نفس بکش

۶ مطلب در اسفند ۱۳۹۶ ثبت شده است

بچه بودین چه بازی هایی می کردید یا بهتر بگم اسباب بازی هاتون چی بود؟
واضح ترین و دوست داشتنی ترین اسباب بازی من این بود:
بعدش لگوها و بعد یه ارگ که توی سن ده سالگی داشتمش و بعد عروسک ها و آخرش یه اجاق گاز که تیک تیک صدا میداد.همون ده سالگی داداشم سه سالش بود و براش یه ماشین خیلی قشنگ خریده بودن که من واقعا خوشم اومد.
به جز اینا کلی عروسک رابر هم داشتیم و یه ساعت که شماره هاش در میومد و میشد عقربه هاش رو تکون داد و وسایل آشپزخونه و ساز دهنی.همه ی عروسکا اسم داشتن و موقع بازی همه شون رو استفاده می کردیم.یعنی مثلا این منطق وجود نداشت حالا که داریم آشپزخونه بازی میکنیم از لگو استفاده نکنیم یا خرس سفید نمیتونه تو داستان بازی باشه.همه چیز با هم بود.سر بعضی عروسکا با خواهرم به تفاهم نمیرسیدیم که اسمش چی باشه.واسه همین هرکی اسم خودش رو می گفت.مثلا اون عروسکا رو یادتونه که صورت شون پلاستیکی(رابر ها،نه پلاستیک) بود و بدنشون پشمی؟ دو تا از اونا داشتیم که برای من اعظم و اکرم بودن و خواهرم سپیده و نمیدونم چی صداشون میزد.یا اون عروسک چاق های رابر که شکم شون قلمبه و خوشگل بود و بعضیا سرشون جدا میشد و سوت داشت.شکمش رو که فشار میدادی سوت میزد.اونو من چاقه صدا میزدم و خواهرم اسم انسانی گذاشته بود روش.
بازی بدون اسباب بازی هم هتل بازی بود که یه عالمه بالش و پتو میطلبید:) بزرگتر که شدیم و سواد دار منو هم نوشتیم واسه هتل مون و حتی خوردنی هم آماده کردیم.یه عالمه با بشکه ی خالی و آجر و چوب الاکلنگ درست کردیم و در حین سوار شدن بهش شعر میخوندیم.تو حیاط با چوب و پارچه چادر میزدیم و تصور می کردیم تو یه جزیره ایم و دنبال گنج و حتی نقشه و گنج هم ساختیم.استپ هوایی و هفت سنگ و دوچرخه سواری هم که تا دلتون بخواد.
یه وقتی رو یادم میاد که تو روستامون عید نوروزها خانوم ها و بچه ها میرفتن تو یه زمین وسیع و بازی می کردن.اما الان این برنامه نیست.یه وقتی رو یادمه که صبح ها با مامانم و خاله هام میرفتیم پیاده روی و ما بچه ها دوچرخه سواری می کردیم.یا اون وقت ها که پیاده میرفتیم پارک و بند و بساط چای و تخمه با خودمون داشتیم.یا حتی وقتی که هر هفته جمعه خانوادگی میرفتیم یه شهر نزدیک مون و تا شب برمیگشتیم.
حالا این آسمون ریسمون ها رو بافتم که چی بشه؟
که بگم دلم یه تفریح درست و حسابی میخواد با حس و حال شاد کودکی.
۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۱۰
نیمچه مهندس ...
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ اسفند ۹۶ ، ۱۱:۳۳
نیمچه مهندس ...

1.تو یه ماه گذشته کلی فیلم دیدم.فکر می کردم عملا هیچ کاری نکردم ولی وقتی رفتم درایوهام رو دیدم و تو فیلم هام گشتم متوجه شدم که بیشترشون رو دیدم و عجیبه که خیلی هاشون رو یادم نیست.یه کتاب هم تموم کردم.

