نفس بکش

۶ مطلب در خرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

خواب دیدم جولیک تو وبلاگش یه پست گذاشته و نوشته که یه شکلات ساخته و کارای تبلیغش رو هم انجام داده و حالا قراره تبلیغ تو کل کشور پخش بشه.
من داشتم تو شلوغ ترین خیابون شهر توی پیاده رو راه میرفتم.به وضوح لباسی که تنم بود رو یادمه و مثل این بازی تفنگیا که انگار طرف دوربین تو دهنشه که اون زاویه ی خاص رو میگیره منم فقط پاهامو می دیدم.شهر خیلی شلوغ بود و اصلا اون شهری نبود که تو واقعیت هست.کل خیابون و مبلمان شهری عجیب غریب و فانتزی بود و پر درخت تر از همیشه.

انگار رفته بودم سینما و وقتی برگشتم موبایلم زنگ زد و حتی یادمه زنگ موبایلم  یه آهنگ انگلیسی بود که تا حالا نشنیده بودم.عملا خیابونی وجود نداشت که ماشین بخواد توش حرکت کنه.پیاده رو رو هم از یه قسمتی به بعد کنده بودن.از تو پیاده رو مجبور شدم برم تو خیابون.تو خیابون کمپین کرده بودن واسه تبلیغ شکلات جولیک.ستاد راه انداخته بودن و مردم ایستاده بودن دست دیگه ی خیابون و نگاه می کردن.به دلیلی که هر چی فکر می کنم برام مشخص نشد یکی واستاده بود وسط خیابون و داشت پاره آجر پرت می کرد چند متر جلوتر.انگار یه جور اجرا بود واسه تبلیغ شکلاته.یک آجر خورد به سر من.

اعتراض کردم به کارگره.فقط نگاه کرد.دوباره اعتراض و داد و بی داد و این بار رفتم وسط خیابون و گفتم آجرش خورد به سر من و چرا داره این کار رو میکنه.یه تیکه آجر داد دستم.داغ بود.دوباره ایستادم همون جا و به مردم نگاه کردم که همه شون داشتن به این کارگر نگاه می کردن و با تعجب به من.پر از خشم بودم.رفتم سمت ستاد.به بنر زرد رنگی که زده بودن نگاه کردم و تمام اسم های روش رو خوندم.چند متر رفتم عقب تر و اون جا رو زیر نظر گرفتم.یه مرد کچلی با چند نفر حرف زد و بعد روش رو به طرف من برگردوند.منو دید که با اخم های تو هم نگاش میکنم.لبخند زد و من دو برابر بهش اخم کردم و اون لبخندش و خودشو جمع کرد و رفت تو ستاد.

سریع رفتم تو ستاد.هفت هشت تا مرد اونجا پشت یه میز نشسته بودن.پرسیدم:مسئول این کمپین احمقانه کیه؟ اولی پخی خندید.بقیه شوکه شدن و خودشون رو جمع کردن.یکی اومد به عنوان مسئول.کلی داد و بی داد کردم که این چه کاریه؟ پاره آجرتون خورده به سر من و خیابون رو بستین و پیاده رو رو کندین و اون سعی می کرد عصبانیت منو کم کنه. وسط حرفاش پرسید:یه سوال ازتون دارم،اونی که آرامش های اینترنتی مون رو بهش مدیونیم کیه؟* نمیدونستم،صبر کردم تا بگه و وقتی جوابشو شنیدم بهش گفتم لری پیج** هم که باشی حق نداری خیابون رو ببندی و آجر پرتاب کنی تا بخوره به سر مردم.عرضه ندارین کمپین نکنین یا اگه می کنین راه ماشین ها و پیاده رو رو نبندین یا یه فکری برای عبور مردم کنین .

*از خواب بیدار شدم و کلی به اون جمله خندیدم.

**آخه لری پیج؟؟؟

+جولیک واقعا میخوای شکلات بسازی؟ با این کمپینت:|


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۹۷ ، ۱۰:۳۸
نیمچه مهندس ...

ساعت سه و بیست دقیقه بود و تازه چشمام گرم شده بود.یه توهم دیدم:یه خونه،یه جاکفشی که روش یه گربه ی سبز فسفری نشسته بود.داشتم تو خونه رو میدیدم که مامان در اتاقمو باز کرد و اومد تو.از توهمم خارج شدم.رفتم باهاشون غذا خوردم و برگشتم راجع به توهمات قبل از خواب سرچ کردم.فکر می کردم این چیزیه که احتمالا مخصوص منه و چیزی پیدا نکنم.ولی شد،بدجوری هم پیدا شد.

