نفس بکش

در حسرت یک نفس راحت

نفس بکش

در حسرت یک نفس راحت

۵ مطلب با موضوع «My family» ثبت شده است

برادر کوچیک دارین؟

دوسش دارین یا نه؟بهش حسودی میکنین یا نه؟چی صداش میزنین؟

ما یه جوجه داریم که سیزده سالشه.تا چهار سالگی صداش میزدم خوشگلم.بعد تبدیل شد به جوجه و بعد هم نی نی.طلا و خوجل هم اسم سومش بود.

قسمت جالبش اینه که کاملا به این صدا زدن عادت کرده و وقتی تو یه جمعی هم صداش میزنیم خوجل برمیگرده و نگاه میکنه و اصلا هم خجالت نمیکشه.قدر خواهر بزرگاتونو بدونید که اینقدر بهتون محبت میکنن.

برادر کوچیک خیلی شیرینه.همش لپاشو میکشی،دستاشو میگیری و میچرخین و از ته دل قهقهه میزنه،یادش میدی معلق بزنه،نقاشی و نوشتن یادش میدی،مجبور میشی روزی دویست بار یه کارتون رو ببینی و روزی سیصد بار گوش بدی به تعریفاش از کارتونی که دویست بار با هم دیدید.بهش میگی لپتو بیار یه گاز بگیرم و لپشو میاره و از حرف گوش کردنش کیفور میشی.

اما وقتی میرسه به سن نوجوونی خیلی سرکش میشه.خلاصه که اگه برادر کوچیک دارید همین الان برید و لپشو بکشید تا بعدا داغش به دلتون نمونه!

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۹۵ ، ۲۱:۲۹
نیمچه مهندس ...

دخترعمو به آبجی گفت من شماره ی تورو تو گوشیم لی لی سیو کردم و کلی خندیدیم.اون وقتا که ما بچه بودیم یه تبلیغ پفک پخش میشد به اسم لی لی نمکی و خواهرم همیشه موقع پخشش می گفت من لی لی نمکیم!نمیدونم چرا ولی خب 5 سالش بود دیگه.چه انتظاری میشه ازش داشت؟!

بعد داستان ها گفتند در ستایش اینکه چقدر قرتی بودی و هر روز چند دست لباس عوض می کردی و اصلا شلوار نمی پوشیدی و فقط پیرهن!فقط بلوز و دامن و ساق!و موهاتو خرگوشی میبستی و روزی یه دفتر نقاشی تموم می کردی بس که نقاشی میکشیدی.

بعدش من یادم اومد که چند روز پیش داشتیم درباره ی داداش حرف میزدیم که این تیستوی کثافت خیلی خوش شانسه که خواهر بزرگ داره.که ما در دوران کودکیش از بس مراقب تیپش و تمیز بودن لباساش بودیم الان اینقدر مراقب خودش و تیپشه.از بس خودمون از روشی که باهاش تربیت شدیم ناراضی بودیم اونقدر سعی کردیم که اینارو یه جور دیگه بزرگ کنن.طوری که بذارن از 15 سالگی برن سرکار و خودشون تصمیم بگیرن چیکار کنن با پول شون و از مسائل کاری و پولی دور نگهشون ندارن که مثل ما در 23 سالگی هنوز ندونن میخوان چیکاره بشن.

درباره خوش شانس دهه هشتادی مون هم که حرفی نزنم بهتره.

بعد از تموم شدن صحبت های دخترعمو و مامان من با بغض و طنز گفتم:من چی بودم؟قبول نیس!اینا هر کدوم یه صفت مشخصه دارن،شیطونای نابی بودن،قرتی بودن یا هنرمند،من هیچی نبودم:(

مامان مثل همیشه که در این مواقع یه بغل الکیه گول زننده میکنه اومد با این حربه گولم بزنه و گفت:توام هرچی بهت میپوشوندم خیلی بهت میومد و  همه تعریف می کردن.منم گفتم:پس من از اول خوش تیپ بودم! و قضیه تموم شد.

اما از همون وقت تا حالا دارم فکر میکنم:من چی بودم؟من چی هستم؟و فقط به این نتیجه رسیدم که:هیچی!

من واقعا هیچی نیستم:(نه مشخصه ی خاصی تو بچگی داشتم و نه استعداد و مهارت ویژه ای در حال حاضر و این چیزی نیست که با یه تفکر دو ساعته بهش رسیده باشم.به طور جدی چهار ماهه بهش رسیدم و همش افسرده ام.چون نمیدونم باید چیکار کنم واسش.

+پریشب تو رختخواب داشتم فکر می کردم که به جای انصراف از رشته ی قبلیم باید از زندگی انصراف می دادم...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ فروردين ۹۵ ، ۲۱:۵۶
نیمچه مهندس ...

برادر من سبز انگشتیه.مامانم هم همین طوره.یعنی کافیه یه دونه زردآلو بخوره و هسته شو پرت کنه تو باغچه،هفته ی بعد یه نهال زردآلو خواهیم داشت.

بعد اون وقت منِ طفلکی یه هفته دونه ی پرتقال و لیمو شیرین رو میخیسونم،بعد میکارمش تو گلدون و درنمیاد.برادرم دونه رو میخیسونه و کپک میزنه و همونو میکاره و جوانه ش سبز میشه!

یکم که بزرگتر شد میخوام واسه انتخاب رشته ی دانشگاه بهش بگم کشاورزی بخونه.به نظرتون چطوره؟

+این کتابو نخوندم ولی یادمه وقتی کوچیک بودم تلویزیون کارتونشو نشون داد.وقتی کارتونش اونقدر معرکه بود حتما کتابش حرف نداره:)


tistou

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۴ ، ۱۳:۲۲
نیمچه مهندس ...

