نفس بکش

۱۷ مطلب با موضوع «من و افکارم» ثبت شده است

دخترعمو به آبجی گفت من شماره ی تورو تو گوشیم لی لی سیو کردم و کلی خندیدیم.اون وقتا که ما بچه بودیم یه تبلیغ پفک پخش میشد به اسم لی لی نمکی و خواهرم همیشه موقع پخشش می گفت من لی لی نمکیم!نمیدونم چرا ولی خب 5 سالش بود دیگه.چه انتظاری میشه ازش داشت؟!

بعد داستان ها گفتند در ستایش اینکه چقدر قرتی بودی و هر روز چند دست لباس عوض می کردی و اصلا شلوار نمی پوشیدی و فقط پیرهن!فقط بلوز و دامن و ساق!و موهاتو خرگوشی میبستی و روزی یه دفتر نقاشی تموم می کردی بس که نقاشی میکشیدی.

بعدش من یادم اومد که چند روز پیش داشتیم درباره ی داداش حرف میزدیم که این تیستوی کثافت خیلی خوش شانسه که خواهر بزرگ داره.که ما در دوران کودکیش از بس مراقب تیپش و تمیز بودن لباساش بودیم الان اینقدر مراقب خودش و تیپشه.از بس خودمون از روشی که باهاش تربیت شدیم ناراضی بودیم اونقدر سعی کردیم که اینارو یه جور دیگه بزرگ کنن.طوری که بذارن از 15 سالگی برن سرکار و خودشون تصمیم بگیرن چیکار کنن با پول شون و از مسائل کاری و پولی دور نگهشون ندارن که مثل ما در 23 سالگی هنوز ندونن میخوان چیکاره بشن.

درباره خوش شانس دهه هشتادی مون هم که حرفی نزنم بهتره.

بعد از تموم شدن صحبت های دخترعمو و مامان من با بغض و طنز گفتم:من چی بودم؟قبول نیس!اینا هر کدوم یه صفت مشخصه دارن،شیطونای نابی بودن،قرتی بودن یا هنرمند،من هیچی نبودم:(

مامان مثل همیشه که در این مواقع یه بغل الکیه گول زننده میکنه اومد با این حربه گولم بزنه و گفت:توام هرچی بهت میپوشوندم خیلی بهت میومد و  همه تعریف می کردن.منم گفتم:پس من از اول خوش تیپ بودم! و قضیه تموم شد.

اما از همون وقت تا حالا دارم فکر میکنم:من چی بودم؟من چی هستم؟و فقط به این نتیجه رسیدم که:هیچی!

من واقعا هیچی نیستم:(نه مشخصه ی خاصی تو بچگی داشتم و نه استعداد و مهارت ویژه ای در حال حاضر و این چیزی نیست که با یه تفکر دو ساعته بهش رسیده باشم.به طور جدی چهار ماهه بهش رسیدم و همش افسرده ام.چون نمیدونم باید چیکار کنم واسش.

+پریشب تو رختخواب داشتم فکر می کردم که به جای انصراف از رشته ی قبلیم باید از زندگی انصراف می دادم...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ فروردين ۹۵ ، ۲۱:۵۶
نیمچه مهندس ...

اختلاف دینی تا چه حد قابل اغماضه؟آیا فرهنگی که کسی با اون بزرگ شده قابل تغییره؟مرز بین دین و فرهنگ کجاست؟تا چه حد باید از ایده آل های دینی و فرهنگی چشم پوشی کرد و در کجاها باید پاش ایستاد؟آیا میشه با کسی زندگی کرد که اختلاف دینی و فرهنگی با ما داره؟چرا فرزندان یک خانواده با یک تربیت،فرهنگ ها و اعتقادات متفاوتی پیدا میکنند؟چرا بخشی از یک دین رو که دوست داریم قبول میکنیم و بخش دیگری رو که نمی خواهیم قبول نمیکنیم؟

اینا سوالاتی هستن که دارن منو دیوونه میکنن.تو یک محدوده ی تردید ایستادم و هیچ ثباتی توی زندگیم وجود نداره.چیکار کنم؟؟؟

+اونقدر حواسم پرت شده که دیروز با مسواک خواهرم مسواک زدم و به جای روشن کردن بخاری نزدیک بود کبریت رو روشن کنم و بچسبونم به پام.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ اسفند ۹۴ ، ۱۳:۱۳
نیمچه مهندس ...

