نفس بکش

۸ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است

1.چرا گریه کردن رو مساوی ضعیف بودن میدونیم؟؟!

2.اینقدر اعصابم خرد میشه وقتی به گذشته ی تحصیلیم و حتی غیر تحصیلیم فکر میکنم و میبینم اون جاهایی که ضرر کردم همون جاهایی بوده که به حرف پدر و مادرم گوش کردم.هر کاری میکنم که خودمو از گذشته بکنم و درگیرش نشم تا اعصابم آروم باشه نمیتونم.گیر کردم تو گذشته.الان رو تمام حرف ها و پیشنهادات شون گارد دارم.

3.اینقدر اعصابم خرد میشه وقتی یکی میگه فلان شغل حقوقش کمه میگن حداقل واسه خانوما که خوبه.د آخه لامسگ!چرا فکر می کنی حق یه خانوم کمتر از آقاست؟میخواد بره سر کار نه بیگاری.راست میگن تا مظلوم نباشه ظالمی وجود نداره.تا وقتی خودت میذاری ازت بیگاری بکشن،تا وقتی قدر خودتو نمیدونی این جملات هم وجود دارن و همیشه هم حقت رو میخورن.حق گرفتنیه نه تو سینی تقدیم کردنی.خودتو کم ارزش ندون.

4.عادت دارم همیشه یه سری تب رو رو مرورگرم باز بذارم واسه خوندن و طی چند روز یا چند هفته بخونمش.دو تا هم درگیری دارم باهاش.اگه این تب هارو باز نکنم احساس میکنم از ظرفیت لپ تاپم برای یادگیری یا سرگرمی استفاده نکردم.اگه هم باز کنم با توجه به زمان بر بودن خوندن شون،حس میکنم اونا نباید اونجا باز بمونن و باید فوری بخونم شون یا اصلا من دارم وقتمو تلف میکنم که هنوز نتونستم اون مطالب رو بخونم.با این حال همیشه وجود چند تا تب خونده نشده این حس رو در من به وجود میاره که خیلی مطالعه میکنم و این حالم رو خوب میکنه.

5.باورم نمیشه دیدن یه دوست و پنج دقیقه صحبت باهاش اون قدر حالمو خوب کنه که حتی بعد از چهار ساعت هم شارژ باشم.چرا از خودم دریغ میکنم؟

6.من درباره ی آدما به زبون قضاوت نمیکنم.اما تا دلتون بخواد تو ذهنم قضاوت میکنم.اگه طرف فقط یه جا بی حرکت ایستاده باشه لباس پوشیدنش رو نقد میکنم.راه که بره و حرف بزنه و کاری بکنه(که معلومه اکثر آدما این کارا رو انجام میدن) نقدها و قضاوت های بعدی هم شروع میشه.جالبه تا جایی تو ذهنم پیش میرم که در نهایت خودم به خودم میگم بسه.چرا اینقدر مردمو قضاوت میکنی؟از کجا معلوم اون آدم بهتری نسبت به تو نباشه؟نمیدونم چرا همیشه خودم رو نسبت به دیگران برتر میبینم.چنین حسی از کجا اومده؟

7.گفتنش سخته ولی من هیچ وقت تو عروسی ها شاد نبودم.یه جور حس غضب دارم.بعضی وقتا فکر میکنم به خاطر این باشه که برنامه ی عادی زندگیم رو به هم ریختن.باعث شدن از منطقه ی امنم بیرون بیام.تو بچگی هم همین طور بودم.بعضی وقتا فکر میکنم به خاطر این بوده که مامانم تو بچگی ما رو میذاشت خونه و میرفت عروسی مردم شرکت می کرد و تا آخرش هم(که تو منطقه ی ما گاهی تا ساعت سه صبح هم هست) می موند.نه که مارو نبره.میبرد و ما وقتی خسته میشدیم میخواستیم بریم خونه بخوابیم و مامان هم باهامون بیاد خونه که معمولا اینطور نمیشد و بعد از به خونه بردن ما خودش دوباره بر میگشت.تو عالم بچگی فکر می کردم عروسی مامانم رو از من گرفته!این که اسمی از بابا نمیبرم به این خاطره که من با مامانم بیشتر از بابام بودم که تو هم سن و سال های ما این یه چیز طبیعیه و نسل جدید رو نمیدونم.

