نفس بکش

۶ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است

مامان و بابا وقتی مامان 18 و بابا 25 سالش بوده عقد کردن و 22 سالگیِ مامان ازدواج کردن و رفتن خونه ی خودشون.مامان میگه من بلد نبودم غذا درست کنم و سال اول بابا از سرکار که میومد ناهار و شام درست می کرد.دلیلش البته این نبوده که دختر لوسی بوده.بلد نبوده چون به قول خودش:گوسفندارو میبردم چِرا و به گاوا علف میدادم و کلا دامداری می کرده.چون بچه ی روستاست.کارای آشپزی رو خواهرای بزرگش انجام میدادن.

فلذا لازم دیدم یادآوری کنم که:عزیزان!اگه کسی کاری رو بلد نیست دلیل دست و پا چلفتی بودنش نیست.حتما لازم نبوده که یاد نگرفته.

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۸:۲۹
نیمچه مهندس ...

یه بار که رفته بودم دوچرخه سواری وقتی برگشتم به خواهرم گفتم:تو کوچه که داشتم میرفتم یه خانوم و آقای پیر داشتن میومدن.آقاهه از قیافش استفرالله میبارید.

خواهرم تا ده دقیقه داشت میخندید.

وااااااااقعا برای بیکاران کشور دوچرخه سواری خانوما مسئله س؟چیز دیگه ای پیدا نکردن بهش گیر بدن؟حتما این دزدی های میلیاردی رو هم این خانوما انجام دادن.یکم آدم باشید.یکم فقط

اونقدر مسخره س دغدغه هاشون که از شدت مسخرگی نمیدونم چی باید بنویسم تا حالمو وصف کنه.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۹:۴۹
نیمچه مهندس ...

اعتراف میکنم که تا همین پریروز نمیدونستم آدم تا 22 سالگی نوجوان محسوب میشه.چقدرم بهم برخورد که خواهر و دخترخالم که هردو از من کوچیکترن میدونستن و من نه!البته خودمو با این آروم کردم که اونا مامایی و تربیت بدنی میخونن و لازمه ی رشته شون بوده که میدونستن.

بعد در پی این داناییِ جدید یهو متوجه شدم چرا اینقدر آمار طلاق بالاست.آدما به خصوص دخترا زود ازدواج میکنن در حالی که هنوز بزرگ نشدن.اما هنوز تهِ ذهنم این سوال هست که پس دوستم چی؟اون خودش کم سن بود موقع ازدواج ولی شوهرش نه.پس چرا به اینجا رسیدن؟

+دیروز وسط شلوغیه کارام دو دقیقه رفتم تلگرام چک کنم شونصد تا پیام برام اومد.اون وسط چیزی که از همه بیشتر توجهمو جلب کرد عکسی بود که تو آلبومم دارمش.عکسی با همکلاسی های دبستانم که تا دبیرستان با هم بودیم و حالا شده بود عکس پروفایل گروهی که همون بچه ها درست کردن و منم عضو کردن.اصلا دوس ندارم تو این گروه بمونم یا حتی پیامی بدم.چون نصف این دوستان ازدواج کردن و بچه هم دارن و تو گروه هم درباره ی زندگی شون حرف میزنن و  حضور من تو این گروه مثل حضور یه استقلالیه تو جمع پرسپولیسی ها.

++خیلی خوبه که صبحت رو با پیام تبریک روز جوان از طرف مامان و بابات شروع کنی و فکر کنی که مامانم ساعت شیش و نیم صبح یادش بوده بهم پیام بده.بابام  تو شلوغیه هشت صبح سرکار،یادش بوده بهم اس ام اس بده.یه لبخند از این گوش تا اون گوشت میاد رو صورتت و به این فکر میکنی که دنیا هنوز جای قشنگیه:)

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۸:۴۸
نیمچه مهندس ...

اونجای سریال شهرزاد که بزرگ آقا واسه شیرین ویلن میخره و میگه:توی مهمونی دیدم چطوری به اون دختره که ویلن میزد نگاه می کردی.سپردم یه معلم خوب هم بیاد خونه یادت بده.حالت بهتر میشه.شیرین گریه میکنه و میگه:حال من با این چیزا خوب نمیشه آقاجون.....

