نفس بکش

۱۷ مطلب با موضوع «من و افکارم» ثبت شده است

امروز که با دوستم داشتیم از دانشگاه برمیگشتیم ازش پرسیدم این دخترایی که الان سر کلاس باهاشون اومدی از قبل میشناختی یا تو دانشگاه باهاشون آشنا شدی؟اونم جواب داد تو دانشگاه و منم ازش تعریف کردم که خیلی زود با دیگران دوست میشی.و گفتم منم گاهی دوس دارم مثل تو باشم ولی سخته برام ودوستم هم گفت اتفاقا یه دوست دیگه هم دارم شبیه توئه.میگه نمیشه همین جوری فوری با کسی دوست شد که.

منم گفتم آره!اتفاقا نظر منم همین طوره و برای دوست شدن با کسی خیلی بررسی میکنم که مثلا عقیده ش در فلان مورد چیه؟یا چطور وقتاشو میگذرونه و از این چیزا.

حالا دارم فکر میکنم نکنه من این همه سال زیادی مته به خشخاش گذاشتم و برای دوست شدن لازم نیست از این همه فیلتر ردشون کنم؟!

امتحانی یه هفته فیلترها رو بیخیال میشم.

+تو پرانتز اینم بگم که خودم میدونم درونگراها اینطورین و به جای یه عالمه دوست معمولی داشتن چندتا دوست با کیفیت دارن!

+یه چیزی که اذیتم میکنه و نمیذاره به سمت دوست شدن با کسی برم و صبر کنم که طرف بیاد سمتم تجربه هاییه که از دوست های هم ورودیه دانشگاهم داشتم.آدمایی که ترم یک باهاشون دوست بودم ترم های بعد که به خاطر جدا بودن کلاسامون باهم نبودیم نمیومدن یه سلام کنن و اکثرا هم وقتی بهشون سلام می کردم یا یه سلام سرد دادن و یا اصلا جواب ندادن.(نمیدونم شنیدن یا نه ولی چند بار اتفاق افتاده.)این باعث شده پیش زمینه ذهنیم این باشه:1-هم ورودی هام مغرورن2-کسانی که هم سن خودم هستن مغرورن!

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ آذر ۹۴ ، ۲۱:۱۵
نیمچه مهندس ...

چیزی که خودم میدونم درسته اینه:فرقی نمیکنه چادر سر کنی یا مانتو.هردو حجاب هستن.البته با ملاک های من.

چیزی که چند هفته پیش استاد انقلاب گفت این بود:نمیتونی توی خودِ هدف تغییری ایجاد کنی اما توی راه های نیل به هدف چرا.و دقیقا همین مثال چادر و مانتو رو زد.

تا 2 سال پیش چادر رو دوس داشتم.نه که حالا دوس نداشته باشم ولی حس میکنم داره بهم تحمیل میشه.وقتی یه کاری رو دائم انجام بدی فک میکنن وظیفه ته.میشه حق مسلم و من همیشه از مجبور بودن بدم میومده.

*روزایی که دلم میخواد با مانتو میرم بیرون.مامان هیچ وقت این کارمو دوست نداشت و  طور بدی باهام رفتار می کرد.مثلا باهام حرف نمیزد یا وقتی داشتم سعی می کردم قانعش کنم که لباس من حجابه با صدای بلند و غیر منطقی حرف میزد.من آدمی نیستم که به خاطر رضایت دیگران کاری رو انجام بدم یا ندم.حتی رضایت مامانم.اما ته ذهنم همیشه از ناراحت بودنش ناراحت بودم و به خاطر ناراحت نشدنش چادر سر کردم تا حالا.(چون برعکس مهم نبودن رضایت کسی برام،ناراحت نشدنش برام مهمه.به خصوص مامان و بابام)همیشه عذاب وجدان داشتم به خاطر ناراحت شدنش.

اما حالا که از این همه ملاحظه ی دیگرانو کردن افسردگی گرفتم میخوام دیگه واسه خودم زندگی کنم.با عقاید خودم و گور بابای عذاب وجدان و کلا وجدان.

روح من و وجدان من و درگیری های ذهنیه من برا کی دغدغه بود که من بخوام بهش اهمیت بدم؟؟

میخوام انقلاب کنم.

*یه آهنگی داره چاوشی با این مضمون:من بیشتر توی خودم جنگه برادر.این دقیقا توصیف حال منه.