8.من اگه پولشو داشته باشم که سوناتا بخرم و نیاز دیگه ای هم نداشته باشم قطعا میخرم و به این دلیل که آینه ش مثلا یه میلیون تومنه و اگه بشکنه هزینه ی زیادی رو دستم میذاره از خریدش منصرف نمیشم.من اگه پول داشتم چنین ماشینی بخرم قطعا بعدها هم در این حد وجود دارم که کار کنم و درآمدم در حدی باشه که از پس هزینه هاش بربیام.یکی از فامیل ها میخواست ماشین جدید بخره و طی صحبتی که با یه فردی از فامیل داشتن و من هم میشنیدم متوجه شدم یه دلیل منصرف شدن شون اینه.

9.امیدوارم که مورد بالا باز یه قضاوت ذهنی نبوده باشه و صرفا خودمو جای طرف گذاشته باشم تا مقایسه کنم.

10.چند روز پیش یه فیلم تو تی وی نشون میداد که به محض دیدن گفتم چقدر شبیه فیلمای تیم برتونه.یکم نگاهش کردم و بعد از داداشم پرسیدم اسم این چیه؟چارلی و کارخانه ی شکلات سازی؟چون به نظرم خیلی شکل داستانی به همین اسم بود که تو بچگی تو مجله خونده بودم.اونم گفت نمیدونه و راهنما هم چیزی ننوشته بود.یکم بعدتر اسمشو زیرنویس کرد و دیدم بعله!حدسم درست بود.اون لحظه خیلی حس خفن بودن کردم.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۶ ، ۱۸:۳۰
نیمچه مهندس ...

چند ماهیه که یه چیزایی به ذهنم میاد یا بعضی وقتا به زبون میارم که با این جمله شروع میشه:تو یه دنیای برعکس..... که مضمونش همون چیزی هست که تو هشتگ کلیشه ی برعکس خوندیم.من بهش فکر می کردم،یکی اومده هشتگش کرده!

وااای به حالت اگه بچه ت پسر باشه...

+ این یه جمله از هشتگ کلیشه ی برعکس نیست.این جمله ایه که خانواده ی عروسِ خاله ام بهش گفته ان.چون تو خانواده شون دختر کم دارن و هیییچ نوه ی دختری هم ندارن.

-چقدر ناراحت میشم هر بار به اون زنی فکر میکنم که زایمان کرد و وقتی به شوهرش گفتن بچه دختره حتی نرفت ببینه حال زنش چطوره و از بیمارستان رفت بیرون.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ شهریور ۹۶ ، ۱۳:۵۷
نیمچه مهندس ...

خوشحالم که عروسیا مثل ده پونزده سال پیش که داییم ازدواج کرد سه روزه نیست یا حتی بدتر و قبل تر از اون هفت روزه!من این همه تو جمع بودن رو طاقت نمیارم.خسته میشم و تا یه هفته باید تنها باشم تا انرژی دوباره جمع کنم.

قبلاها یه رسمی داشتن که میرفتن لوازم خونه ی عروس و داماد رو که مامان و بابای عروس خریده بودن میدیدن.در حقیقت دعوت می کردن افراد رو برای این کار.نوجوون که بودم برای دیدن اقوام میرفتم ولی بعد از چند بار دیگه نرفتم.که چی بری ببینی یه نفر واسه زندگیش چیا خریده؟عیدهای مختلف هم کادو میخرن واسه عروس و داماد و بازم مهمون دعوت میکنن و اون رو هم نمیرم.اگه هم برم فقط واسه دیدن آدما میرم و اون وقتی که هدیه هاشون رو میارن اصلا دور و برش نمیرم.

مامان چیزای وحشتناکی از قدیم تعریف میکنه که هر وقت میشنوم خدارو شکر میکنم که تو اون دوره زندگی نکردم.مثلا یه موردش همون رسم دیدن جهازه که بودن ملتی که بالش های دوخته شده رو باز می کردن ببینن چی توش ریختن:پنبه یا پرز!کلا حریم خصوصی هویج هم نبوده.خودم یه مورد همین طوری دیدم که مربوط به دوسال پیشه.عروسی فامیل بود و وقتی عروس و داماد رو بردن تا دم خونه شون،تو خونه شون هم رفتن و یکی در یخچال رو هم باز کرد توشو نگاه کرد.من حتی با همین رفتن به داخل خونه ی عروس و داماد هم مشکل دارم و تا مجبورم نکنن نمیرم.شاید یه سورپرایز برای خودشون تو خونه ترتیب داده باشن و نخوان کسی ببینه.اصلا به نظرم فضای خونه اون قدر خصوصیه که جز فامیل درجه یک (پدر و مادر و خواهر و برادر) کسی حق دیدنش رو نداره.