+یکی از ابرام این بود که آهنگساز بشم.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۱:۵۳
نیمچه مهندس ...

جمعه که از اون شهر میومدیم این شهر تو تاکسی دوستمو دیدم.من و خواهرم و دخترخاله ام نشسته بودیم تو ماشین باباش که همون تاکسی باشه که مسافر بعدی اومد و دیدم دوست دوران دبیرستانمه.نشست پیشم و باهم کل مسیر یه ساعته رو حرف زدیم راجع به این که به کجای دانشگاه و زندگی رسیدیم.اون داشت میرفت تا طرحشو شروع کنه و من واسش گفتم که از رشته ی قبلیم انصراف دادم چون خیلی سخت بود و علاقه ی من بهش باعث نشد بتونم توش موفق باشم.حالا تو رشته ی جدیدم خیلی راضیم و انگار که این رشته ساخته شده واسه من.ازش راجع به دخترعموش که تو دبیرستان سه تایی همکلاس بودیم پرسیدم و گفت اونم با این که زودتر از من اقدام کرد واسه طرح الان هم زمان با من داره میاد طرحش رو.بعد چیزی گفت که شوکه شدم.گفت مریم تا یه ماه دیگه طلاق میگیره.

گفت که الهی هیچ کس تو زندگی با شک و بدبینی رو به رو نشه.شوهرش بعد از 8 سال زندگی بهش گفته دو ساله دارم به طلاق فکر میکنم.اونقدر آدم بدبینه که مریم تو این سال های دانشجویی با ما نمیومد بیرون چون شوهرش دوست نداشت.موقع عروسی تمام طلاهاشو مامان باباش واسش خریده بودن و این آقا تمام شش میلیون طلاشو فروخت و خرج فوق لیسانس خودش کرد.بهش انگ زده که دو ساله دوست پسر داری.گفته اگه راضی به طلاق نشی به همه میگم دوست پسر داشتی.همین الانشم به یکی از فامیلاشون گفته و اون طرف باور کرده.کی حرف یه آقای روان شناس رو باور نمیکنه؟؟باور کنه این روان شناسا خودشون از همه روانی ترن.مریم راضی به طلاق شده.

گفتم اونا که همدیگرو دوست داشتن.پسره خودش اومد خواستگاریش.پسرخاله ش بود که...

گفت زندگی بعضی وقتا اینطوره.فکر کن!همین مادر شوهرش که مثلا خاله شه از الان رفته واسه پسرش دختر جدید انتخاب کرده!

دلم میخواست دنیارو به فحش بکشم.این دنیای خراب...گفتم مهدیه به مریم بگو حالا که اینطور شده با جدیت دنبال مهریه ش باشه و یه وقت خر نشه ازش بگذره.

گفت مهریه؟و سرشو تکون داد:عارفه وقتی شوهرش تهدیدش کرد که طوری آبروشو میبره که حتی مامان باباش حرفشو قبول نکنن مریمِ خر بدون این که چیزی به مامان باباش بگه رفته مهریه شو بخشیده...

اینجا دیگه قلبم داشت می ایستاد.مریم،دوست پاک و شاد و شنگول من...چرا باید به اینجا برسه که تو 24 سالگی از همه ی حقوقش بگذره تا از زندگی مشترک خلاص شه؟؟!

کجاست عدالتت خدا که همه ازش دم میزنن؟؟؟؟؟؟

یک...دو..سه...رویا،عطیه،مریم...سه تا از دوستام طلاق گرفتن.سه از هفت.زیاده،خیلی زیاد

اولی رو مامان باباش مجبور کردن دومی خیانت دید از پسری که مثلا فامیلش بود و سومی که با عشق ازدواج کرد بعد از 8 سال با تهمت و از دست دادن حقوقش مواجه شد.

مرسی عدالت،مرسی کشور،مرسی مردان روانی کشورم

+رابطه ی 5 ساله م رو تموم کردم.به هیچ کدوم از دلایل بالا.اون پسر خوبی بود.

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۱:۱۴
نیمچه مهندس ...

.

ماشین زمان چطور ساخته میشه؟کی قراره ساخته بشه؟؟بهش نیاز دارم که برگردم به دی 93 و از یه فاجعه جلوگیری کنم:((((



















موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۲:۵۴
نیمچه مهندس ...