نفس بکش

۲۱ مطلب با موضوع «احوالاتم» ثبت شده است

گفت از پدرت برام بگو.

بعد از یه مکث چند ثانیه ای گفتم:باباممم.....خب،زیاد اهل حرف زدن نیست.کارمنده،صبحا از هفت تا ظهر میره سرکار بعد ناهار میخوره و استراحت میکنه و دوباره میره سرکار تا هشت،نُه شب...

+ واقعا؟!

*آره

+هر روز؟!

*بابای من حتی جمعه ها هم میره سرکار!

+چرااا؟

*آخه کارشون خیلی زیاده.نه مثل بقیه کارمندا کار الکی،خودم دیدم واقعا کارشون زیاده.

بعد از اون حدود ده دقیقه با سوالایی که ازم پرسید واسش راجع به پدرم توضیح دادم و تمام.

اون مکالمه ی بالا کل تعریفِ من از پدرم بود.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۵ ، ۱۶:۴۷
نیمچه مهندس ...
این روزا یه آرامش خاصی دارم.البته عاریه س.مال آرام بخشیه که دکتر بهم داده.نه از حرف و رفتاری مثل قبل عصبانی میشم،نه هیجان زده نه ناراحت و نه کلا هیچی.حسیه که تا حالا تجربه نکرده بودم.ولی خوبه.خوبیش اینه که انگار بای دیفالت انگری منیجمِنت میکنی!
زیاد میخوابم.یعنی در شبانه روز شاید کلاس نداشته باشم12-13 ساعت بخوابم.
بعد واااقعا آرومم.یعنی حتی رو لحن حرف زدنم هم اثر گذاشته و وقتی با دوستم تلفنی صحبت می کردم و بهش گفتم چه بی حال حرف میزنی(اون همیشه پر انرژیه) گفت خودت که بی حال تری و اون وقت فهمیدم که این قرصه حتی رو حرف زدنم هم اثر گذاشته.
تا دقایقی دیگر میرویم نزد پزشک محترم تا بگوییم چونیم.خودش گفت 2 هفته دیگه اگه خوابت زیاد یا کم شد باهام تماس بگیر.ما هم که داریم میریم بیرون،پس بذار حضوری خدمت برسیم!
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۵ ، ۱۶:۲۵
نیمچه مهندس ...

دقیقا یک ساعت و نیمه که دراز کشیدم و خوابم نبرده.هی این پهلو اون پهلو شدم و غلت زدم و آخرش عصبانی شدم که چرا خوابم نمیبره؟!!

قاعدتا باید با 6 ساعت خواب دیشب و فعالیت روزانه و دو ساعت پیاده روی الان خوابم ببره اما دریغ....

دکتره بهم گفت اگه با این داروها که بهت دادم خوابت بیش از حد یا کمتر از حد شد باهام تماس بگیر و من از روی تجربه های قبلیم حدس زدم که خوابم زیاد میشه اما انگار این بار برعکس شده.لحظه به لحظه دارم هوشیارتر میشم.

حرفی برای گفتن ندارم.رضا یزدانی تو گوشم میخونه:ته قصه عین فیلما میمیره رفیق من عین آکترای خبره شبیه پل نیومن...

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۵ ، ۰۲:۱۳
نیمچه مهندس ...

به خاطر پیش بینیه وضع هوا میدونستم که امروز سیزده به دری نخواهیم داشت و باید تو بک گراند ویندوز اکس پی بریم سیزده ولی اصلا هم ناراحت نشدم.

چند ساله اصلا برام مهم نیس سیزده به در یا چنین جمع های خانوادگی رو برم.نمیدونم به خاطر تکراری بودن جاییه که حدود 16 ساله میریم یا تکراری بودن آدما و فعالیت ها یا مشکل چیز دیگه ایه؟؟؟

+یه صدایی تو سرم سه کلمه آخر جمله قبل رو اکو میکنه...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ فروردين ۹۵ ، ۰۲:۲۶
نیمچه مهندس ...

گاهی وقتا میخوام آتیش بزنم به همه چی فقطططط برای این که دردام آروم شه

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۵۷
نیمچه مهندس ...

