نفس بکش

۷ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

1.شبکه ی نسیم یه برنامه ای نشون میده به اسم کودک شو.اسمش ایهام داره:کودک شو یا شوی کودک؟ به نظر میاد اولی رو در نظر گرفتن.چون پدر و مادرا دارن بازی میکنن.ولی انگار حق ندارن واقعا بچه شن.چون با رفتارای بزرگانه دارن بازی میکنن.به نظر من بار جنسی هم داره حتی.مثلا تو یه قسمتش رو کارتون صحبت میکنن و بچه شون میبینه بدون استثنا هر 4 خانواده ی شرکت کننده داشتن به پینوکیو زن میدادن!معرکه اون پدری بود که از 2+2 (به جای 2+5) صحبت کرد.آخه بچه اینارو میفهمه؟خب همینه که میگم برنامه رو برای بزرگها ساختن.

اسکار گردو به شقیقه ترین پاسخ دنیا رو هم میدم به مادری که تو همین برنامه هه مجری ازش پرسید دختر و پسر چه فرقی با هم دارن و خانومه گفت:خب خیلی فرق دارن.دختر آروم تره پسر مستقل تره! ما هم بعد نشستیم حرفشو کارشناسی و آسیب شناسی کردیم حتی.

2.میگیم سرزمین مادری،زبان مادری،لالایی های مادرانه.بعد چی شده که وسط این همه مادری اینقدر رفتار مردسالار میبینیم؟تقسیم وظایف کردن مثلا؟

* من هنوز منتظر اون اسبم هستم که مامانم تو لالایی ها میگفت برایت میخرم اسبی.همش وعده،همش وعید!از همون بچگی گول مون میزدن.

3.چه فعل و انفعالاتی تو بدن رخ میده که تو یه روز کاملا معمولی و بدون هیچ اتفاق خاص خوب یا بدی آدم نمیتونه لبخند بزنه حتی مصنوعی؟که افسرده میشه؟

4.یه دشت خالی از آدم میخوام برای پیاده روی های عصر.که هیچ آدمی منو نبینه و زل نزنه بهم.مگه آدم ندیدن؟اون دشتی که میشناختم الان دیگه شلوغ شده.دیروز تا سر زبونم اومد تا به جمعیتی که دم درشون ایستاده بودند و وقتی منو دیدن که از دور میام زل زدن بهم،بگم اسکن تون تموم شد؟ولی باز خودمو نگه داشتم و انگار که وجود ندارن اصلا نگاشون هم نکردم.

5.پیاده روی بود.مسیر هم همون.ولی اصلا مثل دفعه ی قبل شاد نبود.عبوس رفتم و عبوس برگشتم.فقط آهنگی که خواهرم گذاشت باعث شد شاد بشم.

6.یه کتاب راجع به فنگ شویی خوندم اونقدری بهم ایده داد که خودمم باورم نمیشه.بین برگه هاش نشونه گذاشتم و بر میگردم اونا رو دوباره میخونم و کیفور میشم و هر کدوم رو که میتونم عمل میکنم.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ تیر ۹۶ ، ۱۲:۰۵
نیمچه مهندس ...

به شدت متنفرم از این که یکی بیاد خونه مون و کار کنه.حتی اگه خیلی باهامون ندار باشه.برعکسش هم همین طور.حالا نه به شدت تنفر ولی دوس ندارم وقتی میرم مهمونی بگن پاشو فلان کارو بکن.معتقدم وقتی کسی میره مهمونی واسه استراحت کردنه و هر جوری حساب کنی،با هر دینی،آیینی،سنت و عرف و هر چیز دیگه زشته از مهمون کاری بخوای انجام بده.زشته آقاجان،زشت!

از اون بدتر اینه که مهمونای ما خودشون پامیشن کاری میکنن و به عجز و لابه های ما هم وقعی نمینهن.

یک عدد نیمچه مهندس افسرده هستم که از دیشب که خاله م ظرفارو شسته حالم بده و انرژی هیچ کاری رو ندارم.

اون جمله مال کی بود که میگفت اگه از خواب پا شدین و دیدین انگیزه ی کاری رو ندارین برگردین به رختخواب؟همون

من برم دوباره بخوابم.

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ تیر ۹۶ ، ۱۳:۲۱
نیمچه مهندس ...

1-این تبلیغات اسپینر رو که میبینم یاد اسپینرهای دوران خودمون میفتم:دست ساز و رنگ اصلی:)

یه در فلزی نوشابه رو با سنگ صاف میکردیم،وسطش با میخ دو تا سوراخ ایجاد می کردیم و یه نخ محکم ازش رد می کردیم.بعد می پیچوندیمش و حسابی که پیچید از دو سر نخ میکشیدیم و عین چی شروع می کرد به چرخش! باهاش دیوار هم سوراخ می کردیم.البته ممکنه بگید اینا کارای دهه شصتی هاست.خب این کارا رو از پسردایی ها و دخترخاله هام یاد گرفته بودم.

