نفس بکش

۸ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است

برای درس تمرین معماری 2 استاد گفت که میخوایم آموزشی کار کنیم و به طور خاص مهدکودک و پیش دبستانی.حالا باید بریم یه مهد پیدا کنیم که از نظر خودمون ویژگی های خوب یه مهد رو داره و با مسئولش صحبت کنیم و اطلاعاتش رو بگیریم و از فضا عکس بگیریم و این در حالیه که ما هیچی از استاندارد هاش نمیدونیم و باید خودمون سرچ کنیم.من سرچ کردن دوس دارم ولی یه عادت بدی دارم که اگه اطلاعات زیادی رو سیو کنم خیلی کم ممکنه برم سراغش و تلنبار میشن.واسه همین باید احتیاط کنم.

استاد واسه شروع حرفش پرسید به نظرتون چرا وزارتی به اسم آموزش و پرورش داریم؟چرا یه اسم دیگه نه و آموزش و پرورش؟

من گفتم اشتباه کردن استاد،و بعد نظرمو بهش گفتم.از اونجا که هفته اول آموزشی حساب میشد فقط دونفر سرکلاس بودیم و همش من حرف میزدم و اگه استاد نظر همکلاسی رو نمیپرسید فکر کنم اصلا حرف نمیزد.

حالا نمیخوام حرفامونو اینجا بنویسم ولی از اون روز دارم به نتایجی فکر میکنم که تازه بهش رسیدم.تو دوران آموزشیمون از مهدکودک تا دانشگاه فقط تو مهد "آموزش و پرورش" داشتیم و بعدش همش "آموزش" بوده و آموزش هم که فقط بار دانشی داره و پرورشه که ذوق و هنر و احترام و ارزش هارو بهمون یاد میده و از وقتی که پرورش رو تعطیل کردن انسانیت هم تعطیل شد.تو ذهنم تمام اتفاقات یا رفتارای بدی که ازشون اذیت شدم ردیف میشد و با خودم فکر می کردم اگه افرادی که اون کارارو کردن پرورش داده می شدند آیا باز هم اون اتفاق می افتاد؟

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۴۶
نیمچه مهندس ...

صادقانه بگم،خوشم میاد ایده ها و تفکرات دیگران رو که ازشون خوشم اومده بدزدم.در نتیجه یهو میبینی یه حرفی از من میشنوی که انگار یه جایی از کسی دیگه شنیدی قبلا.هرچند از من هم اون حرف بعید نیست و به سیستم فکریم میاد.

صادقانه تر بگم حسودی میکنم که چرا من این حرفو نزدم؟

یه وقتایی به یه جایی میرسم که نمیدونم حرفی که دارم میزنم مال خودمه یا اثر حرف دیگرانه که داره به زبان نیمچه مهندسی گفته میشه؟؟؟

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۳۸
نیمچه مهندس ...

از آدمایی که هر موجود مونثی رو به چشم یک کیس ازدواج نگاه میکنند متنفرم.هرچند اون موجود یک دختر 11 ساله باشه که به زور میشه نوجوون حسابش کرد.گریه دار قضیه اینجاست که این آدما معمولا خود زن ها هستند.

از آدمایی که تو همه چیزت دخالت میکنن و فکر میکنن انتخاب خودشون بهترین و درست ترینه و میخوان تورو به راه راست هدایت کنن متنفرم.بخش اولش زیاد آزار دهنده نیست  ولی اون بخش هدایت کردنشون رو مخمه.

از دخترخاله م هم متنفرم:) سعی هم کردم بهش حسی نداشته باشم ولی هروقت میبینمش یا یه برخوردی باهاش دارم اون نفرته شعله میکشه.اصلا هم سوزاننده نیست،خیلی هم حال میده!

از دستور دادن متنفرم.حالا چه به من چه به هر کس دیگه.فقط کافیه من ببینم.

