نفس بکش

۸ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

مامان داشت با دختردایی صحبت می کرد و ضمن حرفاش تجربیات خودشو به دختردایی برای تربیت بچه ش می گفت.مثلا این که با گفتن زود باش مشقاتو تموم کن بهش از الان استرس وارد نکن که بزرگتر که بشه شدیدتر میشه و واسش بده و همین علی ما الان میبینم اینطوری شده و الان دیگه بهش نمیگم تا خوب شه.اون وسط یه داستانی هم تعریف کرد از وقتی که من نوزاد بودم و یه سگ بهش حمله میکنه و خیلی ترسیده بوده(که البته از حیوانات اصلا نمیترسه مامانم و این به خاطر یهویی بودنش بوده) و بعدش به من شیر داده و کسی نبوده بهش بگه این کارو نکن برای بچه خوب نیست،و ادامه داد من فکر میکنم الان بخشی از استرسش به خاطر همین بوده که خودم در حالت استرس و ترسیده بهش شیر دادم.

اینجای حرفاش که رسید من داشتم چپ چپ نگاهش می کردم که چرا تا حالا این خاطره رو نگفته بودی و ای مخفی کار! و دختردایی و مامانم به حرکت من میخندیدن.

عشق و ذوق مرگی به روایت تصویر

یکم هم از کشفیات و تجربیاتم بگم.قبلنا عادت خوب نوشتن روی کاغذ رو داشتم.بعد برنامه مینوشتم اساسی.پاسخگو به نیازهای ده سال آینده ی کشور.خب من که کشور نیستم.پس نمیتونستم انجامش بدم.واسه همین به مرور زمان نوشتن کم شد کم شد کم شد تا دیگه حذف شد.چند روزیه دارم یه طور دیگه برنامه بنویسم:برنامه ساعات آینده.اینطوری که اگه امروز قصد دارم برم حموم ی مثلا یه فایل برای کسی بفرستم اونو مینویسم.طبیعتا چون سخت نیست فوری انجام میشه و به این صورت لیستم خط میخوره و میره تو سطل آشغال و تو چه میدانی چه لذتی داره این موفقیت؟بله!من حتی به این هم میگم موفقیت.همین کارای کوچولو کوچولوئه که تبدیل به برنامه ی منظم و نتایج بزرگ میشه.

روش دیگه ی برنامه ریختنم اینطوریه که برنامه ی بی زمان مینویسم.یعنی وقتی برای کارای توی لیست مشخص نمیکنم.بلکه بر اساس اولویتم انجامش میدم.البته این لیست اینطوری نیست که کارای شش ماه آینده تو توش بنویسی.نهایتش کارایی که تا دو هفته ی آینده باید انجام بدی.مثلا برای من این لیست شامل خوندن امتحان دو روز بعدم،کپی از یه سری کارام و لمینت شیت پایانیم و درست کردن آلبوم واسه کار پایان ترمم و دوختن پارچه ایه که خریدم و یه سری خرید( بخشی که لیست های من به خاطر کمبود پول توش کم میارن!).اینا شاید کارای زیادی به نظر نیاد ولی چون یه عالمه ریزه کاری داره طول میکشه و فکر کردن به اون جزئیاتش منو بیچاره می کرد و خواب و خوراک رو ازم می گرفت.تو نوشتنم هر کاری رو با جزئیاتش برای خودم مینویسم و این باعث آرامشم میشه و نمیذاره بترسم از شروع کردنش.

