نفس بکش

در حسرت یک نفس راحت

نفس بکش

در حسرت یک نفس راحت

۹ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

طرف اسلحه برمیداره میره یکیو میکشه،موادفروشه و کل محل رو آلوده کرده،میره دینش رو عوض میکنه،پامیشه میره یه کشور دیگه زندگی میکنه و در تمام این حالات مادرش پشتشه.(بله،حتی در زمینه ی قتل و مواد کسانی رو دیدم که مادرشون میگفته بچه م!طفلکم!تقصیر نداشته.دعا میکنم زود خلاص شه!!) بعد من در زمینه ی پوشیدن سارافن و این که حجاب محسوب میشه یا نه هنوز با مادرم بحثم میشه!!!

البته که من حرف خودمو اعمال میکنم و کلا یه سالی هست که هرکاری میخوام رو میکنم و مامان هم بعدش دیگه چیزی نمیگه.ولی حرصم میگیره.واقعا حرصم میگیره مامان دیگران اونقدر پشتشونه و مامان من کاری کرده که من اعتماد به نفسی ندارم و استرسی شدم.همین امشب داشتم به هردوشون میگفتم کاری کردید که این داداش کوچیکه هم تو این سن کم استرسی شده و مامان مغلطه می کرد که اگه استرسی بود نگران این بود که تمیز باشه نه که الان چرکولکه.و خب شما به من بگید چطور بهش بگم وقتی آدم استرس داره انرژی نداره واسه خیلی چیزا؟؟؟

+این پروژه ی مظلوم نماییه خودم نمیدونم دقیقا از کی شروع شده ولی دارم سعی میکنم بهم بیشتر ظلم نشه و به برادرام هم حواسم هست که اون طوری که من تربیت شدم تربیت نشن.روش خوبی نیست.البته که همش منظورم نیست.

- الان وضعیت خودمو نمیدونم چطوریه:مذهبی هستم؟نیستم؟امیدوارم تا قبل از سی سالگی اقلا به جوابش برسم.

*پروردگارا!این چه زندگی ایه؟چرا من اینجا هستم؟چرا بین کسانی هستم که وقتی باهاشون حرف میزنم یا وقتی حرفاشونو میشنوم حس میکنم از یه کشور دیگه اومدم و دارم بین ایرانی ها زندگی میکنم؟چطور من بین اینا زندگی کردم و اینقدر متفاوت با اونا شدم؟این همه تعصب شون نسبت به همه چیز از کجا میاد؟چطور من اون قدر تعصبمو نسبت به همه چیز کم کردم؟چطور با کسانی هم سن خودم حرف میزنم و حرفایی میشنوم که حتی مادرم اونا رو نمیزنه؟

---آخه چطور ممکنه یه دختر 74 ای معتقد باشه دخترا نباید تنهایی برن بیرون چون براشون خطرناکه؟و این خطر رو حتی در قیاس با برادر 13 سالش برای خودش بیشتر بدونه؟؟به نظرم باید کتابی مثل بادبادک باز رو بخونه تا دیگه چنین حرفایی نزنه.چطور ممکنه یه دختر بازم تو همین سن به یه دختر 25 ساله بگه به نظرم زیاد کار نکن.خانوما نباید زیاد کار کنن زود شکسته میشن.در حالی که دختر مورد نظر کاملا ساعات کار عادی ای داره و از اون گذشته از فعال بودن لذت میبره؟

در برابر چیزهایی مثل مثال های بالا بدجوری به هم میریزم ولی تازگی ها یاد گرفتم حرف خودمو بزنم و محیط رو ترک کنم و یا کلا وقتی عقایدشونو میشنوم چیزی نگم . بحث نکنم.تا حالا هر دوش خوب جواب داده و محیط متشنج نشده ولی خب درونم آشفته چون غرش طوفان،نشود مهار،داند یزدان...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۳۴
نیمچه مهندس ...

1.تو نوجوونی یکی از خواننده های مورد علاقه ام ناصر عبداللهی بود.دیشب خندوانه پسرشو به عنوان مهمون آورده بود و من یهو یادم افتاد که شب قبلش داشتم یه آهنگی رو زمزمه می کردم و قصد دانلودشو داشتم ولی اسمشو نمیدونستم.همین یه ساعت قبل رفتم گشتم و پیداش کردم.اسمش اینه:بِی تُم تویت.یه ترانه ی ناراحت بندرعباسی.