دخترعمو به آبجی گفت من شماره ی تورو تو گوشیم لی لی سیو کردم و کلی خندیدیم.اون وقتا که ما بچه بودیم یه تبلیغ پفک پخش میشد به اسم لی لی نمکی و خواهرم همیشه موقع پخشش می گفت من لی لی نمکیم!نمیدونم چرا ولی خب 5 سالش بود دیگه.چه انتظاری میشه ازش داشت؟!

بعد داستان ها گفتند در ستایش اینکه چقدر قرتی بودی و هر روز چند دست لباس عوض می کردی و اصلا شلوار نمی پوشیدی و فقط پیرهن!فقط بلوز و دامن و ساق!و موهاتو خرگوشی میبستی و روزی یه دفتر نقاشی تموم می کردی بس که نقاشی میکشیدی.

بعدش من یادم اومد که چند روز پیش داشتیم درباره ی داداش حرف میزدیم که این تیستوی کثافت خیلی خوش شانسه که خواهر بزرگ داره.که ما در دوران کودکیش از بس مراقب تیپش و تمیز بودن لباساش بودیم الان اینقدر مراقب خودش و تیپشه.از بس خودمون از روشی که باهاش تربیت شدیم ناراضی بودیم اونقدر سعی کردیم که اینارو یه جور دیگه بزرگ کنن.طوری که بذارن از 15 سالگی برن سرکار و خودشون تصمیم بگیرن چیکار کنن با پول شون و از مسائل کاری و پولی دور نگهشون ندارن که مثل ما در 23 سالگی هنوز ندونن میخوان چیکاره بشن.

درباره خوش شانس دهه هشتادی مون هم که حرفی نزنم بهتره.

بعد از تموم شدن صحبت های دخترعمو و مامان من با بغض و طنز گفتم:من چی بودم؟قبول نیس!اینا هر کدوم یه صفت مشخصه دارن،شیطونای نابی بودن،قرتی بودن یا هنرمند،من هیچی نبودم:(

مامان مثل همیشه که در این مواقع یه بغل الکیه گول زننده میکنه اومد با این حربه گولم بزنه و گفت:توام هرچی بهت میپوشوندم خیلی بهت میومد و  همه تعریف می کردن.منم گفتم:پس من از اول خوش تیپ بودم! و قضیه تموم شد.

اما از همون وقت تا حالا دارم فکر میکنم:من چی بودم؟من چی هستم؟و فقط به این نتیجه رسیدم که:هیچی!

من واقعا هیچی نیستم:(نه مشخصه ی خاصی تو بچگی داشتم و نه استعداد و مهارت ویژه ای در حال حاضر و این چیزی نیست که با یه تفکر دو ساعته بهش رسیده باشم.به طور جدی چهار ماهه بهش رسیدم و همش افسرده ام.چون نمیدونم باید چیکار کنم واسش.

+پریشب تو رختخواب داشتم فکر می کردم که به جای انصراف از رشته ی قبلیم باید از زندگی انصراف می دادم...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ فروردين ۹۵ ، ۲۱:۵۶
نیمچه مهندس ...

میخوام واسه سال جدید گَند تر از الانم بشم.این برنامه ی امسال منه.این تصمیم رو همین امروز گرفتم.موقع داد زدن.موقع فحش دادن.موقع خودمو مظلوم و مُحق نشون دادن.همون موقعی که فهمیدم ادب دیگه امیدشو از من برداشته.همون موقعی که به این نتیجه رسیدم که من دیگه با ادب نمیشم.که تمام تلاش ها و خودسازی هام در جهت خوب و با ادب و متشخص و متفاوت بودن رسیده به هیچ جا.

دیگه باید همه منو اینطوری قبول کنن.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ اسفند ۹۴ ، ۰۱:۲۰
نیمچه مهندس ...

