نفس بکش

۴ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

1.وقتی محسن خان چاوشی میگه با جنون در افتادم باز کار دستم داد،آه فاتح قلبم عشق تو شکستم داد کااملا می فهمم چی میگه.

2.من مدال بی خیال ترین آدم دنیارو میدم به اون خانمی که بخیه ی زایمان سزارین ش رو داد شوهرش با ناخن گیر تو خونه بکشه!

3.شهر من علاوه بر آسمون آبی و روز روشن و شب مهتابی کلی دکتر هم داره که واسه هر مرضی حداقل یه گیاه بهت پیشنهاد میدن.

4.در ادامه ی مورد قبلی باید بگم که تو خونه های شهر من هم یه کابینت هست که توش پر از گیاه های خشک شده س که ریخته میشه تو غذاها و نوشیدنی ها.

5.رتبه ی دوم استفاده کننده ترین آدم دنیارو هم به خودم اهدا میکنم.اولیش میرسه به محسن چاوشی که میگه:توی هر ضرر باید استفاده ای باشه...


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ مرداد ۹۵ ، ۰۸:۴۷
نیمچه مهندس ...

یه عمر با یک سری اصول و سنت و یه دین خاص زندگی میکنی و بعد به خودت میای و میبینی چند وقته داری رنج میکشی و دیگه اون سنت ها و دین رو قبول نداری.زندگی اینجاش سخته.همش رنجه و بدترش اینه که نمیتونی به کسی بگی و حتی نمی تونی اونطوری که دلت میخواد زندگی کنی یا بمیری.لازمه یه انقلاب اساسی کنی که چون فعلا امکاناتش رو نداری باید ساکت باشی تا زمان خودش.

- دندون عقلمو جراحی کردم و همش زبونم میخوره به نخ های بخیه و خیال میکنم یه گلوله نخ تو دهنمه!الان دو روزه فهمیدم چه نعمتیه خمیازه کشیدن!!!

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ مرداد ۹۵ ، ۰۱:۰۷
نیمچه مهندس ...

گاهی یه چیزایی میاد تو ذهنم که فکر میکنم خاطراتم هستن اما وقتی واسه مامان تعریف میکنم اصلا یادش نمیاد یا وجود افرادی که من ازشون حرف میزنم رو تکذیب میکنه.مثلا پسر چهار ساله ای که من تو همون سن یادمه و هم بازیم بود وهم چنان معتقدم اشکان وجود داشت و مامان یادش نیست  و من حتی فامیلیش رو یادمه.اما بعضی چیزا رو مطمئن نیستم.شبیه خواب و رویا هستن.یه لحظه تو خواب و بیداری اسم کسی رو به زبون میارم یا جایی رو خیلی واضح میبینم و بعد گیجم که واقعی بوده یا رویا؟

یه بیابون رو تصور کنین.اون اطراف پره از تپه های کوچیک خاکی.یه پل میبینین که از زیرش آبی رد نمیشه و برای شما که هفت سالتونه ارتفاعش خیلی زیاده.جاده ی خاکی با عرض چهار متر و شما که با مامان و باباتون اونجا ایستادید و جلوتر تابلوی مزینان.تو ذهن خسته تون دسته های عزای عاشورا رو هنوز به یاد دارین و منتظرید که زودتر اتوبوس بیاد و برید خونه بخوابید.صحبت از ابوترابی و پسرشه و تا همین الان که دارم این متنو مینویسم نرفتم سرچی کنم ببینم کی هستن و اصلا وجود دارن یا نه!

نمیدونم اینا خواب بودن یا دژاوو ولی چیزایی شبیه این زیاد میاد تو ذهنم و حتی جلوی چشمای بازم و بعد میرن و اصلا نمیدونم چرا میان.

+دکتر بهم گفت چرا داری میجنگی؟زندگی کن.حتی همین الان که دارم حرفشو مینویسم مثل اون وقت گریه م گرفته.چرا اینجوری شدم؟من آدم قوی ای بودم.چرا باید به خاطر یه حرف ساده مثل این گریه کنم؟

....بهم گفت حتما لحن صحبتت بده.لحنتو عوض کن.به نظر میاد پرتوقعی.همون جا توی دلم گفتم دیگه پیشش نمیام.

حساسم و بی نهایت پرتوقع.میدونم...

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ مرداد ۹۵ ، ۰۲:۳۴
نیمچه مهندس ...
رفتم یه چیزایی راجع به خشم فروخورده سرچ کردم و خوندم و بدتر عصبانی شدم.واقعا هرکی اینارو میگه نفسش از جای گرم درمیاد.(ما واسه این اصطلاح یه اصطلاح بی ادبی تر داریم که الان واقعا جاشه به کار ببرم.)
این توصیه ها اصلا باعث نمیشن کسی که جفت پاهاش و کمر و معده ش درد میکنه حالش خوب بشه.
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱ ۰۱ مرداد ۹۵ ، ۱۸:۳۶
نیمچه مهندس ...