نفس بکش

۴ مطلب در آبان ۱۳۹۴ ثبت شده است

از اضطراب هام خسته شدم و بالاخره تصمیم گرفتم پیش یه مشاور برم که ای کاش نمیرفتم.در همین حد براتون بگم که آقای مشاور محترم با دیدگاه های سنتی و عتیقه ی عهد  بوقش سعی داشت به زور گوز رو به شقیقه ربط بده.

برگشتم در حالی که علاوه بر اضطرابم،خشم فروخورده هم داشتم!من واقعا از مشاورها یه انتظار خاصی دارم.همیشه خیال می کردم مشاور آدمیه که تو دوره هایی که گذرونده بهش تمرین دادن تا مشکل هیچ کسی رو با نگاه جنسیتی،مذهبی و فرهنگی خاصی نگاه نکنه و به دور از اینا باهاش برخورد کنه.ولی این مشاور قشششششنگ معلوم بود که میخواد خوراک ذهنیه خودشو خوراک ذهن منم کنه.

لعنت فرستادم به همه ی فیلمایی که مشاور رو یه آدمی نشون میدن که همش به حرفات گوش میده و وسط حرفات نمیپره!با این که چند روز گذشته ولی بی نهایت حالم بده از این مشاوره ی مزخرف.

به جایی احتیاج دارم که توش جیییییغ بزنم و داد بکشم و فححححش بدم و گریه کنم.

خیلی وقته نمی تونم گریه کنم.

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۹۴ ، ۰۰:۰۷
نیمچه مهندس ...

اینکه یه دوست وبلاگی قدیمی بیاد و برات کامنت بذاره و تو بری وب جدیدش و نوشته هاشو بخونی میتونه هلت بده به سمت نوشتن.شدیدا دلت بخواد بنویسی تویی که تا الان بارها اومدی و ارسال مطلب جدید رو زدی و 5 دقیقه به صفحه سفید زل زدی و دوباره بستیش و رفتی.خلاصه که سبب خیر شدی:)

حالا که نوشته هاتو خوندم شدیدا دارم این نظریه مو تایید میکنم که آدمای هم سن هم که ویژگی های مشترک زیاد دارن احساسات و چیزای شبیه همِ دیگه زیاد دارن.از اینجا به بعدِ این پست دیگه در مورد شباهت ها نیست.

من آدمی ام که اگه برنامه ریزی کنم واسه کاری عمرا انجامش بدم.من باید یهو 5 صبح بیدار شم و یهو تصمیم بگیرم نماز بخونم.باید برعکس همیشه که وقتی صبحا کلاس دارم با بدختی بیدار میشم روزای تعطیل 7 صبح بیدار شم و دیگه خوابم نیاد و تصمیم بگیرم که برم پیاده روی.در راستای همین ویژگیه منحصر به فرد کل تابستون و تا الانم رو به فنا دادم و عذاب وجدان کارهای انجام نشده روی دوشم واقعا فشار آورده و باعث شده بود تا یه مدت شونه ها و گردنم درد کنه.فک کنم بهش میگن بیماری های روان تنی.همون که میگن از اعصابته.

بعد از دیدن خواهر همیشه درس خونم تو این وضعیت که یه هفته بود اصلا برای ارشد که هیچ،برای کلاسای الانشم درس نمی خوند و یه حالت سر در گمی داشت نظریه هم سن و سالانم رو تایید کردم:)

از کارآموزی که بر می گشت دراز میکشید و کیسه آب گرم رو بغل می کرد و اون قدر به این کار ادامه میداد که چاییش سرد میشد و شب تموم میشد.حس میکنم احساس می کرد یه آدم شکست خورده س که رشته دانشگاهش رو بر اساس علاقه انتخاب نکرده و یه تصمیم عاقلانه گرفته و با این که تصمیم به شرکت در ارشد رو داشت یه هفته بود درس نمی خوند.عاشق نقاشیه و میخواست بی خیال ارشد شه و بره آموزشگاه نقاشی یاد بگیره.از من که راهنمایی خواست(نمیدونم با چه عقلی از یه آدم که دائم احساس شکست میکنه راهنمایی گرفت!) گفتم بیخود میکنی،بشین واسه ارشد بخون.پرسید چرا؟گفتم توش پول نیست.بعله!یه هم چین خواهر به فکری هستم من!

هم اکنون خواهرمان بعد از یک هفته بیماری روان تنی از دیروز برگشته به وضع عادی و دوباره درس میخواند.نمیدونم من چرا به وضع عادی بر نمی گردم:(

*ادامه این پستو بعدها بخونید.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ آبان ۹۴ ، ۱۵:۵۰
نیمچه مهندس ...

یه دوستی دارم مثل خودم از قرمه سبزی بدش میاد.بلد هم نیست درست کنه.همون اول که عقد کردن با شوهرش اتمام حجت کرد در این زمینه:)

گفت هروقت قرمه سبزی خواستی بگو مامانت درست کنه.زندگی خوبی هم دارن.

اینم بخونین:این

احتمالا شوهرش اروپاییه:)

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۲ آبان ۹۴ ، ۱۱:۲۷
نیمچه مهندس ...

حس های بدی دارم.احساس میکنم آمریکام!!!حس میکنم نمی تونم هیچ کاری بکنم.خسته و بی انرژیم.در حالی که میدونم اگه بیشتر از 8 یا 9 ساعت بخوابم سر درد میگیرم روزای تعطیل تا لنگ ظهر میخوابم.اشتهام افتضاح کم شده.صبحا رو که با یه لیوان شیر سر میکنم.ناهار کمتر از حد معمول و شام هم که خوردن یا نخوردنش برام فرقی نمیکنه.اون وسطا هم که مرده ی متحرکم.هیچی نمیخورم.


میدونم که شاید یکم افسرده باشم اما هیچ کاریش نمیکنم.روزایی که دانشگاه میرم یه کم غنیمته.در حد یه ربع میگن و میخندم.اما تو خونه واااقعا گندم.

این مشاورها هم که لامصبا هزینه هاشون با جیب دانشجوییه من نمیخونه.

هعییییییی.....

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ آبان ۹۴ ، ۰۰:۲۲
نیمچه مهندس ...