2.چرا دکترا اینجورین؟تشخیص هاشون اصلا شبیه هم نیست.تو دهنم حس درد و یه سری علامت داشتم.رفتم دکتر عمومی و بهم گفت تشخیصم لیکل پلانه.(LP یا حالا هرچی).ولی حتما به دکتر پوست یا روماتولوژ هم مراجعه کن.امروز که رفتم دکتر پوست گفت نه نگران نباش.اون نیست.عصبته که موقع جراحیه دندون آسیب دیده و بی حسی دهان هم به خاطر اثر ماده ی بی حسیشه و ممکنه تا 6 ماه هم حتی طول بکشه.من اونجا فهمیدم ملت چرا از دندون پزشکی میترسن!!!

بعد در ادامه خانوم دکتر بهم گفت جوش هات هورمونیه و وقتی گفتم من آزمایش دادم مشکلی نداشتن با یه سری حرفا که الان یادم نیست قانعم کرد.(حافظه رو دارید!) در ادامه هم خیالمو راحت کرد و گفت ممکنه تا آخر عمر جوش بزنی ولی جای قبلی هارو میتونی با پیلینگ ببری.الانم پاییزه فصل خوبیه واسه این کار.ولی خب،من فعلا خودمو بستم به علف تا ببینم چی میشه.اگه مشکل آویشن پیش نیاد ادامه میدم و اگه این هم جواب نده میرم سراغ همون روش دکتر.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۵ ، ۰۳:۵۳
نیمچه مهندس ...

1.من با تشک و بالش و ادوات خواب خییییییییییلی مشکل دارم.یعنی از 3-4 سال پیش تا حالا من بیش از 4 تا تشک عوض کردم و هنوزم به تشک رویاهام نرسیدم.یا خیلی کوتاهه یا زیادی نرمه یا خیلی پف داره.تشک های استاندارد هم داشتم ولی بازم مسئله دارم.مثل این که این دستم اضافه س،چیکارش کنم؟الان دارم به این فکر میکنم که تشک طبی بخرم ولی تخت ندارم خب،و میخوام بدونم میشه گذاشتش رو زمین یا نه؟!

2.نمیتونم شدت نفرتم از خونه های کوچیک رو براتون شرح بدم.و همین طور خونه های تاریک.وقتی مهندس اساسی بشم خونه های کوچیک نمیسازم.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۵ ، ۰۴:۰۰
نیمچه مهندس ...

حالت اول مال وقتیه که جایی مهمون هستی و حالت دوم مال وقتیه که اومدی خونه ی خودتون.به همین راحتی!

***فک کنم طولانی ترین عنوانی بود که تا حالا نوشته بودم!

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۵ ، ۰۳:۴۲
نیمچه مهندس ...

این که الان خواب نیستم یکی از دلایلش اینه که میترسم برم بخوابم و باز خواب ببینم که دارم ازدواج میکنم.با کسی که نمیشناسم،با کسی دوسش ندارم،با زور.

شاید برای شما خنده دار باشه ولی من سه ساله که این بدترین کابوسمه و بعدش که بیدار میشم میلرزم.با این که اصلا چنین خانواده ای ندارم ولی این کابوس رو میبینم و واقعا از وحشت ناک ترین کابوس هامه.

+بعضی وقتا بدجور دلم میخواد خودم بتونم از تو خوابام بفهمم اضطراب پنهانم چیه.

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ شهریور ۹۵ ، ۰۲:۵۲
نیمچه مهندس ...

من واقعا مامانو نمیفهمم.نه به اون وقت که وقتی داشتیم دنبال خونه میگشتیم و بهش گفتم بیا بریم به این چند تا شماره ای که یادداشت کردم و دخترای دانشجوان سر بزنیم و مخالفت کرد که نه با غریبه نمیشه.ما که نمیشناسیم شون و نه به الان که میگه بگرد ببین چند تا همخونه پیدا میکنی یا نه.

آخرش چیکار کنم من؟!!

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ شهریور ۹۵ ، ۱۹:۵۴
نیمچه مهندس ...

دقیقا 15 روزه که از دنیای مجازی(که البته به نظرم این دنیای واقعیه و اون یکی مجازی تر) دور بودم.دلیلش هم چیزی نیست جز این که جایی بودم که مودم نداشتن.به همین راحتی!

