نفس بکش

۹ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

اختلاف دینی تا چه حد قابل اغماضه؟آیا فرهنگی که کسی با اون بزرگ شده قابل تغییره؟مرز بین دین و فرهنگ کجاست؟تا چه حد باید از ایده آل های دینی و فرهنگی چشم پوشی کرد و در کجاها باید پاش ایستاد؟آیا میشه با کسی زندگی کرد که اختلاف دینی و فرهنگی با ما داره؟چرا فرزندان یک خانواده با یک تربیت،فرهنگ ها و اعتقادات متفاوتی پیدا میکنند؟چرا بخشی از یک دین رو که دوست داریم قبول میکنیم و بخش دیگری رو که نمی خواهیم قبول نمیکنیم؟

اینا سوالاتی هستن که دارن منو دیوونه میکنن.تو یک محدوده ی تردید ایستادم و هیچ ثباتی توی زندگیم وجود نداره.چیکار کنم؟؟؟

+اونقدر حواسم پرت شده که دیروز با مسواک خواهرم مسواک زدم و به جای روشن کردن بخاری نزدیک بود کبریت رو روشن کنم و بچسبونم به پام.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ اسفند ۹۴ ، ۱۳:۱۳
نیمچه مهندس ...

میخوام واسه سال جدید گَند تر از الانم بشم.این برنامه ی امسال منه.این تصمیم رو همین امروز گرفتم.موقع داد زدن.موقع فحش دادن.موقع خودمو مظلوم و مُحق نشون دادن.همون موقعی که فهمیدم ادب دیگه امیدشو از من برداشته.همون موقعی که به این نتیجه رسیدم که من دیگه با ادب نمیشم.که تمام تلاش ها و خودسازی هام در جهت خوب و با ادب و متشخص و متفاوت بودن رسیده به هیچ جا.

دیگه باید همه منو اینطوری قبول کنن.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ اسفند ۹۴ ، ۰۱:۲۰
نیمچه مهندس ...

برادر من سبز انگشتیه.مامانم هم همین طوره.یعنی کافیه یه دونه زردآلو بخوره و هسته شو پرت کنه تو باغچه،هفته ی بعد یه نهال زردآلو خواهیم داشت.

بعد اون وقت منِ طفلکی یه هفته دونه ی پرتقال و لیمو شیرین رو میخیسونم،بعد میکارمش تو گلدون و درنمیاد.برادرم دونه رو میخیسونه و کپک میزنه و همونو میکاره و جوانه ش سبز میشه!

یکم که بزرگتر شد میخوام واسه انتخاب رشته ی دانشگاه بهش بگم کشاورزی بخونه.به نظرتون چطوره؟

+این کتابو نخوندم ولی یادمه وقتی کوچیک بودم تلویزیون کارتونشو نشون داد.وقتی کارتونش اونقدر معرکه بود حتما کتابش حرف نداره:)


tistou

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۴ ، ۱۳:۲۲
نیمچه مهندس ...

پنجشنبه رفتیم جشن عقد.یکی از پسرخاله هام ازدواج کرد.عروسو دوس داشتم.ملیح و شیک بود و من عاشق لباسش شدم که خاله ش واسش دوخته بود و کاملا از اول فهمیدم که دوخته شده و از جایی نخریده.چون همچین چیزی تو بازار پیدا نمیکنی.

خونواده ی خیلی خوبی داشت ظاهرا و جالب این که از پسرخالم هیچ نپرسیدن که چی داری و چی نداری.فقط چون میدونستن حقوق خونده باباش گفته بود انتظار دارم قاضی بشی.خودِ عروس هم حقوق خونده و باباش قاضی بازنشسته بود و برادراش هم قاضی و وکیل بودن و این وسط فقط مامانش بود که معلم بود.انتظار داشتم یه خونه ی بزرگ داشته باشن ولی کاملا متفاوت بود.خونه ای که شاید 100 متر بود و شاید هم کمتر با ظاهری ساده داشتن.

چیزی که نفهمیدم این بود که چرا بابای عروس با این که خودش قربانیه اسید پاشیه یکی از پرونده هاش شده بود بازم اصرار داره که پسرخالم قاضی بشه؟!!

+الان صورت آقاهه خوب بود.عمل کرده بود.

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ اسفند ۹۴ ، ۰۰:۲۸
نیمچه مهندس ...

تو خونه ی شما هم یه کابینت پر از شیشه هاییه که علف جات خشک توش داره یا فقط خونه ی ما اینجوریه؟؟؟

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ اسفند ۹۴ ، ۲۰:۳۳
نیمچه مهندس ...

یه بار تو انتخابات شورای دانش آموزیه مدرسه 10 تا رای آوردم.در حالی که تعداد رای های نفر اول 33 تا بود و منم واسه کاندیدی اسم ننوشته بودم.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ اسفند ۹۴ ، ۰۰:۲۸
نیمچه مهندس ...

من از تنها غذا خوردن بدم میاد.اگه تنها باشم نصف چیزی که همیشه میخورم مصرف میکنم و اگه توی سیزده به دری با حضور تمام فامیل از اقصی نقاط کشور،دو برابر همیشه م میخورم.طبیعیه که چنین آدمی از راه رفتن توی خیابونایی که پر از آدمه(البته بدون ترافیک در پیاده رو)لذت میبره.هرچند خودش تنها مشغول قدم زدن باشه.

اعتراف میکنم یک نازک نارنجی هستم که کسی بهش بگه بالای چشمت ابروئه دو روز واسه این قضیه تو خودشه و ناراحت و البته حتما سر خانواده یه جوری خالی میکنه ناراحتیشو.حتی اگه از جانب اونا ناراحت نشده باشه.

حالا در نظر بگیرید چنین فردی وقتی به خوابگاه میره و سه سال دور از خانواده زندگی میکنه چه اتفاقی براش میفته؟؟درسته!به خاطر زیاد شنیدن جمله ی بالای چشمت ابروئه زود به زود مریض میشه و تو اون سه سال سگیه زندگیش به اندازه ی تمام عمرش میره دکتر و اطلاعات پزشکی و دارو شناسیش خوب میشه.من اون سه سال کل پاییز و زمستون سرماخورده بودم،سینوزیت مزمن داشتم و افسرده حال بودم.شونه ها و کمرم تو دوره های تکرار شونده درد میگرفت و تو وجودم خشم داشتم.

حالا خوابگاه نیستم.در موقعیتی هستم که شاید برای خیلیا ایده آل باشه.تو خونه ای زندگی میکنم به همراه خواهرم و دور از والدین.اما هنوز خشمگینم.چون همه ی خانوادم پیشم نیستن.با این که باهاشون مشکلات و تضاد دارم اما دلم میخواد باهاشون زندگی کنم تا رفاه بیشتری داشته باشم.

این تمام حرفاییه که دلم میخواد به یه نفر بزنم و اونم راهکار های واقعی و واقعا خوب و عملی بهم بده واسه خوب شدن حالم.

+من آدم مستقلی ام.یعنی مثلا مثل یکی از دخترخاله هام نیستم که واسه خودکار خریدن هم صبر کنم بابام بیاد بره برام بخره.کارای خونه هم میکنم و خرید هم انجام میدم.استقلال احساسی هم دارم.یعنی مثلا ناراحت باشم خودم میتونم حال خودمو خوب کنم.اما بودن کنار خانواده با همه ی تضادهاش حال منو خوبتر میکنه.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ اسفند ۹۴ ، ۱۳:۲۲
نیمچه مهندس ...

1.تهش بهش گفتم پدر خوانده!و بعدم چتو تموم کردم.در حالی که بیشتر طول چت اخمو بودم بعد از گفتن این حرف بهش یهو خنده م گرفت.

2.وقتی من میخوام بخوابم خواهرم بااااید چراغارو خاموش کنه ولی وقتی اون میخواد بخوابه خب من کار دارم!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ اسفند ۹۴ ، ۰۰:۵۷
نیمچه مهندس ...