+عنوان تکیه کلام استاد مذکوره وقتی میخواد چیزیو بگه فقط واسه شنیدن و نه نوشتن.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ آذر ۹۴ ، ۲۰:۳۴
نیمچه مهندس ...

چقدر عصبانی شدم و حرص خوردم و بعدش حالت دق پیدا کردم وقتی خواهرم گفت تو کارآموزی برادرشوهر یه خانومی اومده بود مرخصش کنه چون شوهرش سفر بود.این در حالیه که مادر اون خانوم تو بیمارستان بوده و از اون بدتر اینکه خانومه خودش کاملا هوشیار بوده و میتونسته خودشو مرخص کنه اما به خاطر قانون کثافت و مسخره ی کشورمون نتونسته.

+به اسم دین و شرع همه چیزو به گند کشیدن.لعنت

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آذر ۹۴ ، ۱۵:۰۵
نیمچه مهندس ...

از اضطراب هام خسته شدم و بالاخره تصمیم گرفتم پیش یه مشاور برم که ای کاش نمیرفتم.در همین حد براتون بگم که آقای مشاور محترم با دیدگاه های سنتی و عتیقه ی عهد  بوقش سعی داشت به زور گوز رو به شقیقه ربط بده.

برگشتم در حالی که علاوه بر اضطرابم،خشم فروخورده هم داشتم!من واقعا از مشاورها یه انتظار خاصی دارم.همیشه خیال می کردم مشاور آدمیه که تو دوره هایی که گذرونده بهش تمرین دادن تا مشکل هیچ کسی رو با نگاه جنسیتی،مذهبی و فرهنگی خاصی نگاه نکنه و به دور از اینا باهاش برخورد کنه.ولی این مشاور قشششششنگ معلوم بود که میخواد خوراک ذهنیه خودشو خوراک ذهن منم کنه.

لعنت فرستادم به همه ی فیلمایی که مشاور رو یه آدمی نشون میدن که همش به حرفات گوش میده و وسط حرفات نمیپره!با این که چند روز گذشته ولی بی نهایت حالم بده از این مشاوره ی مزخرف.

به جایی احتیاج دارم که توش جیییییغ بزنم و داد بکشم و فححححش بدم و گریه کنم.

خیلی وقته نمی تونم گریه کنم.

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۹۴ ، ۰۰:۰۷
نیمچه مهندس ...

اینکه یه دوست وبلاگی قدیمی بیاد و برات کامنت بذاره و تو بری وب جدیدش و نوشته هاشو بخونی میتونه هلت بده به سمت نوشتن.شدیدا دلت بخواد بنویسی تویی که تا الان بارها اومدی و ارسال مطلب جدید رو زدی و 5 دقیقه به صفحه سفید زل زدی و دوباره بستیش و رفتی.خلاصه که سبب خیر شدی:)

حالا که نوشته هاتو خوندم شدیدا دارم این نظریه مو تایید میکنم که آدمای هم سن هم که ویژگی های مشترک زیاد دارن احساسات و چیزای شبیه همِ دیگه زیاد دارن.از اینجا به بعدِ این پست دیگه در مورد شباهت ها نیست.

من آدمی ام که اگه برنامه ریزی کنم واسه کاری عمرا انجامش بدم.من باید یهو 5 صبح بیدار شم و یهو تصمیم بگیرم نماز بخونم.باید برعکس همیشه که وقتی صبحا کلاس دارم با بدختی بیدار میشم روزای تعطیل 7 صبح بیدار شم و دیگه خوابم نیاد و تصمیم بگیرم که برم پیاده روی.در راستای همین ویژگیه منحصر به فرد کل تابستون و تا الانم رو به فنا دادم و عذاب وجدان کارهای انجام نشده روی دوشم واقعا فشار آورده و باعث شده بود تا یه مدت شونه ها و گردنم درد کنه.فک کنم بهش میگن بیماری های روان تنی.همون که میگن از اعصابته.

بعد از دیدن خواهر همیشه درس خونم تو این وضعیت که یه هفته بود اصلا برای ارشد که هیچ،برای کلاسای الانشم درس نمی خوند و یه حالت سر در گمی داشت نظریه هم سن و سالانم رو تایید کردم:)

از کارآموزی که بر می گشت دراز میکشید و کیسه آب گرم رو بغل می کرد و اون قدر به این کار ادامه میداد که چاییش سرد میشد و شب تموم میشد.حس میکنم احساس می کرد یه آدم شکست خورده س که رشته دانشگاهش رو بر اساس علاقه انتخاب نکرده و یه تصمیم عاقلانه گرفته و با این که تصمیم به شرکت در ارشد رو داشت یه هفته بود درس نمی خوند.عاشق نقاشیه و میخواست بی خیال ارشد شه و بره آموزشگاه نقاشی یاد بگیره.از من که راهنمایی خواست(نمیدونم با چه عقلی از یه آدم که دائم احساس شکست میکنه راهنمایی گرفت!) گفتم بیخود میکنی،بشین واسه ارشد بخون.پرسید چرا؟گفتم توش پول نیست.بعله!یه هم چین خواهر به فکری هستم من!

