نفس بکش

۳ مطلب در شهریور ۱۳۹۷ ثبت شده است

واقعا انصاف نیست شما زحمت بکشین تا اینجا بیایین و غرغر و ناراحتی بخونین.بذارید از روزای خوبم بگم.این روزا من خوشحالم و احساس میکنم تو مسیرم هستم.اتفاق خارق العاده ای نیفتاده ولی من دیگه احساس سردرگمی ندارم،افسرده نیستم و پدر و مادرم هم با تفاوت های من نسبتا کنار اومدن.

حالا دیگه تقریبا میتونم که نخوام کارامو بیست انجام بدم.وقتی وقتمو تو تلگرام یا اینستاگرام میگذرونم خودمو سرزنش نمیکنم که داری وقت تلف میکنی و یه ماهه که ورزش نکردم ولی ناراحت نیستم.میدونم که از چند روز آینده و با شروع فصل جدید،فصل جدیدی تو زندگیم شروع میشه و کارایی خواهم کرد که همیشه دوست داشتم و نتونستم.

+این واقعا بده که من از تاریخ کشور خودم در حدی میدونم که تو کتاب های تاریخ مدرسه خوندم که قطعا همه چیز رو هم نگفته.تازگی یه کتاب از خالد حسینی که یه نویسنده ی افغانه خوندم به اسم هزار خورشید تابان که داستان دو زن افغان رو در ذیل تاریخ معاصر کشورش بیان میکنه.تصور من از افغانستان متاسفانه همیشه یه کشور درگیر جنگ و قهوه ای رنگ بود.یعنی این رنگی بود که با شنیدن اسمش میومد تو ذهنم به اضافه ی کلی غبار ناشی از انفجار و تیراندازی.بعد از خوندن بادبادک باز و این کتاب فکرم کاملا عوض شده.حالا یه کشور زیبا تو ذهنمه که تاریخش رو کمابیش میدونم.تقریبا دوره ای شبیه ایران رو گذرونده ولی این که الان چطوره رو نمیدونم.

کاش ما هم یه خالد حسینی داشتیم.

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۴۹
نیمچه مهندس ...

دخترخاله ام معلمه.یعنی در حقیقت معاون یه پیش دبستانی.دیروز خونه مون بود و میگفت:بچه که بودیم لوازم مدرسه خریده منتظر اول مهر بودیم.یه حس خاصی داشت،نگرانی و شور و شوق با هم.الانم همون حس رو دارم:)
حالا منم تقریبا میشه گفت شوق دارم.کارشناسی رو قبول شدم و شنبه میرم ثبت نام.شوقم واسه دانشگاه نیست،واسه برنامه هاییه که واسه دو سال آینده م ریختم و قراره آینده م رو تغییر بده.خوشحالم و امیدوار.

+پس از سالها یه مسافرت رفتم و بعدش به اندازه ی همه ی عمرم مریض شدم.هم چنان درگیرم و تازه بعد از پایان دوره ی درمانم باید دندون پزشکی هم برم تا دندون عقل بی عقلم رو بکشم.فکر میکنم این سومین عقلیه که میکشم.

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۷ ، ۱۰:۴۰
نیمچه مهندس ...
آخرین باری که یه شمال درست و حسابی رفتم دوازده سال پیش بود و حالا بعد از این همه سال دوباره رفتم اونجا و برگشتم.همه ی چیزهایی که تو ذهنم بود عوض شده بود به جز زباله ها.تا چسبیده به ساحل ها پلاژ و ویلا و مغازه ساخته بودن و ساحل ها همه شلوغ بود.اما گشتیم و ساحل های خلوت و تقریبا تمیز و طبیعی پیدا کردیم و لذت بردیم از آسمون و دریا و ساحل و صخره و پوشش گیاهی و مرغ های دریایی که تا آدم میدیدن پرواز می کردن.کلی آب بازی کردیم و پاهامونو تو شن های داغ فرو کردیم.غذاهای محلی خوردیم،جنگل های اسرار آمیز دیدیم و تالابی که روش پر از برگ نیلوفر بود.
کازینوی قدیم رامسر رو از همون دور دیدیم و باهاش بای بای کردیم.خونه ی میرزا کوچک تو رشت رو دیدیم و شگفت زده شدیم که رشت فاضلاب نداره و تمام فاضلاب ها به رودخانه ها میریزه.راهنما گفت که خونه ش خیلی بزرگ بوده و مالک های قبلی به وراث دادن و آخرین مالک میخواسته خونه رو بسوزونه و جاش برج بسازه که مردم نذاشتن این کارو کنه و بالاخره اونجا رو ازش خریدن و بازسازی کردن.تو فومن کلوچه ی خوشمزه ش رو خوردیم و سر راه ماسوله کلی مزرعه ی چای سبز و کلی مزرعه ی درو شده ی آتیش زده شده دیدیم و دود خوردیم
بعد از گرگان کنار جاده وایسادیم تا از دست فروش ها بلوز خنک بخریم و به جای صد تومن یه میلیون کشید و نیم ساعت ما رو علاف کرد:) از ته ماشین مون آب ریخت و ترسیدیم که خراب شده باشه و رفتیم تعمیرگاه و تعمیرکار نوجوونی بهمون گفت که به خاطر آب و هواست و عادیه.تو ماسوله یهو تمام خاطرات قدیمیم کن فیکون شد.کوچه ها اونی نبود که تو ذهنم بود و کلی شلوغ شده بود اونجا.هر چند هنوز خونه ها بافت سنتی داره اما به وضوح مصالح اونی نیست که قبلا بوده و حالا فقط ظاهر خونه ها چوبیه و اندود گل داره.بازارش بزرگ تر شده و چیزای بی ربطی مثل سوسیس و سیب زمینی هم میفروشن.هنوز به اونجا گازکشی نشده و کلی کارگاه صنایع دستی و مغازه و رستوران باز کردن.یه آبشار هم بود که من اصلا این یکی رو یادم نمیومد.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

این پستو هفته پیش نوشتم و پیش نویس کردم که بعدا چند تا عکس بهش اضافه کنم و بعد هوا کنم که یه اتفاقاتی افتاد که نشد.حالا امروز اومدم عکسارو نگاه میکنم میبینم همه خودمون توش هستیم و نمیشه.
دو روز بعد از سفر حالم بد شد و رفتم بیمارستان و بستری شدم.آزمایش و سونو دادم که خیال دکتر راحت بشه که آپاندیس نیست و نبود،گاستروآنتیت بود.تو اون دو روز فکر کنم بی اغراق ده تا سرم یک کیلویی بهم زدن و یه دارویی هم بهم تزریق می کردن که بهم حالت تهوع میداد.از بس که تو بیمارستان دراز کشیدم از وقتی مرخص شدم هنوز پشتم درد میکنه.یک روز کامل هم تمام وعده های غذاییم سوپ بود که باعث شد الان از سوپ متنفر باشم.بعد فکر کن فردای شب مرخصیم خواهرم سوپ درست کرده بود!
چون بعد از مرخصی هم درد داشتم محض احتیاط دکتر گوارش هم رفتم و اونم گفت چیزی نیست و فقط به خودت استراحت بده،آب زیاد بخور و پیاده روی کن.
امروز نتیجه ی کنکور اومد.هم من و هم برادرم روزانه قبول شدیم.خدایی از خودم انتظار نداشتم.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ شهریور ۹۷ ، ۱۲:۱۳
نیمچه مهندس ...