از زور شنیدن متنفرم و البته زور هم نمیشنوم.البته تنها باری هم که کسی خواسته بهم زور بگه یه بار چند سال پیش تو نونوایی بود که یه پیرزنه میگفت نوبت منه و پام درد میکنه و این حرفا.منم گفتم نه نوبت منه و چنان این حرفو زدم که همه برگشته بودن به بحث من و پیرزنه نگاه می کردن.در نهایت نون هام که آماده شد خود نونوا( و نه اون کسی که به همه نون میداد) نونامو داد و رفتم.یه ترس خاصی هم تو چشماش دیده میشد:) هرچند من بعدش حس بدی داشتم و با خودم میگفتم خوب حقمو نگرفتم.موقع حرف زدن بغض کرده بودم.نباید از موضع ضعف رفتار میکردم.

از کسایی که بیخودی هر چیزی رو دخترونه پسرونه میدونن بدم میاد.مثلا رنگ صورتی دخترونه س آبی پسرونه!کی گفته؟من از بچگی عاشق آبی بودم و برادرم الان که 14 سالشه از صورتی خوشش میاد.نشون به اون نشون که بین مسواک آبی و صورتی،گفت صورتی رو دوس دارم.از کودکی هاش میگذریم که دوتا  گربه ی تخیلی با دم آبی و صورتی داشت.

از آدمای متلک گو و تیکه انداز متنفرم.زن و مردش فرقی نداره.

از چشم چرون ها متنفرم.بازم زن و مردش فرقی نداره.

کلا از هرکسی که زندگی دیگران رو-که ربطی به اون نداره-سخت کنه م ت ن ف ف رم!

*آخیش!خیلی وقت بود دوس داشتم به یکی اینارو بگم.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۵۳
نیمچه مهندس ...
هر چیزی که راجع به آینده برام نامشخص باشه یه چیز کاملااااا برام مشخصه:من تلویزیون نخواهم خرید.
یکی دو سالی میشه که این ایده تو ذهنمه که تی وی نمیخوام ولی امشب و دقیقا همین چند دقیقه پیش کاملا مطمئن شدم.دیروز هم برای یه مراسمی مامان گفته بود بیان خونمون.مراسمی بود که باید تو سالن یا مسجد یا یه جای بزرگ برگزار میشد و چون اونجاها سرد بود و کلی بچه هم وجود داشت اومدن خونه ی ما و ما تلویزیون رو برداشتیم گذاشتیم تو اتاق و وقتی تموم شد من به جای خالی میز نگاه کردم و گفتم به!چه خوبه تلویزیون نباشه و دقیقا یه دقیقه بعد خواهرم که حرف منو نشنیده بود هم همین حرفو زد و احتمالا خاله م فکر کرده ما پدر کشتگی ای چیزی با تلویزیون داریم!
ولی جدی به جز وقت تلف کردن کار دیگه ای انجام نمیده.درسته که من تو اوقات فراغتم اورانیوم غنی نمیکنم ولی حداقل خودم انتخاب میکنم که چطور اوقاتمو تلف کنم.تلویزیون وقتی تو خونه باشه وسوسه میشی یا طبق عادت روشن میکنی تا ببینی چی هست واسه دیدن (و نه حتی تماشا کردن).ما پارسال تو خونه ی دانشجویی مون از تلویزیون به عنوان میز استفاده میکردیم عملا و همیشه روش یه خروار جزوه و کتاب و عینک هامون رو میذاشتیم،اونقدر که به ندیدنش عادت کرده بودیم و تنها برنامه ای که میدیدیم مشاعره ی بچه ها بود که از شدت بامزگی شون نمیشد ازش گذشت.
وقتی من میبینم با صدا حواسم پرت میشه و تمرکزمو از دست میدم و تو خونه دانشجوییم که تی وی ندارم بیشتر کتاب میخونم مرض ندارم که بخوام برای خودم تلویزیون بخرم.برای دیدن فیلم هم به لپ تاپم کاملا راضیم.
1-تصمیمی که چند روز پیش تو ناراحتی گرفتم مبنی بر دانشگاه نرفتن رو بعد از چند روز سبک سنگین کردن به این صورت واسه خودم تغییر دادم:اگه دولتی قبول شم میرم وگرنه با خیال راحت میرم چیزایی رو یاد میگیرم که خودم دوست دارم.خیاطی رو هم ول نمیکنم.
2-خیلی وقت بود خواب هایی ندیده بودم که توش آدمای اعصاب خوردکن ببینم.الان دو شبه میبینم.شاید از گروه خانوادگی لفت بدم:))
3-الان که دارم فکر میکنم خیلی وقته خوابی هم ندیدم که توش انگلیسی حرف بزنم.
4-آیا می دانید فرق شبکه هرمی و غیرهرمی چیه؟اگه پیشرفت شما تو یه شبکه بیشتر از اینکه وابسته به میزان فروش تون باشه بستگی داشته باشه به جذب فروشنده ی جدید شما گرفتار شبکه های هرمی شدید.با سرعت فرااااااار کنید!
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۱۴
نیمچه مهندس ...