الان اینو فهمیدم دلیل هرکاری که شروع نمیکنم ترسیدن از اینه که در ادامه چی پیش میاد و اگه من روش تسلط نداشته باشم چی؟الان اینو میدونم که خب آخرش چی؟با هیچ کاری نکردن به کجا میرسی؟تهش میشی مثل پاتریک.شاید از خودت راضی باشی ولی هیچ کاری نکردی به هیچ جا نرسیدی و چون تو پاتریک نیستی حتی اون حال خوبی که اون داره رو هم نداری.همش فکر میکنی چقدر ترسو و حقیر و تنبلم.این فکرا باعث میشه پاشم و کاری کنم که کسی تا حالا نکرده.نه که بخوام بگم من خیلی خفنم.ولی وقتی اطرافمو نگاه میکنم میبینم کسی از شغلی که داره از رشته ای که میخونه از زندگی ای که داره از جایی که زندگی میکنه راضی نیست.ولی من رفتم همون رشته ای که دوست داشتم خوندم و پای اینش وایسادم که انتخابم غلط بوده و بعد از 4 سال بدون هیچ مدرکی تغییر رشته دادم (هر چند فقط اشتباه من نبود که باعث شد 4 سال طول بکشه)و الان راضیم.سختی همزمانی با دانشگاه رو به جون خریدم و رفتم سراغ خیاطی که دوسش داشتم.حجابمو که تغییر دادم سعی کردم صبرمو زیاد کنم که به دیگران نگم به تو چه!همین الان ش هم رو اون قسمت صبره دارم تمرکز میکنم که از حرفای دیگران در هر زمینه ای عصبانی یا ناراحت نشم.کلا ظرفیت 30%!:))

بذارین از یه دفترچه ی جادویی براتون بگم.دفترچه که نه،تقویم جیبی.از اینا که معمولا تهش یه فال حافظ داره.تابستون امسال من یه سری کار که دوست داشتم یاد بگیرم یا همون هدف هام رو اول تقویم نوشتم.میدونستم که اینا هدفای دو هفته ای نیست و حتی شاید 3-4 سال طول بکشه.براش زمانی تعیین نکردم.هفته ی پیش که اتفاقی اول تقویمم رو باز کردم چشمم افتاد بهشون.من اصلا فراموش کرده بودم چنین چیزی نوشتم ولی دیدم الان تو مسیر سه تاشون هستم و این خیلی حالمو خوب کرد.از اون بهتر کاری بود که من 5 ماهه شروع کردم و هر روز انجام دادم و یادداشت کردم که تا کجا انجام شده و الان آخراشه و شاید هفته ی بعد تموم شه.وقتی متوجه شدم 5 ماهه دارم انجامش میدم شوکه شدم!واقعا شوکه شدم.فکر نمی کردم بتونم کاری رو با این جدیت و مستمر انجام بدم.الان میخوام از همین روش قطره ای واسه کارای دیگه هم استفاده کنم.

اگه بخوام یه روزی وصیت نامه بنویسم اینو حتما توش قید میکنم:بنویسید،بنویسید،بنویسید.بیخودی خدا قسم نخورده به قلم.

چون این پست طولانی شد تجربیاتم راجع به کاهش استرس رو تو پست بعد میگم.شاید چند ساعت دیگه منتشر شه!:)))