روزهاییه که خیابونا شلوغن.نمیدونم مردم خریدی میکنن یا نه ولی همین شلوغ بودن خیابونا و مغازه ها حالمو خوب میکنه.یادمه پارسال همین موقعا خیابونا به شدت خلوت بود و کسی نمیرفت تو مغازه ها.این برای من نشونه ی خوبی نبود.نشونه ی فقری بود که دامن مردمو گرفته بود.موافق بریز و بپاش نیستم اما موافق یک تکه ی نو داشتن در سال جدید هستم و پارسال من نشونی از بهار و شور و شوق تو خیابونای شهرمون نمیدیدم و حالا خوشحالم که این نشونه ها برگشتن.

اما چند روزیه چیزی اذیتم میکنه.چیزی که نمیتونم کاری واسش بکنم.در حالی که من مینالم از اینکه امسال بودجه ی خریدم نصف شده و به دویست تومن رسیده خواهرم از بچه های کلاس بافتنیش و وضع خرید کردن شون گفت.خیریه ای هست سر کوچه ی ما که من اوایل بهمن رفتم اونجا تا اعلام آمادگی کنم واسه هرکاری که از دستم برمیاد.صحبت کردم و قرار شد واسه بچه های نوجوونشون کلاس کامپیوتر داشته باشم.ضمن صحبتا متوجه شدم کسانی که تحت حمایت شون هستن به دو گروه جوون و میانسال تقسیم میشن.اما اصلا فکر نمی کردم همونجا هم زندگی کنن.چند هفته بعدش به خواهرم پیشنهاد کردم بره اونجا و به بچه ها بافتنی یاد بده تا هم کار خوبی کرده باشه و هم به واسطه ی نمایشگاهی که معمولا از کارای بچه های خیریه برگزار میشه تبلیغی برای کار خودش باشه.چون چند وقته عروسک میبافه.

خواهرم رفت و تدریسش رو شروع کرد و من طبق معمول که شک میفته به جونم راجع به توانایی هام و فلجم میکنه نرفتم!کلاسش هفته ای یه باره.هفته ی اول رفت و برگشت و فاش کرد که اونا بچه های 9 تا 18 ساله ای ان که بی سرپرست یا بد سرپرستن و همون جا زندگی میکنن و من تا 2-3 روز خراب بودم.هفته ی بعدش شک داشت که بچه هارو میبرن راهپیمایی 22 بهمن یا کلاسش برگزار میشه؟چون در حقیقت طبق روال این جور موسسه ها انتظار داشتیم ببرن که خب خداروشکر به خاطر سخت بودن کنترل کردن شون نبردن!رفت و برگشت و چیزایی گفت که من تا همین الان هم درگیرم.گفت که بچه ها رو برده بودن خرید عید.اما چه خرید کردنی!باید مانتوهای حدود 50 تومنی رو بر میداشتن،تماما آستین بلند و رنگ تیره!بعضیاشون ناراضی بودن از خریدشون و یکی شون حتی گریه می کرد:(

وقتی خواهرم باهاشون حرف میزده و ازشون پرسیده چطوری مانتوی 50 تومنی پیدا کردید یکی شون حرفی زده بود که دل من آتیش گرفت:خانوم دیگه میدونیم باید سلیقه مونو با همین 50 تومنی ها جور کنیم...

خیلی فکر کردم که من چیکار میتونم واسشون بکنم و در نهایت به این نتیجه رسیدم که تردیدم رو بذارم کنار و کلاس کامپیوترمو برگزار کنم.واسه همین از دیروز یکی از کتابای سیر تا پیاز کامپیوتریمو کشیدم بیرون و شروع کردم به دوباره خوندنش:)

به قول خواهرم:تو همین شهر کوچیک تو دو قدمیه ما چه اتفاقا که نمیفته.

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ اسفند ۹۴ ، ۱۸:۴۸
نیمچه مهندس ...