من از تنها غذا خوردن بدم میاد.اگه تنها باشم نصف چیزی که همیشه میخورم مصرف میکنم و اگه توی سیزده به دری با حضور تمام فامیل از اقصی نقاط کشور،دو برابر همیشه م میخورم.طبیعیه که چنین آدمی از راه رفتن توی خیابونایی که پر از آدمه(البته بدون ترافیک در پیاده رو)لذت میبره.هرچند خودش تنها مشغول قدم زدن باشه.

اعتراف میکنم یک نازک نارنجی هستم که کسی بهش بگه بالای چشمت ابروئه دو روز واسه این قضیه تو خودشه و ناراحت و البته حتما سر خانواده یه جوری خالی میکنه ناراحتیشو.حتی اگه از جانب اونا ناراحت نشده باشه.

حالا در نظر بگیرید چنین فردی وقتی به خوابگاه میره و سه سال دور از خانواده زندگی میکنه چه اتفاقی براش میفته؟؟درسته!به خاطر زیاد شنیدن جمله ی بالای چشمت ابروئه زود به زود مریض میشه و تو اون سه سال سگیه زندگیش به اندازه ی تمام عمرش میره دکتر و اطلاعات پزشکی و دارو شناسیش خوب میشه.من اون سه سال کل پاییز و زمستون سرماخورده بودم،سینوزیت مزمن داشتم و افسرده حال بودم.شونه ها و کمرم تو دوره های تکرار شونده درد میگرفت و تو وجودم خشم داشتم.

حالا خوابگاه نیستم.در موقعیتی هستم که شاید برای خیلیا ایده آل باشه.تو خونه ای زندگی میکنم به همراه خواهرم و دور از والدین.اما هنوز خشمگینم.چون همه ی خانوادم پیشم نیستن.با این که باهاشون مشکلات و تضاد دارم اما دلم میخواد باهاشون زندگی کنم تا رفاه بیشتری داشته باشم.

این تمام حرفاییه که دلم میخواد به یه نفر بزنم و اونم راهکار های واقعی و واقعا خوب و عملی بهم بده واسه خوب شدن حالم.

+من آدم مستقلی ام.یعنی مثلا مثل یکی از دخترخاله هام نیستم که واسه خودکار خریدن هم صبر کنم بابام بیاد بره برام بخره.کارای خونه هم میکنم و خرید هم انجام میدم.استقلال احساسی هم دارم.یعنی مثلا ناراحت باشم خودم میتونم حال خودمو خوب کنم.اما بودن کنار خانواده با همه ی تضادهاش حال منو خوبتر میکنه.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ اسفند ۹۴ ، ۱۳:۲۲
نیمچه مهندس ...

فکر کنم حالم خیلی بده.پریروز از زور حال بدی حتی نمیتونستم گریه کنم و امروز از ظهر به بعد شادم.در درونم چه خبر است واقعا؟؟؟ قاعدتا الان باید شبیه اون روز حالم بد باشه.چون هیچی عوض نشده و عامل بد کننده ی حالم همچنان سر جاشه.به نظر میرسه مقصر پیاده رویه دیروز و امروز هستن که به شکل غیر قابل باوری حال منو خوب میکنن.حالا میخواد مسیر پیاده روی به سمت مطب دندون پزشکی باشه.

+دندون عقل دومم داره درمیاد.پارسال همین موقع ها اولیش در اومد.دکتر بهم گفت جدیده رو میشه راحت کشید و پارسالیه جراحی لازم داره.ولی محض اطمینان عکس هم واسم نوشت که بگیرم.ما نیز فقط داروهایمان را گرفتیم و برگشتیم منزل.الان تو دفترچه ام یه سونوگرافی و یه دندون گرافیه انجام نشده دارم.آشنای رادیولوژیست ندارید قسطی حساب کنیم؟:)

-یه ملیون و پونصد دادم دانشگاه واسه انصراف و تسویه حساب.کمرم شکسته....

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۲۹
نیمچه مهندس ...

اونقدر نا امیدم از رشته م که دیگه برای امتحانا درس نمیخونم.

اصلا نمیدونم چیکار می خوام بکنم.میترسم از ول کردن و سراغ رفتن دنبال دلم

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ دی ۹۴ ، ۱۴:۲۲
نیمچه مهندس ...