چیزایی که مینویسم خلاصه ی چند تا سایتیه که خوندم.

توهم حالتیه که قبل از به خواب رفتن یا بلافاصله بعد از بیدار شدن بهمون دست میده.چشم ها بازن و به نظر میرسه که بیداری ولی در حقیقت این مرحله رو جزئی از خواب به حساب میارن.توهم ها برای آدم های مختلف متفاوته و شامل اینا میشه:

توهم دیداری

توهم شنیداری

حس سقوط

تخیل

مورد حمله یا آزار واقع شدن (اکثرا به دست یه موجود شرور)

باقیش رو فراموش کردم.فکر کنم نه تا بودن.

اونی که من دارم اکثرا از نوع تخیله.چیزایی میبینم که در واقعیت وجود ندارن.

بعد وارد مراحل پنج گانه ی خواب میشیم که رویا دیدن در مرحله ی چهارم اتفاق میفته.یعنی حدود نود دقیقه باید بگذره تا وارد این مرحله بشیم.خود این مراحل خیلی جالبن.هنوز بین متخصص ها اتفاق نظر وجود نداره که رویا دیدن یه اتفاق مغزیه یا روحی.اسلام میگه روحیه،روح از بدن جدا میشه و میره گردش.متخصص ها میگن با توجه به این که مغر تو هر مرحله از خواب قسمت هاییش فعال میشه و تو مرحله ی خواب REM ( که مخفف حرکات سریع چشم هست و همون مرحله ی چهارم که توش رویا میبینیم) اون قسمت هایی روشن میشه که تو بیداری هم روشن میشه و همون امواج رو پخش میکنه ( که نمیدونم بین آلفا و بتا و گاما و تتا؟ کدومه) این یه فرآیند مغریه.با این حال نمیشه تاثیر روان رو روی خواب دیدن انکار کرد.هنوز دلیل و اهمیت رویا دیدن کاملا مشخص نشده اما میگن رویا دیدن مثل سوپاپ اطمینان عمل میکنه.

یه دکتر مرض داری تو دانشگاه استنفورد رو آدما آزمایش کرده.به این شکل که آدما میخوابیدن و وقتی به مرحله ی خواب دیدن میرسیدن بیدارشون می کردن و می دیدن که اینا بداخلاق میشن یا حتی به جنون میرسن و حتی تر یکم فراموشی میگیرن(برای 2 تا 3 دقیقه).اینجا من فهمیدم چرا وقتی مامانم بیدارم می کرد گند اخلاق میشدم و از وقتی رها کرده منو،سرحال تر پا میشم.

اگه از مرحله ی چهارم خواب به صورت دلخواه ( با زنگ ساعت و نه یک پارچ آب)  مستقیم به دنیای واقعی بیاییم خلاق تر میشیم و روی کارهای ذهنی بیشتر متمرکز میشیم.

یه چیز جالب دیگه کنترل کردن خوابه.این که خوابی رو ببینیم که دلمون میخواد.متخصص ها میگن این کار شدنی نیست.در عین حال یه سایتی که نمیدونم معتبر بود یا نه تجربه ی خودشو گفته بود.برای من چیزی که هست اینه که وقتی خواب بد میبینم به خودم تو خواب میگم این خوابه و واقعی نیست و میتونم بیدار شم.سایت مورد نظر گفته بود اگه در طی روز از خودمون بپرسیم که خوابم یا بیدار میره تو ناخودآگاهمون و بالاخره تو خواب هم اینو از خودمون می پرسیم.ولی از کجا بفهمیم که خوابیم یا بیدار؟باز هم گفته بود یه نشونه برای خودتون بذارین.به کف دست تون نگاه کنین یا به ساعت مچی تون یا تا یه عددی بشمرین و بعد یه وقفه بندازین بین شمردن تون ( مثلا پیاده روی کنین) و تا اون جایی که شمرده بودین بعدش رو بشمرید.اگه اینارو تو بیداری انجام بدین میره تو ناخودآگاهتون و بالاخره تو خواب هم انجامش میدید و از اونجایی که تو خواب کف دست ها و ساعت مچی رو نمی تونین ببینین و چون تو خواب حافظه ی کوتاه مدت تون کار نمیکنه یادتون نمیاد تا کجا شمرده بودین و میفهمین که خواب میبینین.هرچند به نظر من همین خودش یه اشکال بود که اگه حافظه کوتاه مدت کار نمیکنه قاعدتا به این نمی تونین فکر کنین که این نشونه هارو چرا دارین دنبال می کنین.مگه این که ناخودآگاه این کار رو هم بتونه انجام بده.