اون قدر خوشم اومد یه پسرخاله م بعد از ماشین بازی تو خیابون وقتی به دم در رسیدن اعلام کرده بود خونه شون طبقه پنجمه و آسانسور هم نداره و ممنون که اومدین عروسی مون و به این صورت دم هر کسی که میخواست بره توی خونه شون رو ببینه قیچی کرد:) تازه از ایجاد سروصدا برای همسایه ها که می گذریم.

+زن،شده گوسفند عزا و عروسی.واسه هر چیزی که میخوان استدلال کنن میگن اگه مادر و خواهر خودت هم بود فلان؟نکنین این کارو.اینطوری خیلی اهل استدلال و دل رحم به نظر نمیایین.فقط بی شعوری تون بولد میشه.بیشعور نباشیم.

یه سری رسم واسه بعد از روز عروسی هم بوده که لازم به گفتنش نیست.فقط همین قدر بگم که بعضیا بودن که در کمال پررویی رفتن خونه ی نو عروس و دنبال اون نشانه ی خاص گشتن و وقتی نوبت به دختر خودشون رسیده بسیار مدرن شدن.زندگی کردن تو یه شهر سوم و یا رفتن به ماه عسل بلافاصله بعد از عروسی چیز بسیار خوبیست.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۵۳
نیمچه مهندس ...

1-خواب دیدم خونه ی یکی از بلاگرا جمع شدیم دور همی.خواب عجیبی بود.هم از نظر مکانی که دیدم هم از نظر بلاگرا که یکی شون پکمن بود!

2-خواب دیدم تو یه خونه ای هستم که مال منه و داشتم وسایلم رو جمع می کردم که از اونجا برم یه خونه ی دیگه بگیرم.تنها بودم.خونه هه از قسمت پشتش یه عالمه پنجره داشت.یه دزد اومد و از اون پنجره ها میخواست وارد بشه.با سنگ زدمش که نتونه وارد شه و همسایه ها رو خبر کردم.همون جا رو دیوار موند و داشت تهدید به قتل می کرد.دویدم رفتم در مجتمع رو باز کردم تا شماره تلفنی که واسه خبر کردن پلیس در این مواقع روی در چسبونده بودن رو بگیرم.ناقص بود...ترسیده بودم.بعد نمیدونم چی شد که رفتم یه لوکیشن دیگه که یه خونه ی دیگه بود و با چند نفر نشسته بودیم سر غذا.بعدش پاشدم پیاده راه افتادم به سمت خونه ی جدیدم که انگار اینجا دیگه گرفته بودمش با این که تو خواب ندیده بودمش و تو راه وسایلم از قبیل دوچرخه م رو می دادم به آدمای دیگه و حتی خوشحالی دو تا بچه از گرفتن یه وسیله ای رو هنوز یادمه.

3-از عروسی خوشم نمیاد.وقتی دعوت میشیم از مدت ها قبلش کاسه ی چه کنم چه کنم دستم میگیرم.نه نگران لباس پوشیدن هستم و نه چیز دیگه.من فقط از هر چیزی که ریتم طبیعی و تکراری زندگیم رو به هم بزنه استقبال نمی کنم.هر چیزی که برنامه ریزیش دست من نباشه.

4-دارم به بدترین شکل ممکن زندگیم رو پیش میبرم.سه هفته اس هیچ کتابی دستم نگرفتم و کتاب اثر مرکب تو صفحه ی 124 روی میزم متوقف شده.کتابی که منو به چالش بکشه مدت ها منو راکد نگه میداره تا وقتی که دوباره برسم به یه آبشار و از رکود خارج شم.فکر میکنم این آبشار برای من شروع ترم جدید باشه.احتمالا کلاس مکسم هم هفته آخر شهریور دوباره شروع بشه.پروردگارا،میشه لطفا یاد گرفتن مکس نقطه عطفی برای پیدا کردن یه شغل مناسب باشه؟من به شغل نیاز دارم.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ شهریور ۹۶ ، ۱۳:۱۳
نیمچه مهندس ...