1.تهش بهش گفتم پدر خوانده!و بعدم چتو تموم کردم.در حالی که بیشتر طول چت اخمو بودم بعد از گفتن این حرف بهش یهو خنده م گرفت.

2.وقتی من میخوام بخوابم خواهرم بااااید چراغارو خاموش کنه ولی وقتی اون میخواد بخوابه خب من کار دارم!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ اسفند ۹۴ ، ۰۰:۵۷
نیمچه مهندس ...

میخوام خودمو دوباره تعریف کنم.اینو جایی خوندم که هر از گاهی باید خودتو و واقعیتو تعریف کنی.

من چی بودم؟

من آدمی بودم که زود عصبانی می شدم و واقعیات رو به سختی قبول می کردم و شاید کمی تخیلی فکر می کردم به واقعیت ها.خودم رو باهوش میدونستم.به این صورت که خیال می کردم هر رشته ای بخوام میتونم بخونم و موفق هم باشم.من تلاش کمی داشتم و بهترین ها رو میخواستم و زود ناامید میشدم و همیشه در حال قبول نکردن قوانین و هنجار هایی از جامعه بودم که اونارو مزخرف و ظالمانه و بی معنی میدونستم.سعی می کردم وقتی چیزی رو قبول دارم به دیگران هم بفهمونم اما دارای قدرت متقاعد کردن نبودم.

حالا چی هستم؟

حالا هم زود عصبانی میشم اما بهش آگاهی دارم و گاهی سعی میکنم خودمو کنترل کنم.اما این باعث شده خشم فروخورده داشته باشم و از خودم عصبانی باشم که چرا اونجا عصبی نشدی؟در حالی که جاش بود و باید میشدی.

حالا تخیلی فکر نمیکنم و واقعیت رو قبول میکنم اما در قسمت قبول واقعیت هایی که به احساس مربوطند احساسم از منطق جلو میزنه.

میدونم که باهوشم اما نمیتونم توی هر رشته ای موفق باشم و پذیرفتم که شکست خوردم و باید تغییر رشته بدم.(البته من 3 سال پیش اینو فهمیدم و پذیرفتم اما بابام نپذیرفت و من 3 سال به خاطر بابام ادامه دادم.باید یادم باشه روی محکم ایستادن روی حرف و مواضعم کار کنم.)

هم چنان تلاشم کمه و زود ناامید میشم اما یاد گرفتم دوباره دست به کار شم و فهمیدم که احساسم بعد از شکست موقتیه و بعدا خوب میشم.

در قبول نکردن هنجارهای ظالمانه و خرافاتانه و بی معنی 5 درجه پیشرفت کردم و اینو حُسن میدونم نه عیب.اما دیگه سعی نمی کنم به کسی چیزی بفهمونم مگر کسانی که خیلی دوسشون دارم.

خیلی سالها پیش شاید مذهبی بودم و برای خودم چهارچوب هایی داشتم اما آگاهانه نبود.حالا چادر سر نمیکنم اما مذهبی تر شده ام و دلیل خیلی از چیزهایی که رعایت میکنم رو میدونم.ذهنم بازتر شده اما ارزش هام همچنان سر جایشان اند و فکر میکنم اینطوری ارزش شان خیلی خیلی بیشتر است.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ بهمن ۹۴ ، ۱۳:۳۴
نیمچه مهندس ...

دلم میخواد یه کاری بکنم که از خودم راضی بشم.کاری که بعدش بگم:همینه!

سردرگمم

یه حالِ خوب دلم میخواد مثل اینا

حالِ خوب

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۴ ، ۱۲:۳۸
نیمچه مهندس ...