روزهاییه که خیابونا شلوغن.نمیدونم مردم خریدی میکنن یا نه ولی همین شلوغ بودن خیابونا و مغازه ها حالمو خوب میکنه.یادمه پارسال همین موقعا خیابونا به شدت خلوت بود و کسی نمیرفت تو مغازه ها.این برای من نشونه ی خوبی نبود.نشونه ی فقری بود که دامن مردمو گرفته بود.موافق بریز و بپاش نیستم اما موافق یک تکه ی نو داشتن در سال جدید هستم و پارسال من نشونی از بهار و شور و شوق تو خیابونای شهرمون نمیدیدم و حالا خوشحالم که این نشونه ها برگشتن.

اما چند روزیه چیزی اذیتم میکنه.چیزی که نمیتونم کاری واسش بکنم.در حالی که من مینالم از اینکه امسال بودجه ی خریدم نصف شده و به دویست تومن رسیده خواهرم از بچه های کلاس بافتنیش و وضع خرید کردن شون گفت.خیریه ای هست سر کوچه ی ما که من اوایل بهمن رفتم اونجا تا اعلام آمادگی کنم واسه هرکاری که از دستم برمیاد.صحبت کردم و قرار شد واسه بچه های نوجوونشون کلاس کامپیوتر داشته باشم.ضمن صحبتا متوجه شدم کسانی که تحت حمایت شون هستن به دو گروه جوون و میانسال تقسیم میشن.اما اصلا فکر نمی کردم همونجا هم زندگی کنن.چند هفته بعدش به خواهرم پیشنهاد کردم بره اونجا و به بچه ها بافتنی یاد بده تا هم کار خوبی کرده باشه و هم به واسطه ی نمایشگاهی که معمولا از کارای بچه های خیریه برگزار میشه تبلیغی برای کار خودش باشه.چون چند وقته عروسک میبافه.

خواهرم رفت و تدریسش رو شروع کرد و من طبق معمول که شک میفته به جونم راجع به توانایی هام و فلجم میکنه نرفتم!کلاسش هفته ای یه باره.هفته ی اول رفت و برگشت و فاش کرد که اونا بچه های 9 تا 18 ساله ای ان که بی سرپرست یا بد سرپرستن و همون جا زندگی میکنن و من تا 2-3 روز خراب بودم.هفته ی بعدش شک داشت که بچه هارو میبرن راهپیمایی 22 بهمن یا کلاسش برگزار میشه؟چون در حقیقت طبق روال این جور موسسه ها انتظار داشتیم ببرن که خب خداروشکر به خاطر سخت بودن کنترل کردن شون نبردن!رفت و برگشت و چیزایی گفت که من تا همین الان هم درگیرم.گفت که بچه ها رو برده بودن خرید عید.اما چه خرید کردنی!باید مانتوهای حدود 50 تومنی رو بر میداشتن،تماما آستین بلند و رنگ تیره!بعضیاشون ناراضی بودن از خریدشون و یکی شون حتی گریه می کرد:(

وقتی خواهرم باهاشون حرف میزده و ازشون پرسیده چطوری مانتوی 50 تومنی پیدا کردید یکی شون حرفی زده بود که دل من آتیش گرفت:خانوم دیگه میدونیم باید سلیقه مونو با همین 50 تومنی ها جور کنیم...

خیلی فکر کردم که من چیکار میتونم واسشون بکنم و در نهایت به این نتیجه رسیدم که تردیدم رو بذارم کنار و کلاس کامپیوترمو برگزار کنم.واسه همین از دیروز یکی از کتابای سیر تا پیاز کامپیوتریمو کشیدم بیرون و شروع کردم به دوباره خوندنش:)

به قول خواهرم:تو همین شهر کوچیک تو دو قدمیه ما چه اتفاقا که نمیفته.

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ اسفند ۹۴ ، ۱۸:۴۸
نیمچه مهندس ...

سه روزه با خواهرم داریم دائم آهنگ گوش میدیم و خیلی حالم خوبه:)

وقتی داریم غذا میخوریم،وقتی چای میخوریم،وقتی مشغول انجام کاری هستیم وقت گوش دادن آهنگه و این یعنی همه ی روز:))سلیقه مون شبیه همه و این لذت گوش دادن رو صد برابر میکنه.هر دو لذت میبریم از شنیدن تعبیرای تازه و ذوق مرگ میشیم.

تو پوشه هام رسیدم به یه آهنگ که نمیشناختمش و وقتی پخش کردم جفت مون ذوق مرگ شدیم.چون یکی از آهنگ هایی بود که تو بچگی شنیده بودیم(آهنگ بچگونه نه ها!) و کلی نوستالژیک بود واسمون.بعد شروع کردیم به حرف زدن که یادته اون وقتا شادمهر رو بورس بود؟یادته با کاست آهنگ گوش میدادن؟یادته پسردایی و دختردایی ها آهنگ بازهای فامیل بودن و ویدئو داشتن و چقدر بعضی کلیپ هاشون رو دوس داشتیم؟یادته اون وقتا خوب نبود آدم"ترانه" گوش بده؟یادته"نسترن با تو دل من"؟

و گفتیم چقدر خوب بود که اون وقتا آدمایی دور و برمون بودن که سلیقه های خوب داشتن و باعث شدن سلیقه ی موسیقیایی ما خوب بشه.

+بلند شد میوه بیاره و همون موقع داشت یه آهنگ خوب پخش میشد.وقت برگشتن با شوق لی لی میرفت.بهش گفتم:مثل اسب شیهه میکشی.خیلی شادیا!چند دقیقه بعدش من پاشدم و همون کار رو تکرار کردم و خواهرم گفت:هو ایز هورس؟:))

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ آذر ۹۴ ، ۲۳:۴۱
نیمچه مهندس ...