2-یه تبلیغ رو دیوار دیدم که مفهومش این بود که رنگی نپوش که نگاه هرزه بهت جلب نشه! اون قدر از این بی عقلی عصبانی شدم که همون موقع بلند با خودم گفتم کدوم احمقی اینو طراحی کرده؟واقعا شهرداری بابت این کارا پول میده؟همون موقع اون احادیثی به ذهنم رسیدن که توشون میگفت پیامبر همیشه لباسای سفید و سبز میپوشید یا کفش زرد باعث نشاط بیننده است.

3-یه کتاب فروشی هست که من میرم ازش کتاب میخرم آقاهه خیلی خوش برخورده،بعد خواهرم میگه هروقت من رفتم دیدم داره با همکاراش دعوا میکنه و بد اخلاقه!:)

4-قیمت یه چیز تو جاهای مختلف خیلی متفاوته.مثلا یه دارو رو مشهد خریدم 15 تومن اینجا خریدم 20 تومن.بعد همون دارو رو همون مارک همون تعداد دو سال پیش تو یه داروخانه تو احمدآباد مشهد میگفت 80 تومن:| چون پول نداشتم نخریدم.برگشتنی شهر خودمون خریدیم 30 تومن.بعد شوهر خاله ام گفت اون داروخونه هه همین چند ماه پیش اون قدر بزرگ کردن مغازه شون رو.کلی هم دکور کردن احتمالا هزینه ی ساخت و ساز رو کشیدن رو داروها.واقعا هم همینه به نظرم.

5-به نظرم واقعا از دید آدمای غریبه خیلی کوچولو دیده میشم.امروز هم دوباره یه خانمه موقع ساعت پرسیدن خاله جان خطابم کرد.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۶ ، ۲۱:۱۱
نیمچه مهندس ...

پس از سالها خونه نشینی و دوری از پیاده روی ،هوای ملس امروز که دو روزیه از سگ گاز گرفتگی دور شده بهم انگیزه داد که لباس بپوشم و خواهر رو هم با خودم همراه کنم و بریم پیاده روی و کلی عکس بگیرم(البته برای من کلی،سر جمع شاید ده تا بشه) و روی کنده ی درختای قطع شده مسخره بازی دربیاریم و آواز بخونیم و دستمون رو به سمت آسمون بگیریم و بگیم به سوی بی نهایت و فراتر از آن!

فراموش کرده بودم چطور با خار تو بچگی ملخ و تیر کمون درست می کردیم و دلم شدیدا درست کردن سپندآویز میخواست که متاسفانه فصلش گذشته و منتظر شهریورم تا برم و گل های درخت سنجد رو بو بکشم.همون موقع که داشتم تموم اینارو میدیدم و بوی خاک بارون خورده رو میکشیدم تو شش هام به این فکر می کردم که عطر با بوی نوزاد و خاک بارون خورده و چمن ساختن ولی فکر نمیکنم هنوز تونسته باشن بوی گل های سنجد رو بسازن. اگر هم ساخته باشن به قول واریس دیری تو کتاب گل صحرا:

بعضی وقتا عطرهایی در منهتن میبینم که به اسم کُندُر می فروشند. در برابر یادآوری کوچکی از سرزمینم بی طاقت میشوم و آن را میخرم. اما بوی آن تقلید ناشیانه ایست از آنچه که من در کودکی استشمام کرده ام.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۶ ، ۰۲:۵۲
نیمچه مهندس ...

دیشب پسرداییم داشت خاطره ی آدم کشتنش رو برامون میگفت.وحشتناک بود.وحشتناکه که یه آدم هیجده ساله رو مجبور کنن یه نفر رو بکشه.حتی اگه اسمش سربازی باشه و اون نفر کسی که غیر قانونی وارد کشورت شده و دستور دهنده اسمش فرمانده،تو نظامی نیستی.تو قاتل نیستی.تو جلاد نیستی.تو حتی نگه دارنده ی مرز هم نیستی.تو فقط یه انسان هیجده ساله ای که بعدش روانی میشی.

به نظرم این مدل سربازی توی کشورمون اصلا به درد نمیخوره.یه جورایی به نظرم شبیه دوران کارآموزی بچه های علوم پزشکی تو بیمارستانه که بعضی مسئولین بیمار رو اونقدر معطل میکنن تا دانشجو بیاد کاراشو بکنه.کارایی که بعضی وقتا حتی وظیفه ش نیست و چیزی به علمش اضافه نمیکنه.منظورم از گفتن این دو مورد نشون دادن از زیر کار در رفتن مسئولینه.تو همه جا هست.

به نظرم این همه هزینه ی مالی و انسانی رو اگه بذارن واسه استخدام سرباز حرفه ای خیلی بهتر و موثرتره.هم از لحاظ تلفات مالی و انسانی و هم از لحاظ امنیت بیشتر مرزها و تازه به نظرم  وحشتی که تو دل یه تبهکار یا دشمن کشور از شنیدن این که سرباز حرفه ای از مرز حفاظت میکنه ایجاد میشه خیلی بیشتره.از نیروهای مفیدی که تو سربازی عمرشون هدر نمیره که به نظرم اصلا نیازی نیست بگم.همه میدونن.مثل پسر هیجده ساله ای که پسرداییم میگفت 15 روز رفت مرخصی و وقتی برگشت گفت دو میلیون درآوردم تو این 15 روز.برنامه نویس بود و بازی مینوشت و تو سربازی تو وقت آزادش کتابایی میخوند که وقتی به پسردایی میگفته بیا اینو بخون ببین چه باحاله مخصوصا کتاب رو چپه میگرفته تا اذیتش کنه!:)

+آر پی جی،دوربین کشی،لانه ی روباه،تریاک،کشتن،جسد تکه تکه شده،دید در شب،دادگاه نظامی و حتی شکار!

