نفس بکش

در حسرت یک نفس راحت

نفس بکش

در حسرت یک نفس راحت

آخرشم خودمو نفهمیدم.

شنبه, ۲۰ شهریور ۱۳۹۵، ۰۲:۱۳ ب.ظ

دقیقا 15 روزه که از دنیای مجازی(که البته به نظرم این دنیای واقعیه و اون یکی مجازی تر) دور بودم.دلیلش هم چیزی نیست جز این که جایی بودم که مودم نداشتن.به همین راحتی!

تو این دو هفته رفته بودم خونه ی خاله م که رفته بودن کربلا و من موندم پیش دخترخاله ی سوم دبیرستانیم که واسه کنکور درس میخونه و این تابستون هم کلی کلاس درسی میره.لنگ ظهر یعنی ساعت 12 یا یک ظهر بیدار میشدیم و نماز میخوندیم و ناهار درست می کردیم و میخوردیم و درس میخوند و من قرآن میخوندم و بعد میرفت کلاس کنکور و من میرفتم کلاس زبان یا تو خونه می موندم و فیلم میدیدم.شبا تا 2 یا 3 بیدار بودیم و یا کتاب میخوندیم و یا فیلم میدیدیم.حالا که از فیلم حرف زدم باید بگم پل جاسوسی رو هم که دکتر میم پیشنهاد داده بود دیدم و خوشم اومد.فیلم بعدی اینترن بود که دوسش داشتم.با بازی رابرت دنیرو در نقش یه پیرمرد 70 ساله.

خلاصه که در این 2 هفته هم بهم خوش گذشت هم از سبک زندگی ای که در پیش گرفته بودم ناراضی بودم که چرا اون موقع میخوابیدم و اون موقع بیدار میشدم.

به هر حال اینایی که تا الان نوشتم اصل موضوع نبود.اصل موضوع اینه که نمیدونم چرا گاهی حس میکنم جوری که تا الان زندگی کردم یه شکست واقعی بوده و همین الان-دقیقا همین الان-اون حسه شوت شده رفته و حس میکنم خیلی هم خوب بوده.یعنی وقتی کودکی مو نگاه میکنم میبینم که بهترین دورانم بوده.همش در حال دوچرخه سواری و بازی هایی مثل وسطی و طناب بازی و گِل بازی و خونه سازی با لِگو و هزار سازه و دوختن عروسک و ساخت مجسمه و یه هفته تمرین برای چادر زدن اونم با سنگ و تیر چوبی و پارچه-یه چادر واقعی نه حاضر و آماده-بازیه گنج و شعر خوندن و داستان نوشتن و هزاااااار تا کار دیگه که الان به نظرم خیلی فوق العاده میان.تازه اینا کارای معمولم بودن و تجربه های شگفت انگیزی مثل مسافرت های آخر هفته به یک شهر نزدیک و تراکتورسواری و الاغ سواری رو هم میتونم بهش اضافه کنم.بودن خاطرات تلخی که الان هم از یادم نرفتن و باعث شدن به شدت از چیزی کاری یا رفتاری بدم بیاد ولی نمیخوام بهشون فکر کنم.چون شیرینی ها بیشتر بودن.

تو نوجوونی برخلاف خیلی نوجوونا بلوغ رو طوری برام تعریف نکردن که فکر کنم باید ازش شرمنده باشم یا حتی ازش ناراحت باشم.تا 16-17 سالگی پدر و مادرمو بهترین میدونستم و فکر کنم این برای آرامش ذهنم خیلی خوب بود.تو انتخاب رشته ی دبیرستان و دانشگاه و کلا هر انتخابی تصمیم،تصمیم خودم بوده و هیچ وقت تو این مورد فشاری روم نبوده و حتی همین پارسال خودم به این نتیجه رسیدم که چادر انتخاب من نبوده و کنار گذاشتمش و با این که میدونم خیلی ها قضاوتم کردن ولی از انتخابم راضیم.

یک سری مسائل رو قبول کردم که توشون اشتباه کردم و سعی میکنم بی خیال شون باشم حالا که گذشته.با یک سری چیزها از قبیل دین هنوز تکلیفم معلوم نیست و با یک سری چیزها مثل این که میدونم بچه هارو دوست ندارم و نمیخوام هیچ وقت بچه داشته باشم تکلیفم معلومه.میدونم که خیلی تو قید و بند برنامه نیستم و این بده چون باعث شده خیلی کارها رو عقب بندازم و تنبلی کنم.

یک سری چیزها عصبانیم میکنه مثل این که چرا میگن جمهوری اسلامی ایران و قانون،قانون کشور دیگه ایه.رو هوا نمیگم این حرفو.دو نفر فامیل که تو دادگستری کار میکنن اینو بهم گفتن.کلا هر تبعیض و بی عدالتی و نابرابری عصبیم میکنه.در این حد که برای داداشم پفک بخرن واسه من نخرن قهر میکنم و خشممو نشون میدم.اینو فهمیدم که با تنهایی حال میکنم ولی دوس ندارم واسه تفریح کردن تنها باشم.هنوز خودمو کوچیک میدونم و میگم وقتی بزرگ شدم فلان کارو میکنم و منظورم از بزرگ شدن وقتیه که برم سرکار.

میدونین وقتی میام چنین متن هایی رو مینویسم در واقع دارم به خودم یه بینشی راجع به خودم میدم که الان چی شدم و باید برای آینده چیکار کنم.

این متن همین جا تموم میشه چون فکرم همینجا کات شد.

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۵/۰۶/۲۰
نیمچه مهندس ...

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی