نفس بکش

۱۰ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

بی عدالتی همیشه منو عصبانی و ناامید میکنه.این که میبینم چیزی با معیار ذهنیه من زمین تا آسمون فرق داره متعجبم میکنه.این که میبینم مردم رفتارای نا به هنجار دارن باعث میشه فکر کنم اونا خیلی بد تربیت شدن یا من زیادی خوب؟هیچ وقت هم گزینه تربیتِ بدِ من وجود نداره.چون از این نظر مطمئنم.ولی خب،یه تربیت خوب تو یه جامعه ی بد،تربیت بدیه.خیلی جدی یه هفته س دارم فکر میکنم کاش ایران نبودم.
چیزایی تو ذهنم هست که نمیدونم چطور بیانش کنم.مردارو میبینم که زنهارو آزار جنسی میدن(از نگاهی تا آخر) و اگه اون زن اعتراض کنه مقصر اونه و متنفرتر میشم از مردم و تازگی ها از خدا.چند روزه دارم فکر میکنم نماز بخونم که چی بشه؟نرم جهنم؟مگه الان کجام؟
فروشنده هارو میبینم که اگه ازشون بخوای 2 تومن واست کارت بکشن میگن از صبح چیزی نفروختیم در حالی که چند دقیقه قبل خودت دیدی از مشتریش پول گرفته و حس انزجار میکنی از دروغگوییش.نونوایی رو میبینی که ازش میپرسی نون تون سبوس داره و میگه آره و وقتی پولو پرداخت میکنی از قیمت نون متوجه میشی که سبوس دار نیست و ناراحت میشی که چرا کسی چیزایی که مربوط به شغلشه رو نمیدونه.میری لباس بخری و فروشنده قدم به قدم باهات میاد و حس یه زندونی رو پیدا میکنی.پس اون همه دوربین برای چی گذاشتی وقتی قراره تعقیبم کنی؟؟
حراست دانشگاهی که گیر میده به لباس رنگ روشن یا حتی تیره ولی گل دار دوستام و من اینو فهمیدم هرکی ذهن بیمارتر و مریض تری از نظر جنسی داره بیشتر جانماز آب میکشه و به چیزایی میگه محرک یا گیر میده که چهارشاخ میمونم.چند روزه دارم فکر میکنم این جامعه پسرا رو تربیت نمیکنه،ول میکنه خودشون یه "بی تربیتی" رو انتخاب کنن و با اون روش بزرگ شن و اگه هم بزرگ شون کنن با نگاه های کاملا جنسیتی بزرگ میکنن که نتیجه ش میشه این که پسرا فکر کنن خیابون ملک شخصی شونه و دخترا هر روز بی اعتماد به نفس تر قبل میشن و همین طور افسرده تر.واقعا سخته چهار تا جمله و رفتار قاطع با بچه هاتون داشته باشین؟روی سخنم با مادر هاست.با زنان.با خودمون.من به عنوان یه خواهر بزرگتر کاملا وظیفه ی خودم میدونم به برادر کوچیکم یاد بدم"خشتکی" *نشین و اون قدر تکرار کردم که کامل این مورد رو رعایت میکنه و میتونم سر ادب و نجابت برادر 17 ساله م قسم خورم.
حالم از این جامعه ی مریض بده.منم دارم مریض میشم.باید کاری کنم.
*:خشتکی همون روشیه که آقایون تو تاکسی ها میشینن و خانوما ازش گلایه می کنن.
موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ خرداد ۹۵ ، ۰۰:۲۵
نیمچه مهندس ...

این بار که گذشت ولی به نظرتون هدیه واسه یه آقای حدودا 40 ساله که پزشکه چی خوبه؟برای تشکر میپرسم.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۹۵ ، ۰۳:۱۴
نیمچه مهندس ...

فردا ساعت 9 از مسجد جامع تشییع میشه آقای حسین ممتحنی.

هروقت میرفتم دانشگاه و از اون بلوار رد میشدم تو دلم میگفتم خداروشکر که از یکی قبل از مردنش تمجید کردن و یه تندیس براش ساختن و اسمشو رو یه بلوار گذاشتن.

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ خرداد ۹۵ ، ۱۲:۱۰
نیمچه مهندس ...

می گفت که پسر خیلی خوش اخلاقی بود.همیشه مرتب بود،اون قدر که تو محلمون معروف بود به آقای اتو.یه موتور داشت که گاهی باهاش میرفتیم دور بزنیم.پرسیدم که خواستگاری نیومد؟جواب داد:چرا،بابام نذاشت.شاید اگه بابام موافقت می کرد الان خوشبخت تر بودم.

اینا حرفای دوستم بود که چندین ساله طلاق گرفته و چند سال پیش که داشت باهام درد و دل می کرد بهم زد.

چند شب پیش خواب تماااااااام دوستام رو دیدم.تو تمام خوابم در حال تعقیب و گریز بودم و الان که فکر میکنم یادم نمیاد از دست کی.به جز اون موتور سوارای با قیافه ی ترسناک و تابلو که معلوم بود میخوان به خونه ی خاله م بزنن و من دیدم شون و هشدار دادم به پسرخاله.