1-یه آهنگ و دو مود:این آهنگ زیبا رو چند شب پیش دانلود کردم وگوش می دادم و از زیباییش یه حس خوشحالی عجیبی داشتم و توی رختخواب بند نبودم.بعدش هم گوش دادم و حس می کردم غم عالم تو این آهنگ ریخته و فقط دلم میخواست زودتر خوابم ببره.

2-میپرسم به نظرت چرا لباس محلی خراسانی قرمزه؟میگه شاید به خاطر نشون دادن نور و گرمای خورشیده.تا حالا از این زاویه بهش نگاه نکرده بودم.

3-یه بار لباس عروسی یه خانوم حدودا 70 ساله رو دیدم.لباسش برام آشنا بود ولی چیزی که به عنوان تاج عروسی اون موقع ها میبستن روی سرشون رو بار اولم بود از نزدیک میدیدم:یه سربند بود که از سکه های نقره درست شده بود و حسابی هم سنگین بود.می گفت این یه جور سرمایه واسه عروس بوده که بعدا تو زندگی ازش استفاده کنه.یعنی فقط تزئینی نبوده.

4-تا حالا یه رژیم غذایی خاص رو برای درمان یه بیماری امتحان نکرده بودم.حالا از امروز دارم می آزمایم.باید تا شیش ماه خودمو ببندم به فرنی و حریره و شیربرنج و شله زرد اونم با تغییر دستور غذا برای رفع شدن خشکی چشمم.امیدوارم جواب بده.به لینک ها هم یه نگاه بندازین.

5-همیشه موقع انتخاب واحد خیلی نگران بودم.دیروز بسیار آروم بودم.این که ترم آخر هستم و فقط 20 واحد مونده و قطعا همه رو بهم میدن خیالم رو راحت کرده بود.

* دوس دارم اصلا بگم نوزده سالگی،هرچند خواننده بگه پونزده.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ شهریور ۹۶ ، ۱۶:۱۴
نیمچه مهندس ...
1-دفعه ی قبل که رفتم مشهد و حرم امام رضا صندل پام بود.قاعدتا بی جوراب.دم در اون خانومه بعد از گشتنم زل زده بود به صورتم.
+چیه؟
کفشت.
+خب؟
جوراب نداری.
+مشکلش چیه؟
حرومه!نباید روی پات دیده بشه.
دیگه نگم براتون که چی بهش گفتم و رفتم داخل.نمیفهمم چرا از خودشون فتوا میدن.اصلا چطور جرات میکنن این کار رو کنن؟فکر نمی کنن کسی اصلا احکام ندونه و با این حرف شون به اشتباه بیفته و مسئولیتش با اوناست؟اصلا چرا کسی رو میذارن اونجا که هیچی بلد نیست؟؟
زیارت که تموم شد و اومدیم بیرون رفتیم بستنی بخوریم.چند تا دختر هم سن و کوچیک تر از من اونجا بودن.چادر سفید پوشیده بودن و کلی سعی می کردن که نگهش دارن.گفتن یه خانومی بهشون گفته اگه تو مشهد چادر نپوشن میان میکنن شون تو گونی و میبرن!بهشون گفتیم همچین نیست و چادر فقط واسه ورود به حرمه.موندم واقعا باور کرده بودن؟یا ملت رو اسکل کرده بودن؟اگه واقعا باور کرده بودن بسیار ساده بودن و اینطوری تنها سفر کردن اصلا براشون امن نبود.
2-این بار مردم بسیار مهربان بودن و سفر هم بسیار راحت و دل انگیز بود.به راه آهن که رسیدم دیگه طاقت نداشتم.فوری پریدم تو دستشویی.وقتی داشتم میومدم بیرون رو پله ها یه آقا رو دیدم که داشت میومد تو دستشویی زنانه.یه لحظه موندم.خانم پشت سریم سریع تر عمل کرد و گفت اینجا زنونه س و رفت.داشتم فکر می کردم یعنی واقعا تابلو به اون بزرگی و روشنی که به سه زبان زنده ی دنیا نوشته توالت زنانه رو ندیده بود؟!
با دو تا اتوبوس خودمو رسوندم خونه ی خاله م و بیست دقیقه هم پیاده روی از سر کوچه داشتم.ساعت چند؟ده شب.کاری که عمرا تو شهر خودمون بشه انجام داد و راحت بود.تازه از نظر خاله م منطقه شون آدمای بدی داره و امن نیس.
آدمایی که تو حس مهربون بودن افراد در این سفر نقش داشتن:آقای مهماندار قطارِ خوش برخورد،راننده اتوبوسی که شیفتش تموم شده بود و منو راهنمایی کرد کدوم اتوبوس سوار شم،منشی مطب حکیم(قبلا راجع بهش نوشتم) که یادش بود من اهل کدوم شهرم و در حالی که نوبت نداشتم بهم نوبت داد و با تشکر از خاله ی همیشه مهربان ( و حتی گاهی زیادی مهربان و از خود گذشته).
مشهد تازه چند وقته تاکسی آنلاین اومده.اسنپ و تاچسی و امثال اون.وقتی منتظر اتوبوس نشسته بودم یه بازاریاب شون اومد سراغم و گفت اگه برنامه رو نصب کنم اولین سرویس رایگان خواهد بود.نمیدونم چرا بی هیچ دلیلی رد کردم.نه ترس داشتم،نه بی اعتمادی.هیچی.مطلقا حسی نداشتم.الان فکر میکنم فقط واسه این بود که میخواستم شهر رو بیشتر ببینم. و آدما رو.
۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۱۳
نیمچه مهندس ...