چند نکته ی جالب:

تو خواب هیچ چیز و هیچ کس غیر آشنایی نمیبینین.یعنی مغز از خودش شخصیت و مکان تولید نمیکنه بلکه تمام چیزهای توی حافظه رو که قبلا دیدید یا شنیدین توی رویاتون میاره.ممکنه شما از کنار یه فرد تو خیابون عبور کرده باشین،عکس یه جایی رو دیده باشید یا یه فیلم ازش دیده باشید.مغز همه ی اینا رو ترکیب میکنه.

تو خواب ممکنه برای یک مسئله راه حل پیدا کنین.من دو نفر رو دیدم که سوال ریاضی ای که تو بیداری نتونستن حل کنن رو تو خواب حل کردن و بعد از بیدار شدن یادشون مونده بود.

مدت زمان خواب دیدن 20 تا 25 دقیقه س ولی ما بیشتر حسش می کنیم.

در طی خواب دیدن چند خواب میبینیم ولی 90 درصدش همون ده دقیقه ی اول بیدار شدن یادمون میره.چون حوادث مختلف به هم مربوط شدن و ذهن اونارو مهم نمیبینه که بخواد به یادمون بیاره.

تو خواب هیچی به نظرمون غیرمنطقی نمیاد و بعد از بیدار شدنه که می فهمیم چقدر عجیب بوده.

مناطقی که موقع رویا دیدن تو مغز روشن میشه همون مناطقیه که تو بیداری روشن میشه (یا مغز همون موجی رو موقع بیداری میفرسته که موقع رویا دیدن میفرسته).واسه همین فکر میکنه که واقعیته.یعنی مغز ما خواب و واقعیت رو از هم تشخیص نمیده و احساساتی که تو خواب درگیرش میشیم روی همین حساب واقعی حساب میشن.

+تو کل مدتی که داشتم این چیزا رو میخوندم فیلم Inception تو ذهنم بود.به خصوص بخش کنترل رویا که تو اون سایته گفته بود وقتی یه نشونه انتخاب می کنین واسه تشخیص خواب از بیداری جلو همه انجامش ندید که میشه شوآف ولی تو فیلم می گفت اگه نشانه ت رو دیگران بفهمن یه جوری در این مورد فریبت میدن که تا ابد تو یه رویا گیر بیفتی.

++خواهرم میگه:12 سال رفتم مدرسه،4 سال دانشگاه ولی کابوس مدرسه دست از سرم برنداشت.از وقتی هم رفت سر کار کابوس نیدل استیک شدن.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۲۹
نیمچه مهندس ...

1.مامانم همیشه میگفت چیزی که توی خونه اتفاق میفته مربوط به خونه ست،جای دیگه بازگو نکنید و برامون مثال میزد.نتیجه این شد که ما علاوه بر این که مسائل خودمون و خونه رو جایی نمیگیم کسی هم که رازی یا حرفی رو بهمون میگه به کسی دیگه نمیگیم.

2.دخترخاله ی هفت ساله م دیروز خونه مون بود.من پای لپ تاپ نشسته بودم و اون یه بند حرف میزد.وسط حرفاش یهو گفت خانوم مون ( معلمش) فلانی رو زد.پرسیدم:یعنی تنبیهش کرد؟گفت:آره،تکلیفش رو ننوشته بود.گفتم:هر کاری هم کرده بود معلم تون حق نداشت اونو بزنه.اگه یه وقت تورو زد باید به مامان و بابات بگی.اون دوستت هم باید به مامان و باباش بگه.گفت:خانوم مون گفته حرف مدرسه مال مدرسه ست و حرف خونه مال خونه.

منو تصور کنین که به تجاوز اون معاون پرورشی و موارد مشابه فکر میکنم و حرفی رو که از دخترخاله ام شنیدم و عاقبت ماجرا.