اینا از دیشب تو ذهنم میچرخه.

به نظرم آدمای صادق تری نیاز داریم.کاش مادر و پدرهای آینده به این خییلی اهمیت بدن.فساد تو بعضی جاها خیلی اثرات مخرب تری داره.

این چیزارو که میشنوم باور میکنم اتفاقات 18 تیر 78 رو و شکنجه کردن و کشتن و دروغ گفتن رو...

*حدودا ده روز پیش سه تا کتاب برای خودم خریدم.یکیش رمانی از آلیس مونرو:زندگی عزیز که خیلی دوسش داشتم و فهمیدم باید بیشتر داستان کوتاه بخونم.اون دوتای دیگه در مورد فنگ شویی بود.رمان رو تموم کردم و سعی کردم زود نخونمش که تموم نشه و حس خوب داشته باشم.یه کتاب فنگ شویی رو هم تموم کردم و اون یکی مونده و دیروز رفتم برای خودم کتاب شعر از قیصر امین پور خریدم و دارم میفهمم که شعر هم دوس داشتم به شرطی که ساده باشه.اگه شعرای سخت رو هم یکی برام بخونه و حتی بهتر با آهنگ پخش بشه خیلی بهتر میفهمم و دوست خواهم داشت.

این مدل کتاب خوندن با جیب من سازگارتره.هر هفته یکی.این طوری هم دائم در حال خوندنم وهم به جیبم فشار نمیاد.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ تیر ۹۶ ، ۱۷:۳۸
نیمچه مهندس ...

ولی بیایین بپذیریم امنیت فقط امنیت مرزها نیست.این که یه عالمه آدم تو این مملکت امنیت مالی و شغلی ندارن خیلی بده.این که ما خانوما وقتی میریم بیرون از طرف هر ده مرد 4 نفر ممکنه بهمون توهین کنن یا آزار از هر نوعی ببینیم خیلی بده.این که پسرخاله ی من موتورش رو میذاره دم پادگانی که کل خیابون منطقه ی نظامیه و موتورش رو میدزدن خیلی بده.این که اسید میپاشن رو صورتت و به جای این که فقط نگران درمانت باشی باید به این فکر کنی که نکنه با استفاده از قانون خوشگل مون تو محکوم بشی خیلی بده.

+تا حالا پدافند از نزدیک ندیده بودم که دیدم.تو منطقه ی مسکونی اومدن اردوگاه درست کردن و پدافند هوایی گذاشتن و چند روز بعدش هم شنیدم که چند تا داعشی رو دستگیر کردن.

*راهی برای تمرکز سراغ دارین؟یوگا و این صحبتا نمیخوام.راه حل های دست ساز و طبیعی خودتون رو میخوام.مثلا خودم میشینم 5 دقیقه فیلم آموزشیم رو میبینم و استپ میکنم میرم یکم حلقه ی هولاهوپ میزنم و آب میخورم دوباره برمیگردم.به این صورت یه فیلم نیم ساعته رو ظرف دو ساعت میبینم که بهتر از هیچی ندیدنه.

موافقین ۰ مخالفین ۱ ۱۷ تیر ۹۶ ، ۱۴:۵۱
نیمچه مهندس ...

چند شب پیش تلویزیون یه فیلم سینمایی پخش کرد به اسم داستان درخت.داستان از این قرار بود که یه پسر بچه تقریبا ده ساله با مادرش زندگی می کرد و مادرش سرطان داشت.باباش جدا شده بود از مادرش و تو مدرسه هم همکلاسی هاش اذیتش می کردن.یه هیولای درختی یه شب اومد و گفت من سه شب سه داستان تعریف میکنم و شب چهارم تو داستانت رو میگی.داستان های درخت ربط به زندگی پسر داشت و درخت سعی می کرد با اونا حال روحی پسر رو خوب کنه.داستان پسر کابوسی بود که هر شب میدید که مادرش از پرتگاه پرت میشه پایین و اون لحظه که دستش از دست پسر رها میشه از خواب بیدار میشه.درخت میگه نه،این حقیقت تو نیست.حقیقتو بگو.پسر میگه نه!درخت اون قدر ازش میخواد حقیقتو بگه که در نهایت پسر فریاد میزنه من میخوام همه چی تموم شه...

اون وقت پذیرش پیدا میکنه برای مرگ مادرش.

داستان من اینه.

من به هیولای درختی نیاز دارم تا بپذیرم که میخوام همه چیز تموم شه

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ تیر ۹۶ ، ۰۱:۵۸
نیمچه مهندس ...