چهارده سالم بود که اولین سفر تنهاییم رو رفتم.سفر چابکسری که از طرف محل کار بابام برای بچه های کارکنان ترتیب داده شده بود و استانی بود.یه گردان دختر هم سن و سال که وجه مشترک شون محل کار پدرشون و استان زندگی شون بود.ما رو بردن مشهد یه اردوگاهی جمع کردند و اونجا سوار اتوبوس شدیم و راه افتادیم.چیزی که الان یادم میاد عبور از میامی و شب تو اتوبوس خوابیدن و یه جا وسط شهرها ایستادن و غذا خوردن بود و البته آقایی که یکی از مربی هامون بود و تو راه رسیدن به چابکسر برامون داستان می گفت و مسابقه برگزار می کرد.

تو اردوگاه تو کلبه های چوبی با تخت های دو طبقه و درهای توری اقامت کردیم و روزی که ما وارد شدیم هوا یه ساعت آفتابی بود و بعدش ابری شد تا یه هفته بعد که خواستیم برگردیم و دقیقا زمانی که منتظر اتوبوس بودیم واسه برگشت،هوا آفتابی شد.

زندگی خوابگاهی و شریکی رو من اولین بار اونجا تجربه کردم.شریک شدن اتاق با پنج نفر دیگه،سر ساعت مشخص غذا خوردن،تو صف واستادن واسه غذا و دستشویی و حمام و تئاتر،پنج صبح بیدار شدن و نماز زوری در حالی که گاهی وقتا تو تشهد،سجده میرفتم از شدت خواب،پیج شدن واسه تلفن از طرف خانواده (بله،اون موقع موبایل نداشتم) و چیزای دیگه.اون چیزایی که خیلی شیرین بود گشتن بین باغ های پرتقال و لیمو بود.لمس پوست خیس و خزه دار درخت ها و دیدن حلزون ها،خوردن پرتقال های کال و ترش و دل درد گرفتن و درمانگاه رفتن،دیدن کاخ گلستان و تابلوی شام آخر و گشتن تو بازارهای شلوغ و تو ساحل گوش ماهی جمع کردن و آب بازی با بچه هایی که حتی اسم همو نمیدونستیم و شرکت تو کلاس های اردو بود.خوشحالم که اون موقع به کم عکسی الان نبودم و کلی عکس ازش دارم.فکر میکنم علاقه م به مستقل شدن از همونجا شروع شد و از همونجا بود که ناراحت شدم از کثیف و نابود شدن طبیعت.همون جا بود که برای اولین بار دقت کردم که چقدر زباله تو طبیعت رها شده.