تو این دو هفته رفته بودم خونه ی خاله م که رفته بودن کربلا و من موندم پیش دخترخاله ی سوم دبیرستانیم که واسه کنکور درس میخونه و این تابستون هم کلی کلاس درسی میره.لنگ ظهر یعنی ساعت 12 یا یک ظهر بیدار میشدیم و نماز میخوندیم و ناهار درست می کردیم و میخوردیم و درس میخوند و من قرآن میخوندم و بعد میرفت کلاس کنکور و من میرفتم کلاس زبان یا تو خونه می موندم و فیلم میدیدم.شبا تا 2 یا 3 بیدار بودیم و یا کتاب میخوندیم و یا فیلم میدیدیم.حالا که از فیلم حرف زدم باید بگم پل جاسوسی رو هم که دکتر میم پیشنهاد داده بود دیدم و خوشم اومد.فیلم بعدی اینترن بود که دوسش داشتم.با بازی رابرت دنیرو در نقش یه پیرمرد 70 ساله.

خلاصه که در این 2 هفته هم بهم خوش گذشت هم از سبک زندگی ای که در پیش گرفته بودم ناراضی بودم که چرا اون موقع میخوابیدم و اون موقع بیدار میشدم.

به هر حال اینایی که تا الان نوشتم اصل موضوع نبود.اصل موضوع اینه که نمیدونم چرا گاهی حس میکنم جوری که تا الان زندگی کردم یه شکست واقعی بوده و همین الان-دقیقا همین الان-اون حسه شوت شده رفته و حس میکنم خیلی هم خوب بوده.یعنی وقتی کودکی مو نگاه میکنم میبینم که بهترین دورانم بوده.همش در حال دوچرخه سواری و بازی هایی مثل وسطی و طناب بازی و گِل بازی و خونه سازی با لِگو و هزار سازه و دوختن عروسک و ساخت مجسمه و یه هفته تمرین برای چادر زدن اونم با سنگ و تیر چوبی و پارچه-یه چادر واقعی نه حاضر و آماده-بازیه گنج و شعر خوندن و داستان نوشتن و هزاااااار تا کار دیگه که الان به نظرم خیلی فوق العاده میان.تازه اینا کارای معمولم بودن و تجربه های شگفت انگیزی مثل مسافرت های آخر هفته به یک شهر نزدیک و تراکتورسواری و الاغ سواری رو هم میتونم بهش اضافه کنم.بودن خاطرات تلخی که الان هم از یادم نرفتن و باعث شدن به شدت از چیزی کاری یا رفتاری بدم بیاد ولی نمیخوام بهشون فکر کنم.چون شیرینی ها بیشتر بودن.

تو نوجوونی برخلاف خیلی نوجوونا بلوغ رو طوری برام تعریف نکردن که فکر کنم باید ازش شرمنده باشم یا حتی ازش ناراحت باشم.تا 16-17 سالگی پدر و مادرمو بهترین میدونستم و فکر کنم این برای آرامش ذهنم خیلی خوب بود.تو انتخاب رشته ی دبیرستان و دانشگاه و کلا هر انتخابی تصمیم،تصمیم خودم بوده و هیچ وقت تو این مورد فشاری روم نبوده و حتی همین پارسال خودم به این نتیجه رسیدم که چادر انتخاب من نبوده و کنار گذاشتمش و با این که میدونم خیلی ها قضاوتم کردن ولی از انتخابم راضیم.

یک سری مسائل رو قبول کردم که توشون اشتباه کردم و سعی میکنم بی خیال شون باشم حالا که گذشته.با یک سری چیزها از قبیل دین هنوز تکلیفم معلوم نیست و با یک سری چیزها مثل این که میدونم بچه هارو دوست ندارم و نمیخوام هیچ وقت بچه داشته باشم تکلیفم معلومه.میدونم که خیلی تو قید و بند برنامه نیستم و این بده چون باعث شده خیلی کارها رو عقب بندازم و تنبلی کنم.

یک سری چیزها عصبانیم میکنه مثل این که چرا میگن جمهوری اسلامی ایران و قانون،قانون کشور دیگه ایه.رو هوا نمیگم این حرفو.دو نفر فامیل که تو دادگستری کار میکنن اینو بهم گفتن.کلا هر تبعیض و بی عدالتی و نابرابری عصبیم میکنه.در این حد که برای داداشم پفک بخرن واسه من نخرن قهر میکنم و خشممو نشون میدم.اینو فهمیدم که با تنهایی حال میکنم ولی دوس ندارم واسه تفریح کردن تنها باشم.هنوز خودمو کوچیک میدونم و میگم وقتی بزرگ شدم فلان کارو میکنم و منظورم از بزرگ شدن وقتیه که برم سرکار.

میدونین وقتی میام چنین متن هایی رو مینویسم در واقع دارم به خودم یه بینشی راجع به خودم میدم که الان چی شدم و باید برای آینده چیکار کنم.

این متن همین جا تموم میشه چون فکرم همینجا کات شد.

