نفس بکش

در حسرت یک نفس راحت

نفس بکش

در حسرت یک نفس راحت

۶ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

یه جور امیدواریه ابلهانه ای تو وجودم هست که نمیدونم از کجا نشات میگیره.طوری که قادرم وسط جنگ جهانی سوم یه چیز امیدوارانه پیدا کنم و بچسبم به همون.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ مهر ۹۵ ، ۰۲:۲۵
نیمچه مهندس ...

از وقتی که تو پونزده سالگی مامانم مجله های عزیزم رو به بهانه ی اینکه تو انباری خیس شده و بو گرفته ریخت دور من دیگه اون آدم قبلی نشدم.

الان من همه چیزو میریزم دور و نوبت اعتراض اوناست.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ مهر ۹۵ ، ۲۳:۱۰
نیمچه مهندس ...

پاییز برای من یادآور گوجه فرنگیه.فصلی که گوجه هارو میچینند و دیگه تموم میشه.فصلی که مامان رب درست میکنه و هوا بوی چوب سوخته و دودِ رطوبت دار میده و حال میده بری کنار آتیش و سیب زمینی آتیشی درست کنی و حس میکنی که کنار دریایی و آتیش درست کردی.

پاییز اون درختای سپیداری ان که کنار جاده ان و برگاشون نارنجی و زرده و خستگیت در میره وقتی نگاشون میکنی و دلت میخواد توام نارنجی و زرد و قرمز بپوشی.

پاییز اون قنادیه سر راهته که هروقت ذخیره ی شکلاتت تموم میشه میری ازش میخری و هر پاییز این قنادی عوض میشه.

پاییز اون سرماییه که به خاطر عوض شدن یهوییه آب و هوا رفته تو استخونت و تلاش میکنی با چای دارچین و زنجبیل برطرفش کنی.

+ یهو یاد یه خاطره از بچگیم افتادم.دوتا درخت بزرگ بودن نزدیک خط آهن.یه جوی آب طبیعی از اونجا میگذشت و خانواده ی من و پسرخالم با خانومش میرفتیم اونجا بساط می کردیم و چای آتیشی میخوردیم و ناهارمون رو هم میبردیم.برای من وخواهرم یه تابی میبستن که تا خودِ خدا میرفت.پاچه ی شلوارمون رو میزدیم بالا و میرفتیم تو آب و گنج پیدا می کردیم و خدا میدونه که چقدر سکه ی قدیمی-از اینا که روش عکس کله هست- پیدا کردیم و به بابا نشون دادیم.

برگردیم به پاییز.هیچ وقت برات متن مخصوص ننوشتم ولی دوستت دارم پاییز عزیز:)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ مهر ۹۵ ، ۱۵:۴۷
نیمچه مهندس ...

قبلا یه کلیپ دیده بودم درباره ی این که چرا شکست میخوریم و جزء کلیپ های مورد علاقه مه.از اوناست که هروقت میبینم تپش قلبم بالا میره و حالم خوب میشه.بسته به شرایط مختلفی که دیدمش هم باهاش لبخند زدم و هم گریه م گرفته.یه جاییش میگه نمیشه تمام عمر انگشت اشاره تو بگیری به سمت کسی و بگی اون کسیه که باعث شده من به جایی که میخواستم نرسم و خب به نظرم راست میگه.من خیلی این کارو کردم و خودمم میدونستم.ولی وقتی این کلیپ رو دیدم پذیرفتم.در راستای این پذیرش کاری که کردم این بود:انتظارم رو از دیگران کم کردم.بعدش یه لیست نوشتم از کارایی که وابسته به دیگران یا پول نیستن و میشه راحت انجامشون داد.مثلا میشه عضو کتابخونه شد و کلی کتاب خوند.میشه رفت پارک و از وسایل ورزشیش استفاده کرد یا اگه خانومی مثل من عشق دویدنه و تو شهرشون راحت نیست واسه این کار بره پارک بانوان و اونجا بدوه.من که به خیاطی و خلق کردن علاقه دارم برنامه ریختم که هر ده روز یه پارچه بخرم و چیزی بدوزم.حتی اگه مطابق الگو نشد و خراب شد.چیزای دیگه ای هم تو لیستم دارم که مطابق سلیقه ی منه و هرکی باید بسته به شرایطش انجام بده.

1.فیلم زندگیه شگفت انگیز آملی پولان خیلی باحال بود.شیطنت های دختره منو یاد بازیه همسایه ی جهنمی مینداخت:).آهنگ هاش خیلی عشق بود.تلویزیون هم زیاد آهنگاشو پخش کرده.دلیل تنهاییش رو هم گذاشتم رو حساب این که زبون فرانسوی خیلی سخته،حال ارتباط برقرار کردن نداشته!