حالم بده.جرقه ش یه بحث ساده بود که همه نیم ساعته فراموشش کردن(حداقل در ظاهر که اینطور بود).ولی من نتونستم و حالمو بد کردم.خودم حال خودمو بد کردم.با کش دادن ناراحتیم از اون موضوع.

الان حس خالی بودن دارم.حس این که آینده ای وجود نداره.که اگه وجود داره خالیه.نه سیاهه نه سفید،خالیه.

انگیزه برای هیچی ندارم.حتی خوابیدن حتی چیزی خوردن.

تو این شرایط نشستم اهدافمو نوشتم.این که نمیخوام دیگه برم دانشگاه.خیاطی تا فلان جا یاد گرفتن کافیه.دیگه به طراحی وب فکر نمیکنم و نمیرم سراغش.جای دانشگاه رفتن میرم فلان کلاسها.تفریحاتم فلان چیزها خواهد بود و به چیز دیگری فکر نمیکنم.

و باز تو این شرایط دارم به یه فایلی گوش میدم که حالمو بدتر میکنه:

همیشه میگفتی من روزی 30 صفحه کتاب میخونم و 21 صفحه میخونی.روز بعد 18 صفحه.بد نیست ولی هدفی نیست که تو برای خودت تعیین کرده بودی.

میگی هدف مالیم درآمد 5 میلیون در ماهه و میرسی به 3 میلیون.همه بهت تبریک میگن ولی تو خوشحال نیستی.

تو تمام این زمان ها تو پیش رفتی و پیشرفت خوبی هم داشتی ولی به هدفی که میخواستی نرسیدی.پس رضایت نداشتی از خودت.تو تمام این زمان ها تو از کیسه ی عزت نفست خرج کردی.

و من به همه ی زمان هایی فکر میکنم که از عزت نفسم خرج کردم و هر روز کمتر و کمتر شده و الان به اینجا رسیدم که با بحث های مسخره تمام انگیزه مو از دست میدم،حسم تحت تاثیرش قرار میگیره و روزم خراب میشه.

چیکار کنم؟

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۲۱
نیمچه مهندس ...

یک روزی که داری برای نوه ی خاله ت نقاشی میکشی،یه روز که داری کارای کلاسیتو میکشی،یه روز که یه کتاب رنگ آمیزی پیدا کردی و با مداد رنگیات افتادی به جونش یهو میفهمی که وقتی داری نقاشی میکشی چقدر آرومی.چقدر حالت خوبه و استرس نداری.یهو کشفش میکنی و تعجب میکنی که چرا تا حالا انجامش نمیدادم؟

الان یه لیست ذهنی دارم که چه کارایی استرسم رو کم میکنه:نقاشی و راندو و اسکیس،درست کردن کاردستی کاغذی که نیاز داشته باشه قیچی کنی،چای خوردن با خانواده و جک گفتن،آهنگ گوش دادن خصوصا بی کلامش.به جز اینا چک نکردن مدام هم آرومترم میکنه.مثلا شما فرض کن انتخاب واحده و یه درس نمره ش وارد نشده.طبیعتا تا نمره وارد نشه نمیشه درس بعدی رو برداشت.حالا اگه من هر یه ساعت برم چک کنم ببینم نمره گذاشته شده یا نه استرس میگیرم.ولی اگه بیخیالش بشم و بگم بیخیال بابا،تو حذف و اضافه برمیدارم حالم خوبه.کلا بیخیالی طی کردن خوبه.

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ بهمن ۹۵ ، ۱۴:۰۲
نیمچه مهندس ...