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۹۵ ، ۲۱:۵۴
نیمچه مهندس ...
یه هفته س برای خودم لونه ساختم.یه پتو دولایه پهن کردم،دوتا بالش گذاشتم واسه تکیه گاه و از این میز کوتاه هایی که قدیما مامانا داشتن واسه خیاطی گذاشتم پیش روم و روش درس میخونم.وقتی میخوام غذا بخورم میزو برمیدارم و سینی غذارو میذارم جلوم.وقتی هم میخوام بخوابم یکی از بالش های تکیه گاه رو میذارم زیر سرم و یه پتو هم میندازم روم.دارم به سبک ژاپنی ها زندگی میکنم!!!
در طول این یه هفته این بساط جمع نشده.هیچ ظرفی بعد از غذا شسته نشده و فقط وقتی شستمشون که بهشون نیاز داشتم.لباسای تمیزم تموم شده بود و دیشب ساعت سه صبح رفتم دوش گرفتم و لباسامو شستم.تا دوازده و حتی یک ظهر خوابیدم و تا چهار صبح بیدار بودم و وقتی به فکر غذا افتادم که گشنه ام شده و به طرز غریبی از این بی نظمی که توش نظم خاصی میبینم خوشحالم و حالم با خودم خوبه.حتی با این که تو این یه هفته سرجمع سه بار بیشتر،از این خونه ی بی پنجره بیرون نرفتم.الان دیگه مطمئنم حال خوب رو خودم میسازم و از درونم میاد.
1-دنبال کتابی برای تندخوانی بودم.تو نت گشتم چیزی پیدا نکردم.از پسرخاله ی کوچیکم تو تلگرام پرسیدم گفت دارم برات میارم و از اونجا که سربازیه(و بله گوشی هم داره!)باید صبر می کردم بیاد مرخصی و بره خونه شون کتاب رو پیدا کنه بسپاره مامانش تا هفته ی دیگه که رفتم مشهد بگیرمش تا این موقع- که ده روزی شده- طول کشید.
البته که اتفاق بهتری افتاد.پسرخاله میخواست بره روستا.بنابراین سر راهش اومد کتاب رو داد به من و یه ناهار هم مهمونم کرد.خداروشکر کسی سر ساعت دو و نیم ظهر تو فست فوده نبود که ببینه من با چه کثیف کاری ای پیتزا میخورم!:))) که البته خیلی هم لذت داره.سرجمع این کتاب گرفتن و ناهار خوردن و برگشتن من به خونه یه ساعت بیشتر طول نکشید ولی تو روحیه ام خیلی اثر گذاشت و تا الان شادم.امیدوارم کتابه اثرگذار باشه و سرعت و کیفیت خوندنم بیشتر بشه.
2-بالاخره تکلیف ماکت رو روشن کردم.یکی از هم کلاسی هام برام میسازه و البته سایت پلن رو خودم میسازم.آسونه و حیفم میاد از لذت ساخت کارِ دستی بگذرم.قراره بعد از امتحانا برم بهم یاد بده چطور ماکت بسازم.
3-یعنی اینقدر که امتحانات باعث شد من با هم کلاسی هام،یا بهتر بگم هم کلاسی هام با من معاشرت کنن خود اون 12-13 جلسه کلاسی باعثش نشده بود!روزی نبوده که کسی پیام نده جزوه بخواد یا بپرسه امتحان از کجاست یا از کجا فلان چیزو خریدین یا فلان کارو چطور انجام دادین.
4-فک کنم کوچیک ترین هم کلاسیم متولد 78 ه!تصور کنین،78!هم سن برادر دبیرستانی منه و الان ترم دوئه!بچه های هنرستان خیلی زود وارد دانشگاه میشن به خاطر همون یه سال پیشی که ندارن.شمارو نمیدونم ولی به نظر من همون یه سال خیلی تو بزرگ بودن اثر میذاره.با این حال رفتارش از بقیه مودبانه تره.
5-استاد خوب داشتن چقدر خوبه.هم خوب درس میده هم با اخلاقه هم خوش اخلاقه هم دسترسی بهش برای سوال پرسیدن خوبه و بهتر از اون خیلی سریع هم جواب میده.خدا پدر تلگرامو( که همون سازنده ش باشه) بیامرزه:).
موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ دی ۹۵ ، ۰۴:۳۰
نیمچه مهندس ...

سه روزه دارم واسه یه درس میخونم و تموم نمیشه!لعنتی انگار کش میاد.جزوه داره،نمونه سوال داره،یه بخشیش پاور پوینته که بچه ها درست کردن و تازه یه بخشیش رو هم باید از کتاب بخونیم!الان من رسیدم به غول مرحله ی آخر که همانا پاور پوینت بچه هاست.

لعنتی!وجدانا به چی فکر می کردی موقع ساختنش که رفتی 50 صفحه پاور ساختی؟اونم نه عکس و تیتر،ریز نوشتی!یه درصد به این فکر کردین که چجوری میخواید اینارو واسه امتحان بخونید؟؟؟

تصمیم گرفتم همه ی اون بخش پاورا رو از رو کتاب بخونم:| قابل خوندن هم ننوشتن که.همه تته پته با جمله بندی های داغون.بعد انتظار دارن به قول خودشون دانشگاه "باکلاس" هم قبول بشن.