اینا امروز که برادر کوچک رفت اردو یادم اومد.دقیقا همین اردویی که چند سال پیش برادر بزرگ رفت تهران و من شمال و کوچیکه داره میره اصفهان و من چقدر دلم میخواست منم برم و اگه خودم کلاس نداشتم میپرسیدم ببینم میشه به عنوان مربی ای چیزی باهاشون برم یا نه.خواهر چقدر حرص خورد و گفت من اصلا بچه تون نیستم انگار (که نمیدونم چه ربطی داره) که من اردو نرفتم.واقعا تقصیر ما نیست که اون سال این اردو رو برگزار نکردن.

                    ----------------------------------------------------------------------------------------------------

همیشه به این خارجیا غبطه خوردم.به بعضی کارای جالبی که برای بچه هاشون یا خودشون انجام میدن.مثلا اردوهای تابستانی که هرکسی در رشته ای که دوست داره شرکت میکنه.فضا،کُشتی،آواز،پیش آهنگی...به نظرم این جور جاها بچه ها جدای از اون رشته خیلی چیزا یاد میگیرن.درک دیگران،صبر،احترام به دیگران و طبیعت،پذیرش تفاوت ها،کنار اومدن با یکدیگر،نظم.کاش تو ایران هم از این برنامه ها بذارن حالا که اردوگاهش هست.

یه کارتونی هست به اسم تعطیلات تابستانی.خیلی دوسش دارم.در مورد همین اردوهاست و قهرمانش یه پسر ده ساله س.

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ شهریور ۹۶ ، ۰۲:۵۴
نیمچه مهندس ...

سه روز مشهد بودم و شبی که برگشتم شبی بود که فردا صبحش باید میرفتم شهر دیگه برای یه کلاس.شب ساعت ده رسیده بودم خونه و صبحش هم شیش پاشدم و تا کلاسه رو رفتم و برگشتم خونه ساعت چهار عصر بود و سرم و چشمام درد می کرد.هر کاری کردم اعم از غذا خوردن و آب خوردن و دراز کشیدن و سعی بر خوابیدن که به شکست انجامید سرم خوب نشد.راه کارهایی که سر درد منو خوب میکنه اینان:

ماساژ دادن سر طوری که موهات گره بخوره تو هم،برم تو آفتاب دراز بکشم و مامان هنوز 5 دقیقه نشده بگه سر ظهر رفتی رو موزاییک های داغ دراز کشیدی میمیری،بیا تو.و خوابیدن که برای این مورد من نیاز به شب دارم و تاریکی هوا یا یک عدد ننو.چون تو ماشین یا وسیله ای که تکون بخوره فوری خوابم میگیره.فکر کنم باید تخت مدل گهواره برای خودم بخرم!

ولی هیچ کدوم به اندازه ی اذیت کردن دیگران واسه سر دردم جواب نمیده!دیشب هم بالاخره بعد از دو فقره اذیت کردن داداش و آبجی سر دردم به کلی رفع شد و پشت بندش چشمام هم خوب شد.

یه سری راه کار واسه حالت تهوع هم بگم و پست پزشکیم رو به اتمام برسونم.

چای زنجبیل:این واسه حالت تهوعی که ناشی از بالا پایین رفتن هورمون ها باشه جواب میده.به این صورت که تو آب جوش کمی زنجبیل بریزین و نوش جان کنین.طبیعتا این مورد رو واسه خانوم ها میدونم که جواب میده ولی چیزی در مورد هورمون های مردانه نمیدونم.

آفتاب:باز هم  حالت تهوع مثل مورد بالا رو تو آفتاب 2 دقیقه دراز بکشین خوب میشه.حالا مثل من نرین رو موزاییک داغ دراز بکشین بگید تو گفتی!هر کی مقاومتش در برابر آفتاب متفاوته.من ذاتا فتوسنتز کننده ام!

پاشین یه کاری کنین حواستون پرت شه.مثلا من در حینی که داشتم دنبال ظرف زنجبیل میگشتم حس کردم حالم بهتر شده!کلا انداختن خودتون باعث میشه حالتون بدتر شه.

این عشق رو هم گوش کنین.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ شهریور ۹۶ ، ۱۲:۰۵
نیمچه مهندس ...