نفس بکش

جاده های شمال محاله یادم بره.

چهارشنبه, ۱۴ شهریور ۱۳۹۷، ۱۲:۱۳ ب.ظ
آخرین باری که یه شمال درست و حسابی رفتم دوازده سال پیش بود و حالا بعد از این همه سال دوباره رفتم اونجا و برگشتم.همه ی چیزهایی که تو ذهنم بود عوض شده بود به جز زباله ها.تا چسبیده به ساحل ها پلاژ و ویلا و مغازه ساخته بودن و ساحل ها همه شلوغ بود.اما گشتیم و ساحل های خلوت و تقریبا تمیز و طبیعی پیدا کردیم و لذت بردیم از آسمون و دریا و ساحل و صخره و پوشش گیاهی و مرغ های دریایی که تا آدم میدیدن پرواز می کردن.کلی آب بازی کردیم و پاهامونو تو شن های داغ فرو کردیم.غذاهای محلی خوردیم،جنگل های اسرار آمیز دیدیم و تالابی که روش پر از برگ نیلوفر بود.
کازینوی قدیم رامسر رو از همون دور دیدیم و باهاش بای بای کردیم.خونه ی میرزا کوچک تو رشت رو دیدیم و شگفت زده شدیم که رشت فاضلاب نداره و تمام فاضلاب ها به رودخانه ها میریزه.راهنما گفت که خونه ش خیلی بزرگ بوده و مالک های قبلی به وراث دادن و آخرین مالک میخواسته خونه رو بسوزونه و جاش برج بسازه که مردم نذاشتن این کارو کنه و بالاخره اونجا رو ازش خریدن و بازسازی کردن.تو فومن کلوچه ی خوشمزه ش رو خوردیم و سر راه ماسوله کلی مزرعه ی چای سبز و کلی مزرعه ی درو شده ی آتیش زده شده دیدیم و دود خوردیم
بعد از گرگان کنار جاده وایسادیم تا از دست فروش ها بلوز خنک بخریم و به جای صد تومن یه میلیون کشید و نیم ساعت ما رو علاف کرد:) از ته ماشین مون آب ریخت و ترسیدیم که خراب شده باشه و رفتیم تعمیرگاه و تعمیرکار نوجوونی بهمون گفت که به خاطر آب و هواست و عادیه.تو ماسوله یهو تمام خاطرات قدیمیم کن فیکون شد.کوچه ها اونی نبود که تو ذهنم بود و کلی شلوغ شده بود اونجا.هر چند هنوز خونه ها بافت سنتی داره اما به وضوح مصالح اونی نیست که قبلا بوده و حالا فقط ظاهر خونه ها چوبیه و اندود گل داره.بازارش بزرگ تر شده و چیزای بی ربطی مثل سوسیس و سیب زمینی هم میفروشن.هنوز به اونجا گازکشی نشده و کلی کارگاه صنایع دستی و مغازه و رستوران باز کردن.یه آبشار هم بود که من اصلا این یکی رو یادم نمیومد.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

این پستو هفته پیش نوشتم و پیش نویس کردم که بعدا چند تا عکس بهش اضافه کنم و بعد هوا کنم که یه اتفاقاتی افتاد که نشد.حالا امروز اومدم عکسارو نگاه میکنم میبینم همه خودمون توش هستیم و نمیشه.
دو روز بعد از سفر حالم بد شد و رفتم بیمارستان و بستری شدم.آزمایش و سونو دادم که خیال دکتر راحت بشه که آپاندیس نیست و نبود،گاستروآنتیت بود.تو اون دو روز فکر کنم بی اغراق ده تا سرم یک کیلویی بهم زدن و یه دارویی هم بهم تزریق می کردن که بهم حالت تهوع میداد.از بس که تو بیمارستان دراز کشیدم از وقتی مرخص شدم هنوز پشتم درد میکنه.یک روز کامل هم تمام وعده های غذاییم سوپ بود که باعث شد الان از سوپ متنفر باشم.بعد فکر کن فردای شب مرخصیم خواهرم سوپ درست کرده بود!
چون بعد از مرخصی هم درد داشتم محض احتیاط دکتر گوارش هم رفتم و اونم گفت چیزی نیست و فقط به خودت استراحت بده،آب زیاد بخور و پیاده روی کن.
امروز نتیجه ی کنکور اومد.هم من و هم برادرم روزانه قبول شدیم.خدایی از خودم انتظار نداشتم.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۶/۱۴
نیمچه مهندس ...