موقع خوندن شون آرزو می کردم کاش یه گروه داشتیم که اون افراد مورد نظر توش بودن و میرفتم به تک تک شون میگفتم:دهنتون سرویس.

+بعد من قبل از ساختن پاورم رفتم یه بار دیگه اصول ساختن پاور رو تو نت چک کردم تا مطمئن بشم پاورم استاندارده:| جزوه هم دادم بهشون تازه:|

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ دی ۹۵ ، ۰۳:۰۹
نیمچه مهندس ...

دیشب خواب میدیدم پیاده رفته بودم جایی چیزی بخرم و باید پیاده هم برمیگشتم خونه.خسته بودم.یهو نمیدونم از کجا دوچرخه ام سبز شد و فوری سوار شدم و اومدم.

اعتراف میکنم حتی تو خواب هم مردم جوری نگاه می کردند و حتی تر من یه حس بد داشتم از این نگاه ها.

خواهرم اوایل دی یه روز پرسید:اگه گفتی امروز چه رووووزیه؟

-چه رووووووزیه؟

+سالگرد یه انقلاب!اولین روزی که با دوچرخه رفتم تو خیابون سواری.

یادمه همون وقتا یه روز که با خوشحالی از دوچرخه سواری برگشت گفت که یه ماشین پلیس اومده و با ادب ازش پرسیدن که دوچرخه سواری که میکنید کسی مزاحم تون نشده؟اونم گفته نه و پلیس رفته.من خندیدم و گفتم باید بهشون میگفتی تو این چند وقت به جز شما کسی مزاحم نشده!

طوری که خواهرم از لحنشون فت من متوجه شدم که میخواستن نهی ش کنن از این کار.اونقدر حرص میخورم وقتی میبینم میخوان چیزی که جرم نیست و یه تفریح خوبه و حق همه است رو به خاطر عرف جامعه از زن ها بگیرن.بابا!به خدا حدیث داریم که کسی که سنت نیکو تو جامعه بذاره با من(حضرت محمد(ص)) محشور میشه!شما چرا دیگه بیخود سختش میکنین؟؟؟

****************************************************************************

چند روز پیش زانوم شدید درد می کرد.مامانم گفت بیا بریم بیمارستان فعلا یه چیزی بده آروم شه تا بعد از امتحانات بگم خاله برات یه دکتر پیدا کنه و نوبت بگیره که ببرمت.رفتیم بیمارستان و وقتی برگشتیم خونه مامانم گفت دکتره(خانوم بود) خیلی خوشگل بود.من اینجوری:| بودم.آخه مامانم طرفدار زیباییه طبیعی بدون آرایش یا آرایش طبیعیه و این دکتر رژ پررنگی داشت و بالا و زیر چشمش مداد شدیدا مشکی کشیده بود با ریمل فراوان.آرایش زیبایی بود(هر چند به شخصه نمی پسندم هم چشم رو آرایش کنی هم لب رو.باید فقط رو یکیش مانور داد.) ولی آخه سلیقه ی مامان این نبود.اون موقع بود که فهمیدم شما هرچقدر هم کسی رو بشناسی باز جا داری واسه شناختن لایه های جدیدش.

الان که دارم فکر میکنم احتمالا منظور مامانم میتونسته این باشه که جدای از آرایشش خودش هم زیبا بود.

چند دقیقه بعدش خواهرم پرسید اسم دکتره چی بود و وقتی بهش گفتم،گفت که علی هم هفته ی پیش که دستاش پوسته شده بود پیش همین دکتر بردنش.بعد که برگشتیم ازم میپرسه چجوری اوووونقدر مژه هاش سیاه بود؟بهش گفتم از یه چیزی استفاده کرده که بهش میگن ریمل.بعد پرسید:منم میتونم استفاده کنم؟

البته که این بامزه بازیاشو آروم برام تعریف کرد که نشنوه.وگرنه باز عصبانی میشد و می گفت توام مثل مامان خانوم ریپورتری!هرکار میکنم همش تعریف کن!