2.به نظرتون این اتفاقیه که طی یک ماه یه کتاب راجع به جنگ جهانی بخونی و یه عالمه مطلب تو سایت ها و پیج ها و کانال ها، راجع به هویت جنسی و گرایش های مختلف جنسی  و بعدش یه فیلم ببینی که  این هر سه تا موضوع مورد نظر رو تو خودش داشته باشه؟

چی؟میگین این که شد دو تا؟

خب،سومیش اینه که هنوز که هنوزه مردم فکر میکنن دخترا باید یه سری شغل های خاص مثل پرستاری و معلمی داشته باشن یا فکر میکنن دخترا نمیتونن ریاضی خوبی داشته باشن.

3.هفته ی پیش آزمایش اساسی دادم و دیروز بردم پیش دکترم.رفته بودم پیش یه متخصص طب سنتی.یعنی درس خونده ی این کار بود.آزمایشم معرکه بود در حدی که خواهرم گفت من تا حالا کسی رو ندیدم که کلسیمش 60 به بالا باشه.دکتر هم گفت آزمایشات خوبن ولی چون نبضت ضعیفه به نظرم لازمه که بیشتر و بهتر غذا بخوری.یه سری از چیزای مد نظرش رو برام نوشت و چند تا توصیه ی دیگه هم داشت.نمیدونم با این قضیه ی بیشتر خوردن چطور کنار بیام.آخه زیاد که میخورم حس خفگی بهم دست میده ولی انگار لازمه.

4.من خودم میدونم چه مرگمه و درمونم چیه.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ اسفند ۹۶ ، ۰۱:۰۷
نیمچه مهندس ...
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۱۱
نیمچه مهندس ...
1.تو یه سکانسی از فیلم boyhood رفتن بولینگ بازی کنن و بچه هه واسه اینکه مستقیم بزنه به هدف نرده میخواد و باباش این جمله رو بهش میگه:زندگی بهت نرده نمیده.
حقیقت زندگی همینه.
2.اینو فهمیدم که مزخرف تر از مراسم دید و بازدید نوروز هم وجود داره و اون خواستگاریه.یعنی عمرا این مدلی ازدواج کنم.چه حس بدی داره.
3.اینو دیدم و حالا نمیدونم اینو بپذیرم یا حرفایی که خواهرم از پزشکی قانونی میزد...
4.تصمیم گرفتم به احساساتم اعتماد کنم.البته اون قسمتی که درباره ی دیگران قضاوت میکنه و بهم میگه که این آدمه یا نه.
5.یه عالمه حس خشم تو وجودم دارم از اتفاقات مختلف و شدیدا دلم میخواد کتک کاری کنم.گرفتار حس پوچی هم شدم.در حدی که وسط کارها می ایستم و از خودم میپرسم که چی؟
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱ ۰۵ اسفند ۹۶ ، ۱۳:۳۲
نیمچه مهندس ...

ده سال پیش دلم نمیخواست کسی بهم بگه چیکار کنم و چیکار نکنم.الان دلم میخواد یکی بهم بگه چیکار کنم.دقیقا چه غلطی کنم.هر یه ربع یه بار مامان بیچاره ام رو بغل میکنم و میپرسم:حالا چییییکار کنم؟

اوایل میپرسید چیو چیکار کنی؟الان دیگه کاملا توجیهه که نباید بپرسه.

***************************

چگونه دولت ما را بیچاره تر می کند؟

یه مصوبه درست میکنه که هرکی از کاردانی میخواد بره کارشناسی معماری و مدرکش پیشوند داره تو کارشناسی تو پایه ی 3 فریز میشه.این یعنی چی؟یعنی گُه.معمار پایه 3 رسما یعنی هیچی.یعنی میتونی نهایت دو سقف طراحی کنی.الان طویله هم دوبلکس میسازن،بعد اینا پیش خودشون چی فکر کردن؟اصلا فکر کردن؟

قسمت سوزاننده ی ماجرا اون جاست که کسانی که کاردانی غیر مرتبط خوندن و بعد واسه کارشناسی وارد معماری میشن این اتفاق واسشون نمیفته.

پایان سوز و گداز

********************************

یه عالمه چیز دلم میخواد انجام بدم که همه ش پول میخواد.حوصله ی هیچی رو هم ندارم.تمرکز که اصلا حرفش رو نزن.دلم میخواد با یکی حرف بزنم.یه غریبه.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ اسفند ۹۶ ، ۲۳:۰۲
نیمچه مهندس ...