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۰ شهریور ۹۵ ، ۱۴:۱۳
نیمچه مهندس ...

قبلاها راحت میرفتی تو سایت بانک ملی و پول انتقال میدادی.امروز بعد از یکم گشتن تو سایتش و پیدا نکردن گزینه ی انتقال فهمیدم باید تو سامانه ی جدیدشون عضو بشی تا بتونی این کارو کنی.خلاصه عضو شدم و دیدم اوه!هزینه داره اونم چه هزینه ای!

به نظرتون منطقیه واسه انتقال 40 تومن،15 تومن کارمزد بدی؟آقا این دزدی ها چیه؟میدونم سامانه زدین باید هزینه ش رو دربیاره.ولی آخه تا این حد؟؟؟؟

اصلا میرم با خودپرداز منتقل میکنم.اه

موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۵ شهریور ۹۵ ، ۰۱:۲۸
نیمچه مهندس ...

بارها شده که یه برنامه ای برای روز بعدم ریختم اما انجامش ندادم و به این نتیجه رسیدم که وقتی برنامه میریزم مطمئنا انجامش نمیدم ولی اگه برنامه نریزم ممکنه انجامش بدم.

این روزا از بی برنامگی و همش خواب بودن خسته شده بودم.این شد که گفتم حالا که داروهای دندونم هم تموم شده و اون خواب آلودگی که به خاطر اون داروها ایجاد میشد رو دیگه ندارم بهتره یه برنامکی(برنامه ی کوچیک تا انجمش بدم و نزنم زیرش) بریزم.مصمم هم بودم هرطور هست انجامش بدم.امااااا.....

هیچ فکر نمی کردم یه علتی از غیب پیدا بشه و منو زمین گیر کنه.و اون علت چی بود؟؟دمنوش آویشنی که دیشب خورده بودم چون توصیه ی کسی بود که میگفت آفت رو به خاطر خاصیت مبارزه با عفونتش از بین میبره.طرف دخترخالم بود و از نظر جثه شبیه من و من با خودم گفتم بعیده وقتی اون تونسته بخوره و عارضه ای نداشته من نتونم.این شد که دیشب مقادیری آویشن خشک(چای کیسه ای نه ها!خودِ گیاه آویشن)در قوری ریختیم و چای نمودیم و با نبات میل کردیم.

صبح که بیدار شدم گوش راستم سوت میزد و انگار هوا توش جریان داشت.به قدری این سوت قوی بود که طی پروسه ی خواب دیدن هم قشننننننگ حسش می کردم.یکم بینی مو گرفتم تا بلکه خوب شم.اثر نداشت.پاشدم برم دست و صورتمو بشورم دیدم دارم افقی میشم!دستمو به دیوار گرفتم و راه رفتم.کلا تعادل نداشتم و یه حس مزخرفی تو کل وجودم داشتم.دیگه از توصیف بقیه ی حالاتم و گریه هام میگذرم.اولش نمیفهمیدم چرا اینطوری شدم و فکر می کردم مثل 2-3 ماه پیش شدم که همین حالات به علاوه ی حالت تهوع رو داشتم و رفتم دکتر گوش تا خوب شدم.بعد یهو یافتم و وقتی عنوان کردم مامان گفت درسته اون دمنوش فشارت رو میاره پایین.فشارمو گرفتن و دیدم بله 9 هستش.صبحونه خوردن و قرصی که واسه گوش بود هم اثری نذاشت روی اون سوت سوت گوشم و تا همین الان دارم میشنوم ش و با یه گوش بیشتر نمیشنوم.

خلاصه که من الان به هیچ گیاهی اعتماد ندارم.حتی به جعفریه عزیزم.این وسط خواهر هم وقت گیر آورده و با توصیه های پزشکیش اومده میگه شما فکر میکنید درمان های گیاهی هیچ عوارضی ندارن.بفرما اینم نتیجه ش.

خب،دست کم اینو میدونم که دیگه وقتی آفت بزنم نمیرم سراغ چنین درمان هایی و به همون دهان شویه ی گیاهیه پرسیکا اکتفا میکنم.

+آویشن،با اون بوش.اییشششش:|

*تو کتاب خاطرات آدم و حوا،آدم وقتی اولین بچه ش به دنیا میاد از سفر برمیگرده و میبینه حوا یه موجودی کنارش هست که آدم بهش میگه بچه خرس!یه جا از زبون آدم نوشته قابیل(شایدم هابیل،یادم نیست:|) بچه ی بدی شده.کاش همون طور خرس می موند.

کاش خرس می موندم...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۴۲
نیمچه مهندس ...