نفس بکش

از چیزایی که تو ذهنمه

سه شنبه, ۸ تیر ۱۳۹۵، ۱۲:۰۰ ب.ظ

از یه مسیری که رد میشم یه آقایی هست که نشسته روی پله ی یک ساختمون که درش قل و زنجیره و چند تا نقاشی که خودش کشیده رو گذاشته روی پله واسه فروش.سرشو تکیه داده به درگاهیه در و رفت و آمد آدمارو نگاه میکنه.داد و بیدادی هم واسه تبلیغ کارش نمیکنه.ساکتِ ساکت.تا حالا ندیدم کسی ازش چیزی بخره.گاهی هم از پای بساطش بلند شده و یکم جلوتر لب خیابون ایستاده و سیگار میکشه.

تو خیابونمون یه آقایی هر از گاهی میاد و تعزیه میخونه.تک نفره.صدای خوبی داره.یه میکروفون دستشه و وقتی میخواد بره جای دیگه اسپیکرشو برمیداره و همون طور که راه میره میخونه.

هروقت میبینم شون غصه م میگیره.مخصوصا یه جای دیگه رو نگاه میکنم و تند راه میرم که نبینم شون.همش با خودم فکر میکنم چی میشه که یه نفر از هنرش اینطور استفاده میکنه؟یعنی زندگی اینقدر سخت شده؟اینقدر نفرت انگیز؟نمیدونم زیادی احساساتی دارم فکر میکنم یا دیگران هم غصه دار میشن از دیدن شون.

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۵/۰۴/۰۸
نیمچه مهندس ...