بدم نمیومد اگه موقع آفرینش این آپشنو تو وجودمون میذاشتن که بشه نشست یه گوشه و فتوسنتز کرد.حداقل اینطوری مردم روی می آوردن به گرفتن و ساختن خونه های آفتاب گیر

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ دی ۹۴ ، ۱۴:۲۷
نیمچه مهندس ...

به شخصه به این نتیجه رسیدم ک هر کاری میخوام بکنم چه تصمیماتی که در لحظه میگیرم و چه اونا که هفته ها بهش فکر کردم رو باید در 6 ماه اول سال انجام بدم.

6 ماه دوم سال سطح سروتونین خون میاد پایین و آدم دوس داره خودشو گربه کنه کنار بخاری.حتی این تصمیم که پاشم برم آشپزخونه آب بخورم به شکست می انجامه.در طول دو هفته ی گذشته اونقدر بی حال بودم که همین دو روز پیش به خواهرم گفتم من باید تو پاییز و زمستون مثل خرسها به خواب زمستونی میرفتم تا مجبور نباشم غذا درست کنم.اونم نامردی نکرد گفت:همین الانشم مثل خرس میخوابی.بعد از این که بالش پرت کردم بهش،گفتم:خب وقتی شبا جغدم روزا مجبورم خرس باشم.

الان به این نتیجه رسیدم که کوهان نداشتن مون تو پاییز و زمستون یکی از باگ های آفرینشه.

+باگ بعدیش اینه که مشکلات خود به خود حل نمیشن.واسه هرکسی که مقروضه دعا کنید لطفا

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ دی ۹۴ ، ۰۰:۳۷
نیمچه مهندس ...

از خیلی وقت قبلا پی برده بودم که اصلا انتقاد پذیر نیستم.در این حد که اگه چای درست کنم و طبق سلیقه ام با بیسکوئیت سبوس دار یا آبلیمو بخورمش و کسی بگه چای رو اینطوری نمیخورن که،مطمئنا تا آخر عمر کینه ی اون "بد سلیقه ی فضول" رو توی دلم نگه خواهم داشت!

ظرف یک سال گذشته فهمیدم که نگه داشتن کینه توی دلم برام مشکلات جسمی میاره.چون با هر بار به یاد آوردنش اژدهای خشم تو وجودم آتیش بازی راه مینداره و خشم های فروخورده تبدیل میشن به خشم های بالاآورده شده! و شونه ها و گردن و پام و معدم درد میگیره و از اونجا که آدمی ام که سود و ضرر هر چیزی رو حساب میکنم تصمیم گرفتم کینه به دل گرفتن رو برای سود خودم بذارم کنار.

البته که هنوز صد در صد موفق نبودم یا بهتر بگم شاید 30 درصد موفق بودم.

بعد امروز در پی یک کشف و شهود به این نتیجه رسیدم که کینه به دل نگرفتن راه حل من نیست.بهتره انتقادپذیر شم!هوم؟؟ با توجه به اوضاع راه حل مشتی ای به نظر میرسه.من الان یک انتقادپذیرِ یک ساعت و نیمه هستم!

و اما شهود مورد نظر چی بود؟این بود:

ازم پرسید کلاس فلانت چطور پیش میره؟گفتم از هفته پیش تا امروز(که شیش روز میگذره)دو بار تمرین کردم و چون بلد بودم دیگه تمرین نکردم.گفت:خب بهتره تمرین کنی.تمرین خیلی مهمه و از این حرفا.گفتم آره ولی من تنبلم.و اون گفت خب تنبل باشی ولی واسه این کار تمرین کن.

عقل حکم می کرد حرف کسیو که 7 سال بیشتر از من تجربه داره بپذیرم ولی نازک نارنجیتم می گفت بیخیال.تو الان ناراحت شدی از حرفش که بهت اصرار کرد که تمرین بیشتری کنی.چرا بهش نمیگی؟و خب مشخصه که من حرف کیو گوش دادم.