استادمون برداشته یه گروه تلگرام زده پنجاه تا از دانشجوهاش از دوتا دانشگاه رو هم اد کرده،خیلی باحال شده:)

بعد یه کانال هم از همون گروه زده با همون اسم که اطلاعیه های درس هاش رو توش می ذاره.مثلا تحویل پروژه فلان درس،تمدید تاریخ تحویل،کلاس فوق العاده فلان نرم افزار ها در ترم بعد.تو گروه هم بچه هایی که پروژه شون عالی بوده رو معرفی میکنه و ازشون تعریف میکنه و میگه کاراشون رو برای بچه ها بذارن.خواب هم براش تعریف نشده ست.تا دو و سه صبح پیام بچه ها تو گروه رو جواب میده.

امشب گفت بچه هایی که ایستایی دارن خوب بیدارنا.از این حرفش و دیالوگ بعدی بچه ها باهاش از خنده مرده بودم و البته تمام اینارو رصد میکردم فقط،چون هیچ ربطی به من نداشت که بخوام چیزی بگم.

درد و بلای استاد های خوب بخوره تو سر استادهای بد.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ بهمن ۹۵ ، ۰۳:۱۳
نیمچه مهندس ...

سه شب پیش یه تجربه ی فوق العاده داشتم که از زمان بچگی به این ور نداشتم:خونه ی دوستم موندم.

آخرین امتحان مون بود و دوستم گفت میای خونه ی ما با هم درس بخونیم؟و از اونجا که من با توضیح دادن برای دیگران بهتر یاد میگیرم گفتم آره.بعد اصرار کرد که واسه ناهار بیا و من گفتم نمیخوام مزاحم مامانت شم و وقتی فهمیدم که خودش غذا درست میکنه قبول کردم.صبحش تحویل پروژه داشتم و استاد با نیومدنش حدود 40 دقیقه معطل مون کرد و آخرش هم گفت بدید خانوم فلانی( که از هم کلاسی هامونه).رفتم وسایلمو جمع کردم و ساعت دو بود که رفتم خونه ی دوستم.اول غذا خوردیم و حدود یه ربع صحبت کردیم و بعد شروع کردیم درس خوندن.من به طرز فجیعی وسطاش ناامید شده بودم.چون هرچی میخوندم تو ذهنم نمی موند و از طرفی میدونستم استاد سوالای سخت تری میده.دفعه قبل که داشتیم فیزیک میخوندیم خیلی مسلط بودم و همین مورد هم باعث ناامیدیم شده بود.خلاصه تا ساعت 11 شب خوندیم و خوراکی خوردیم و حرف زدیم و فیلم برام ریخت و تموم نشد!

درست در همین زمان بود که یکی از پسرای دانشگاه به دوستم پیام داد که اگه سوالارو داشته باشم چند میخری؟از این زمان شد مثل مرغ پرکنده و نتونستیم تمرکز کنیم رو خوندن.در نهایت گفت صد تومن ولی به کسی ندی.دوستم هم گفت باشه و به یکی دیگه از دخترای کلاس هم پیام داد و قرار شد ما سه نفری سوالارو بگیریم!سوالا 4 تا بود ولی همش نبود.چون به استاد پیام دادیم و پرسیدیم چندتا سواله و چند نمره س و سخته یا آسونه!!! و پسره قسم میخورد که فقط همینارو داره.

باور کنین اونقدر سخت بود که 2 ساعت از رو جزوه میگشتیم و پیدا نمی کردیم.در نهایت متوسل شدیم به دیگرانی که ترم های قبل داشتن تا برامون حل کنن و از بین 6-7 نفری که بهشون زنگ زدیم فقط یه دختره بلد بود و دمش گرم که همه رو حل کرد.در نهایت چارونیم صبح خوابیدیم و هفت بلند شدیم و رفتیم سر امتحان و دیدیم سوالا هموناس به اضافه ی 2 تا سوال دیگه که من سوال سخته رو تونستم حل کنم و آسونه رو نه!اون بحث رو اصلا نخونده بودم.

جالب اینجا بود که پسره سوالارو به خیلیا فروخته بود و از یکی شون 150 میخواست بگیره.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۰۱ بهمن ۹۵ ، ۱۶:۱۳
نیمچه مهندس ...