نفس بکش

بازی

شنبه, ۱۲ اسفند ۱۳۹۶، ۱۲:۱۰ ق.ظ
بچه بودین چه بازی هایی می کردید یا بهتر بگم اسباب بازی هاتون چی بود؟
واضح ترین و دوست داشتنی ترین اسباب بازی من این بود:
بعدش لگوها و بعد یه ارگ که توی سن ده سالگی داشتمش و بعد عروسک ها و آخرش یه اجاق گاز که تیک تیک صدا میداد.همون ده سالگی داداشم سه سالش بود و براش یه ماشین خیلی قشنگ خریده بودن که من واقعا خوشم اومد.
به جز اینا کلی عروسک رابر هم داشتیم و یه ساعت که شماره هاش در میومد و میشد عقربه هاش رو تکون داد و وسایل آشپزخونه و ساز دهنی.همه ی عروسکا اسم داشتن و موقع بازی همه شون رو استفاده می کردیم.یعنی مثلا این منطق وجود نداشت حالا که داریم آشپزخونه بازی میکنیم از لگو استفاده نکنیم یا خرس سفید نمیتونه تو داستان بازی باشه.همه چیز با هم بود.سر بعضی عروسکا با خواهرم به تفاهم نمیرسیدیم که اسمش چی باشه.واسه همین هرکی اسم خودش رو می گفت.مثلا اون عروسکا رو یادتونه که صورت شون پلاستیکی(رابر ها،نه پلاستیک) بود و بدنشون پشمی؟ دو تا از اونا داشتیم که برای من اعظم و اکرم بودن و خواهرم سپیده و نمیدونم چی صداشون میزد.یا اون عروسک چاق های رابر که شکم شون قلمبه و خوشگل بود و بعضیا سرشون جدا میشد و سوت داشت.شکمش رو که فشار میدادی سوت میزد.اونو من چاقه صدا میزدم و خواهرم اسم انسانی گذاشته بود روش.
بازی بدون اسباب بازی هم هتل بازی بود که یه عالمه بالش و پتو میطلبید:) بزرگتر که شدیم و سواد دار منو هم نوشتیم واسه هتل مون و حتی خوردنی هم آماده کردیم.یه عالمه با بشکه ی خالی و آجر و چوب الاکلنگ درست کردیم و در حین سوار شدن بهش شعر میخوندیم.تو حیاط با چوب و پارچه چادر میزدیم و تصور می کردیم تو یه جزیره ایم و دنبال گنج و حتی نقشه و گنج هم ساختیم.استپ هوایی و هفت سنگ و دوچرخه سواری هم که تا دلتون بخواد.
یه وقتی رو یادم میاد که تو روستامون عید نوروزها خانوم ها و بچه ها میرفتن تو یه زمین وسیع و بازی می کردن.اما الان این برنامه نیست.یه وقتی رو یادمه که صبح ها با مامانم و خاله هام میرفتیم پیاده روی و ما بچه ها دوچرخه سواری می کردیم.یا اون وقت ها که پیاده میرفتیم پارک و بند و بساط چای و تخمه با خودمون داشتیم.یا حتی وقتی که هر هفته جمعه خانوادگی میرفتیم یه شهر نزدیک مون و تا شب برمیگشتیم.
حالا این آسمون ریسمون ها رو بافتم که چی بشه؟
که بگم دلم یه تفریح درست و حسابی میخواد با حس و حال شاد کودکی.
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۱۲/۱۲
نیمچه مهندس ...

نظرات  (۳)

واااااااااااااااااااااااای اون هزارسازه هه.
وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای اون هزار سازه هه.
واهاهاهاهاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای اون هزار سازه هه!!!!!!!!!!!!
پاسخ:
بامیلو داردش.من میخوام یکی واسه خودم بخرم.
من تا قبل 8 سالگی اینا فقط عروسک داشتم که هفته ای یبار دلوروده ی یکی از عروسکا رو هم میکشیدم بیرون یا با رب گوجه فرنگی موهاشونو رنگ میکردم -_- داداشم که به دنیا اومد با دنیای لگو و هزارسازه و ماشین و باقی دوستان آشنا شدم و انقدر که من از اون لگوها استفاده کردم خودش نکرد :)) حتی یه لگوی ریز لاکپشت نینجا داشت که فککنم خودش یبارم دست نزد و اول گذاشتن پیش من که قطعاتشو نخوره، بعد دیگه مال خودم شد :))
کلا لگو دوست دارم، فکر میکنم حتییی الانم بهم لگو بدن مثل شلدن بشینم باهاشون بازی کنم :)) 
پاسخ:
با رب گوجه موهاشونو رنگ می کردی؟!
پروردگارا!فکر کنم علاقه به جراحی داشتی.من عکس تو بودم.اگه کسی اسباب بازیم رو خراب می کرد غصه م می گرفت.
منم مطمئنم که هم چنان به بازی علاقه دارم.هر موقع خونه ی فامیلی که بچه دارن میرم میشینم باهاشون از این مدل بازی های چیدنی میکنم.
نه میخواستم ببینم چجوری کار میکنن و سرپان کلا :)) هنوزم اگر بتونم از چیزی سکشن بزنم حتما اینکارو میکنم :)) :-"
پاسخ:
آها،خیلی بچه ها دیدم این طوری ان.
من زیاد اسباب بازی موتور دار نداشتم شاید واسه همین دل و روده بیرون نریختم.البته این که بابام برق کاری می کرد گاهی اوقات هم بی تاثیر نبوده.با هم دل و روده ی سماور و کولر و پریز می ریختیم بیرون درستش می کردیم.