بهش گفتم ناراحت شدم.دو ساعت بعد دوباره بهش زنگ زدم که تاکید کنم ناراحت شدم از حرفش که خدای نکرده یادش نره.و اینجا بود که مکالمه ای شکل گرفت مبنی بر این که تو نمی تونی مردمو مجبور کنی که ازت انتقاد نکنن و اگه من بهت نگم که بیشتر تمرین کن خب بالاخره استادت بهت میگه.و من جواب دادم واسه همینه که از مردم بدم میاد!جوابی که نشون می داد دوس ندارم این مکالمه ادامه پیدا کنه.

+واضحه که من به فرد مورد نظر نخواهم گفت تو چشم منو به روی حقیقت باز کردی!چون پررو میشه:)) از اون گذشته اگه یه وقت از قولم مبنی بر انتقاد پذیر بودن تخطی کردم کسی نمیدونه که بخواد سرزنشم کنه.بعله!!همچین آدمی هستم من!:) ولی اگه شما یه وقت متوجه شدید زدم زیر قولم بهم یادآوری کنید.

تو پرانتز اینم بگم که یکی دیگه از عواملی که باعث شد تصمیم به انتقادپذیر بودن بگیرم این بود که من یه وبلاگ نویسم.آدمی که افکارشو مینویسه با اونی که نمی نویسه فرق داره و باید آماده ی انتقاد شدن(البته به شکل اصولی نه انتقاد بی مورد) باشه.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۴ ، ۱۸:۴۱
نیمچه مهندس ...

گاهی پیش اومده برام که توی آینه نگاه کردم و یهو یه حس خاصی بهم دست داده.شاید نتونم خوب توصیفش کنم اما سعی مو میکنم.تو آینه نگاه می کردم که یهو از خودم میپرسم:من کی ام؟چطور وجود دارم؟یعنی امکان داشت که وجود نداشتم یا مثلا سنگ بودم و نه انسان؟

زل زدم توی چشم هام و این سوالا و این حالت در کسری از ثانیه اتفاق میفته و نمیدونم چرا این طور میشه.همیشه هم از یه چیز شگفت زده ام و اون این که وقتی این حالت برام پیش میاد چشم هام شبیه چشم های کسیه که از موضوعی بی نهایت تعجب کرده یا ترسیده.داره از حدقه میزنه بیرون.

+قبلاها مثلا 2-3سال پیش خیلی بیشتر این اتفاق میفتاد.خصوصا وقتایی که تنها بودم و خصوصا وقتی توی حموم با فاصله ی کم جلوی آینه می ایستادم.حس غریب خوشایندیه.

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۴ ، ۲۳:۱۸
نیمچه مهندس ...

چقدر بدم میاد از دخترایی که میشینن دور هم و از دخترایی که با پسری دوستند بد حرف میزنند.از جمله میدونی فلانی با فلانی دوسته؟ شروع میکنن و میرسن به جاهایی که من نمیتونم بنویسم.

چطور میتونی اینقدر راحت غیبت کنی؟چطور میتونی اینقدر راحت تهمت بزنی؟اگه اینقدر ادعای مسلمونی داری چطور میتونی کسیو و رفتارشو مسخره کنی؟تو دین شما این کارا زشت نیس و فقط کار اون فرد زشته؟

د آخه آدم!با خودت فکر نکردی تنها راهی که میاد به ذهن دیگران که تو چطور از اون رابطه خاص خبر داری اینه که خودتم اونجا بودی؟؟!

+به نظر من طرز تفکر آدم در مورد روابط باید یا سنتی باشه یا غیر سنتی.یعنی یا قبول نداری دوستی با پسر یا دختری و بعد ازدواج باهاش رو،یا قبول داری.

+سعی کردم به تفکرات این دخترا احترام بذارم.اما اعتراف میکنم تو تریا که نشسته بودم و حرف هاشون رو شنیدم پوزخند زدم و بعدش هم اگه کسی به صورتم نگام می کرد انزجار رو تو چهره ام می دید.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۴ ، ۰۱:۴۰
نیمچه مهندس ...