تو یه قطار بودیم و من و نرگس و عطیه و چند نفر دیگه هم کوپه بودیم.قطار عجیبی بود.کوپه های بزرگی داشت که تخت هاش شبیه تخت های خوابگاه ها بودن و ماموری که نمیدونم دقیقا چیو کنترل می کرد و چرا اونقدر گیر میداد.بعدش تو کوچه پس کوچه هایی با مامانم راه میرفتم و بعدترش تو یه کتاب فروشی بودیم که کتابای کم یابی رو همین طوری بی دقت و بی خیال برجی چیده بود رو میزش و وقتی بهش گفتم باید اینارو یکی ببره ازش تو موزه یا چنین جایی مراقبت کنه قبول داشت ولی می گفت کسی قدر نمیدونه و واسه همین مجبوره تو مغازه ش نون ساندویچی بفروشه تا دخل و خرجش جور بشه!حتی یادمه اسم انتشاراتش بهروزی بود!!

خیلی های دیگه رو هم تو خوابم دیدم اما امروز صبح همش یاد عطیه بودم و این که شاید اگه باباش اجازه می داد با آقای اتو خوشبخت میشد.

+این نوشته مال چندین روز پیشه.چند وقته دوباره دارم خواب های مشوش میبینم.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۵ ، ۱۷:۰۱
نیمچه مهندس ...

اول اینجارو بخونید.

بعد اگه جوگیر شدید اینجارو

این لینک رو هم بخونید تا با شرایطش آشنا بشید.خداییش خودمم الان خوندم!سرمو کلاه گذاشتن.هردفعه رفتم گفتن خانوما باید بالای 60 کیلو باشن.کثافتا!من تو مرز بودم.میتونستم خون بدم.کم خونی هم ندارم.حلالشون نمیکنم!

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۵ ، ۲۲:۴۷
نیمچه مهندس ...

8-9 سالم که بود یکی از مشکلاتم با بابام این بود که وقتی من میخواستم کارتون ببینم بابا هم میخواست اخبار ببینه و همش با هم سر تلویزیون جدال داشتیم.اون وقتا هم تلویزیون مثل الان شبکه ی پویا نداشت که هر کارتونی رو روزی سه بار پخش کنه و اگه پسر کوهستان یا نل رو امروز از دست میدادی دیگه از دست داده بودی.

اخبار هم از نظر من فقط این بود که رهبری تازگیا چی خاطرنشان کرده و کجا جنگه و چند نفر کشته شدن.البته الان هم نظرم همینه.یادمه همیشه آرزو می کردم که جنگ زودی تموم شه تا دیگه اخباری واسه گفتن وجود نداشته باشه و کلا اخبار رو تعطیل کنن و من راحت کارتونمو ببینم!البته همیشه بعد از این آرزوم این میومد تو ذهنم که اگه اخباری واسه گفتن نباشه اخبارگوها!بیکار میشن که.از کجا پول بیارن؟؟

بله!در این حد رئوف و مهربون بودم من!!!

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ خرداد ۹۵ ، ۰۲:۵۳
نیمچه مهندس ...

آنچه ذهن مرا مشوش کرده امتحانات نیست.اون دو تا کار عملیه ایه که باید بعد از امتحانات تحویل بدیم و حالی که فعلا برای انجامش نیست.

میدونین،مودیه.مثل شعره.باید یهو حسش بیاد که انجام بدم.

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ خرداد ۹۵ ، ۰۰:۱۸
نیمچه مهندس ...

.

زندگی فقط اونجاش که بابا فردا میاد

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۴ خرداد ۹۵ ، ۰۰:۱۳
نیمچه مهندس ...

انگیزه نداری عزیز من،انگیزه

+چکیده ی حرفای من و دکتر.

نمیدونم چرا دلم نمیخواد هیچ غلطی بکنم.برنامه میذارم با دخترخالم بریم پارک بانوان بدو بدو(کاری که هر دو دوست داریم)،نمیرم.مثل دیشب میرم عروسی میشینم یه گوشه و اصلا حس جشن ندارم.میام درس بخونم خسته میشم.میرم خونه پیش مامان بابا همسایه و آشنا میبینه اومدی زرتی یکی زنگ میزنه بیاد خواستگاری.ریدن براتون آخه؟!گند میزنن به اعصاب من

یکی بیاد دست منو بگیره ببره پارک.ببره پیاده روی.ببره بازی کنیم.بشینه با هم طراحی کنیم.نقشه بکشیم.گوجه سبز بخوریم و فیلمای شاد ببینیم.

+همش خسته ام.میدونم سیستم ایمنیه بدنم ضعیف شده.آفت هم میزنم.دهان شویه م هم تموم شده.یکی بره برام بخره:(

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ خرداد ۹۵ ، ۲۰:۰۶
نیمچه مهندس ...

چی میشه که یه پدر و مادر بچه ای رو تربیت میکنن و بچه کاملا یا نسبتا متضاد با آموزه های پدر و مادرش میشه؟؟؟

مثلا من فکر میکنم ازدواج واقعا لازم نیست برای همه،فکر میکنم یه بچه کافیه و کیفیت تربیتش مهمتر از اینه که تنها نمونه و خواهر برادر داشته باشه در حالی که مامانم به اینا معتقد نیست.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ خرداد ۹۵ ، ۰۱:۰۰
نیمچه مهندس ...