هم اکنون خواهرمان بعد از یک هفته بیماری روان تنی از دیروز برگشته به وضع عادی و دوباره درس میخواند.نمیدونم من چرا به وضع عادی بر نمی گردم:(

*ادامه این پستو بعدها بخونید.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ آبان ۹۴ ، ۱۵:۵۰
نیمچه مهندس ...

مغز اگه بیش از حد فعالیت کنه نمی ترکه،اما صاحب اون مغز رو دیوونه میکنه.

این روزا برنامه ی خواب من به این صورته:ساعت یک صبح میخوابم.تا حوالی پنج و نیم،شش خواب خوبی دارم.اما بعد از اون مغزم شروع میکنه به بیدار کردن بدنم به اشکال مختلف:خوابای طولانی و پر جنجال میبینم که همش در حال دویدن،دنبال چیزی گشتن،فرار کردن ودیدن آدما و شخصیتای عجیبه.مثلا امروز صبح خواب یک امام رو دیدم و اولین فکرم بعد از بیدار شدن این بود:منِ گناهکار و دیدن امام؟!!

شکلِ دیگه ی بیدار کردنم در صورتی که خواب نبینم اینه:پنج و نیم بیدارم میکنه.بعد دوباره میبینه خوابم میاد میگه بخواب،بخواب!دوباره شش و نیم بیدارم میکنه و برنامه ی بخواب،بخواب و نهایتا تا نُه و نیم هر یه ساعت یه بار بیدارم میکنه تا بهم بفهمونه که باید برنامه ی خوابم رو عوض کنم و شبا زودتر بخوابم تا صبح های زود خوابم نیاد.

حالا لابد میگین دلیل نوشتن اینا چی بود؟دو تا دلیل داشت:امروز صبح که با مامانم رفتیم کارنامه ی داداشمو از مدرسه اش بگیریم یه آقایی تو دفترش پشت میز نشسته بود که قیافه اش کپی معلم زیست پیش دانشگاهیم بود.اونقدر شبیه که تا همین الان هم شک دارم که خودش بود یا نه.یه فیلمی تو تلویزیون پخش میشد به اسم آب پریا،دیدین؟معلم مون مثل استاد بهار تو اون فیلمه حرف میزد.البته محکم تر و رساتر.ما بهش میگفتیم آخوندی:)

خلاصه کنم.این معلم ما برای تشویق ما به درس خوندن می گفت:در هیچ جای دنیا هیچ گاه دیده یا شنیده نشده که کسی از خواندن زیاد دود از کله ش بلند شه یا مغزش بترکه.

دلیل دومم این بود که کمی از دغدغه هامو بنویسم،بلکه مغزم آروم شه و هر شب هرشب نخواد تو خواب منو مجبور به یافتن راه حل و حل کردن مشکلات بکنه.مگه نه این که این جارو ساختم واسه نوشتن دغدغه هام و شاید پیدا کردن راه حل؟!

دلم میخواست به اون معلمم وشاید هم کسی دیگه که به حرفام گوش بده بگم:درگیری و فعالیت بیش از حد مغز باعث نمیشه مغز بترکه یا دود ازش بلند شه اما صاحب اون مغز رو در دراز مدت دیوونه میکنه.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ تیر ۹۴ ، ۲۳:۱۹
نیمچه مهندس ...
میدونین چی از همه بدتره؟
این که آدم زن باشه،مرد باشه،و بعضی وقتا فکر کنه که یه اشتباهی شده.مثل من که گاهی اوقات فکر میکنم من با این سکوت کردنای بیش از حدم،و از بین این همه احساسِ موجود در دنیا،احساس عصبانیتم رو نشون دادن،باید پسر می شدم و حتما یه اشتباهی شده!
شاید چیز خاصی به نظر نیاد ولی کلافه کننده س.باید جای من باشی تا بفهمی
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ خرداد ۹۴ ، ۲۲:۰۶
نیمچه مهندس ...