خیلی دوسش دارم داداشمو به خاطر این بامزه بودنش و جملات قصاری که یهو میگه و کل خانواده رو از خنده میترکونه.

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

یه چیزی فهمیدم.وقتی تنهانم بیشتر و منظم تر درس میخونم و برنامه هام رو واقعا انجام میدم.بودن صداهای مزاحم مثل تلویزیون باعث میشه تمرکزم رو از دست بدم و الان که اینجا تنهام واقعا از درس خوندن دیروز تا امروزم راضیم.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ دی ۹۵ ، ۱۳:۲۹
نیمچه مهندس ...

من از اینام که به شدت طرفدار خدا یکی یار یکی هستم.خیلی صفر و صدی فکر میکنم.یا همه یا هیچ!اگه اینطوری نبود مطمئنا الان اعصاب آروم تری داشتم.مطمئنا اینقدر استرس واسه چیزایی نداشتم که واسه بقیه مسئله ای نیست.مثلا یه نمونه اش اینه که یکی از هم کلاسی هام جلسه آخر اومد ازم جزوه خواست منم جزوه ام دست دوستم بود یه بخشیش و گفتم هروقت گرفتمش براتون میذارم انتشارات از اونجا بگیرید و همین حرف ساده -که من قول حسابش میکنم- از استرس منو دیوونه کرده بود که وای جزوه م دست دوستمه و به اون بنده خدا هم قول دادم و منم فردا میخوام برم خونه و نیستم.یعنی اگه کاری رو به کسی قول بدم انجام میدم ولی به خودم نه!اگه تا اون حد به خودم وفادار بودم الان یه آدم خفنی بودم!

من از اینا هم هستم که خیلی زود عصبانی میشم و نشونش هم میدم.در حدی که همه میفهمن و ساکت میشن!(میدونم خیلی تابلوام!)مثلا شما تصور کنین یه جمع فامیلی رو متشکل از خاله ها و دخترخاله های شما.یکی یه حرفی میزنه و نظر شمارو میخواد و شما میگید و اونم نظرشو میگه(در حقیقت میخواد نظرشو فرو کنه بهت)و توام که اینو فهمیدی و متنفری از تحمیل کردن جوابشو میدی و سکوت قشنگی جمع رو در بر میگیره.از اونا که اگه نشکنیش یه بوته خار هم میاد رد میشه!

بعد تصور کنین این فرد(که منظورم خودمم)مهربون هم باشه.این مورد رو ترکیب کنین با مورد بالایی و میبینین که چه حجم عذاب وجدانی رو تحمل میکنه از ناراحت کردن عزیزانش.پس این فرد سعی میکنه کمتر حرف بزنه و وقتایی هم که حرف میزنه در حال لودگی و مسخره بازی و جک تعریف کردن باشه و بقیه ی وقتارو فرو بره تو خودش و لپ تاپش و گوشیش.بعد مامان تون میگه تو همش تو گوشیت هستی و شما وقتی با مسخره بازی جواب دادن نتیجه نداد میرید تو پاراگراف دوم و بعدش دوباره سه خط بالایی تکرار میشه و دوباره از اول.

بعد من خیال میکنم بدترین مامان و بابای دنیارو دارم و کلی غصه دار میشم و ساکت.این واقعا منو خسته میکنه،انرژیمو خالی میکنه و باعث میشه بدتر برم سراغ نت گردی.عین یه معتاد که پناه میبره به چیزی.

با این حال الان اینارو از رو ناراحتی یا خستگی و حتی عذاب وجدان نمیگم.یه بخشی از سی پی یومو درگیر کرده و اینجا که مینویسم اون بخش آزاد میشه.