3.دخترداییم دهه شصتیه.دورانی که تنبیه دانش آموز کاری معمول بود. (حتی اوایل دهه ی هفتاد هم تنبیه بدنی بود.) تو کل دوران تحصیلش یه بار کتک خورد اونم وقتی بابابزرگم فهمید رفت مدرسه و چنان دعوایی کرد که اون آخرین باری شد که دستشون به دخترداییم خورد.نام برده الان یه دختر ده ساله و یه پسر چند ماهه داره و هنوز که هنوزه وقتی حرف خاطرات مدرسه میشه میگه از اون معلم متنفره و هروقت جایی میبینش ازش میترسه و دلش میخواد ازش انتقام بگیره.

4.کلاس سوم ابتدایی معلم مون از یه نفر حروف الفبا رو پرسید.بلد نبود،از نفر بعدی پرسید و بعدی و بعدی و بعدی و از کل کلاس و هیشکی یادش نبود.به همه یه ضربه طناب بافته شده (طنابی که باهاش بازی میکنن) زد کف دست.وحشتناک ترین دردی بود که تا اون موقع تجربه کرده بودم.فرداش مامانم اومد مدرسه و کاری رو کرد که بابابزرگم برای دخترداییم کرد.

5.دخترخاله ی بند 2 در ادامه ی حرفاش تصریح کرد که مامانم به خانوم مون گفته اگه تکلیف انجام ندادم منو نزنه فقط دعوام کنه.

6. :|

7.معلم روی بچه ها خیلی تاثیر داره.مواظب باشین.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ خرداد ۹۷ ، ۲۱:۱۸
نیمچه مهندس ...

امروز ظهر موقع تمیز کردن کمد این عکسارو گرفتم.چند دقیقه ی پیش جولیک یه پست گذاشته بود و از کمد دیواری گفته بود یاد اینا افتادم:)

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ خرداد ۹۷ ، ۲۱:۲۸
نیمچه مهندس ...

هیچ وقت دلم نمیخواست که یه خانه دار باشم.نه که خانه داری بد باشه ولی من تو خونه نمی گنجم.دلم می گیره و افسرده میشم و حس هدر دادن عمر بهم دست میده.

الان تو موقعیتی ام که همش تو خونه ام و دائم دلم میخواد چیز میزا رو جا به جا کنم و آت و آشغال هارو بریزم دور و بازم بال بال میزنم و حس خفگی دارم.دوست دارم از خونه برم بیرون و در عین حال دوست ندارم با جمع و شلوغی رو به رو شم.رو همین حساب دیروز نرفتم افطاری تا مجبور به دیدن کلی آشنا نشم.اسم این حالت هر چی که هست پدرمو درآورده.

پنج شیش تا کار مهم رو که به تم سالم مربوطه واسه هدف های امسالم انتخاب کردم ولی کل وقتم رو دارم هدر میرم.خیلی یهویی هفته ی پیش زنگ زدم به یک معلمی که ده سال پیش میشناختم و رفتم خونه ش تا یکی از چیزایی که به عنوان هدف سالم انتخاب کرده بودم رو یادم بده.عاشق این مدل کار انجام دادنم.همین الان تصمیم میگیرم و همین الان هم انجام میدم.خواهرم میگه چون بیشتر کارایی که انتخاب کردی ذهنیه از انجام دادنش خسته میشی یا طفره میری.به نظرم درست میگه،چون تم سالم آموزش هست.

پ ن:اگه به هر دلیلی نخواید کسی رو ببینید ولی اون فرد چیزی بلده که کس دیگه ای بلد نیست و شما به اون آموزش نیاز دارید،چه می کنید؟میرید ازش یاد می گیرید یا بی خیالش میشید؟

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۵۶
نیمچه مهندس ...

ما این همه سال رفتیم قارچ پیدا کردیم و خوردیم و نمردیم.حتی دل درد هم نگرفتیم.بعد متعجب بودم ملت چه جوری مسموم و حتی کشته شدن که تلویزیون سه بار براش خبر رفت؟

یه جا دیدم اسم قارچه رو نوشتن.سرچ کردم دیدم قارچه روی زمین روییده.بچه که بودیم به ما می گفتن قارچ هایی که رو زمین سبز میشه رو نخورین.یه سری افسانه هم براش می گفتن که حالا کار نداریم.خلاصه که ما قارچ خوراکی رو از زیر خاک پیدا می کردیم و حتی حالا که پرورش قارچ زیاده هیچ قارچی مزه ی اون قارچ ها رو نمیده.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۲۳
نیمچه مهندس ...