2.خواهرم داشت عکس دوستاشو نشون میداد.به یکی اشاره کردو گفت:اسم همه ی خواستگارهاش محسن بود!بعد اینجوری خطاب شون می کرد:محسن نقشه کش،محسن لوله کش و....البته در نهایت با یه آرش ازدواج کرد.از خنده روده بر شده بودیم.

3.تو هفته ی گذشته فکر میکنم همه ی احساساتی که یه انسان داره رو تجربه کردم:ترس،نگرانی،لذت،شادی،نفرت،غم.بغضی که خیلی وقت بود تو گلوم بود و رسیده بود به حد گواتر،ترکید و گریه کردم.البته که به پنج دقیقه نرسیده گلو درد گرفتم و با استاپ های چند دقیقه ای بینش گریه مو ادامه دادم تا در نهایت حالم خوب شد و بعدش اون کلیپی که بهش اشاره شد رو دیدم و حالم بهترتر هم شد و بعدترترش و طی روزهای آینده بیشتر به این نتیجه رسیدم که باید به خودم تکیه کنم و متوقع نباشم.

4.ژان رنو تو فیلم لیون منو یاد پسرعمه ام مینداخت.بیشتر از لیون شیر میخورد و استخون بندیش همون شکلی درشته.فقط  پسرعمه شانس نداشت که مثل اون کلینر بشه.:)

*خواهرم دوباره داره لیون میبینه و من یاد این جمله افتادم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ مهر ۹۵ ، ۰۰:۴۷
نیمچه مهندس ...

کاش متولد نشده بودم

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ مهر ۹۵ ، ۲۳:۲۲
نیمچه مهندس ...

ده ساله که بودم با دخترعموم که اون موقع بیست و یک سالش بود میرفتیم پارک.البته هروقت میرفتیم شهرشون.دخترعمو مینشست و جدول سینمایی حل می کرد و من وخواهرم بازی می کردیم.بعضی وقتا هم میبردمون ویدئو کلوپ و بازی می کردیم و تو راه برگشت هم یه کارتون یا فیلم میخریدیم تا توی خونه تماشا کنیم.دنیا به کام ما بود.دخترعمو مهربون بود و ما عشق مون بود که هروقت میریم مشهد بریم خونه ی عمو محمد.دخترعمو عشق سینما و فیلم و آواز و کتاب بود و کلی ترانه های کودکانه بلد بود که برامون میخوند و شبها موقع خواب برامون قصه میگفت و همیشه خمیردندون بچه تو کمدش نگه میداشت و مارو میبرد گردش.کیه که عاشق چنین دخترعمویی نشه و براش یه الگو نشه؟؟؟

هیچ وقت فراموش نمیکنم روزی رو که پسرعمو با یه کیسه(به معنای واقعیه کیسه،حدودا 20 کیلویی) اومد خونه و گذاشتش دم تلویزیون.چی بود؟سی دی های فیلم و کارتون که میگفت همه رو هزار تومن خریده!قیمتی که برای اون موقع هم خییییلی ارزون بود.زیر و رو کردیم شون و از توش دوتا کارتون پیدا شد برای ما و بقیه شد مال بزرگترا.دخترعمو همون طور که داشت بین شون میگشت یهو خیلی خوشحال گفت:واااای! ادوارد دست قیچی!

 تو این سالها از فیلم هیچی یادم نمونده بود.دیروز اتفاقی یادم اومد و دانلودش کردم و لذت بردم.واقعا فیلمای فانتزی رو دوست دارم.از کارای تیم برتون خوشم میاد.

+این پست قرار بود تشکر از همه ی کسانی باشه که فیلم های خوب معرفی کردن تو وبلاگ هاشون ولی خب،اینطوری شد.معمولا میزنم جاده خاکی.

1.تو این دو سه روز گذشته این فیلم ها رو دیدم:life is beautiful-Her-Room-Edward scissorhands و ده ها بار طی دو هفته ی گذشته هانگر گیمز.لطفا یکی بیاد بهم بگه ترتیبش چطوریه.یعنی اسم فصل هاش رو بگید تا مثل دفعه ی قبل از آخر شروع به دیدن نکنم!

2.الان یادم نمیاد این پیشنهادات رو تو کدوم وب ها دیدم.چون گذری میخوندمشون ولی پیشنهادات شون تو ذهنم مونده.

اسپشل تنکز تو دکتر میم و این پست شون.

3.لطفا برای دخترعموم یه فاتحه بخونید.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ مهر ۹۵ ، ۰۱:۱۱
نیمچه مهندس ...