+یه مامانم میگم:آقا!(بله دقیقا با همین ادبیات حرف میزنم)پول بدین من برم پیش روان شناس وگرنه فردا خودکشی میکنم!و این حرفو با همون لحن مسخرگی و لودگی که بالاتر اشاره کردم گفتم.چون دقیقا اینجوریم که حرفای جدیمو با خانواده با شوخی فقط بیان میکنم.بعد با خواهرم وارد یه مکالمه ای شدم مبنی بر این که اگه دکتر فلانی منو تو خیابون ببینه فکر کنم دعوام کنه که چرا دیگه پیشش نرفتم و اون میگفت نه بابا نمیشناسه و منم جواب دادم چرا یه بار تو خیابون دیدمش چند لحظه نگام کرد من رفتم اون سمت خیابون! و بعدش تو تی وی داشت یه دعایی پخش میشد به اسم حدیث کسا و مامان چیزی راجع بهش گفت و بعد ما چیزی گفتیم و من دوباره شروع کردم مسخره بازی و کلا بحث به ابتذال کشیده شد!:))

و اینا باعث میشه من خونه رو هم چنان با اون موارد بالاترتر دوس داشته باشم.چون اینجام محبوبم،سلبریتیه خونه ام،شاد کننده منم،میتونم بخندونم پس حس قدرت میکنم.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ دی ۹۵ ، ۰۲:۲۳
نیمچه مهندس ...
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ دی ۹۵ ، ۰۱:۵۷
نیمچه مهندس ...

اگه یه کورتیزول سنج خانگی داشتم الان بهم میگفت داری چیکار میکنی با خودت؟

+استرس شدید که میاد سراغم زانوم انگار دیگه مال من نیست.همش پام میلرزه.

-شمام انرژی تون یهو ته میکشه؟انگار باتریه وجودم خرابه.فوری خالی و شارژ میشه.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ دی ۹۵ ، ۰۱:۱۱
نیمچه مهندس ...

یلدا فقط یلدای من.

ساعت هشت و نیم دیشب از خستگی خوابیدم تا دوازده.بعد پاشدم تمرینامو انجام دادم و در نهایت مثل تمام این  دو هفته ی اخیر ساعت چهار خوابیدم تا ساعت هشت صبح برم کلاس!

+آیا تا به حال از کسی سوء استفاده کردین؟من اعتراف میکنم که این کارو کردم و میکنم.از محبت مامان و بابام.مثلا این هفته گفتم نمیام خونه چون کلی کار دارم و مامان زنگ زد و کلی صحبت کرد تا برم خونه که واقعا نیاز به اون همه نبود.نزده میرقصم!

1.یه استاد داریم انگار تعریف کنه از دانشجو میمیره.بعد امروز کار کلاسیم که تموم شد بردمش ببینه.گفت:احسنت.یعنی بدجوری این یه کلمه تعریف چسبید.

2.اعصابم از دست صورتم(بله،دقیقا صورتم) خرده!هرچی من بهش توجه مینِمویم و هروقت از بیرون میام میشورمش و با ضدآفتاب بی چربی لوسش میکنم اصلا وقعی نمینهه و جوش های دردناک میزنه و مجبور میشم با پماد آویشن سوزناک برم سراغشون.راکوتان هم روش اثر نکرده.

3.یه استاد بی شعور داشتیم که ترم پیش دم به دقیقه میگفت از شماها مهندس درنمیاد.این ترم یکم آدم شده.

4.فعلا آینده ی آرمانی برای من اینه که پروژه هامو تحویل بدم،امتحانامو بدم،کلاس خیاطیمو تموم کنم و برم یه هفته خونه بمونم.

5.یه ساله خاله م یه کتاب داده بهم هنوز نصفشو خوندم!فوقش 200 صفحه س ها ولی تنبلی میکنم.داستاناشو دوس دارم.اسمش اینه:شما عظیم تر از آنی هستید که می اندیشید.تالیف مسعود لعلی

*عنوان جمله ای از کتاب در مورد تخیل

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ دی ۹۵ ، ۰۹:۵۹
نیمچه مهندس ...