نفس بکش

در حسرت یک نفس راحت

نفس بکش

در حسرت یک نفس راحت

حال از ما بهتران

جمعه, ۱۰ آذر ۱۳۹۶، ۰۱:۲۶ ق.ظ

بابا وقتی از کربلا برگشت به جز همون روز که مهمون داشتیم هیچ هیجانی نداشت.هیجان اون روزش هم مثل وقتایی بود که مهمون داشتیم.نمیدونم چطور این کارو میکنه.من یه اتوبوس سوار میشم و از خوابگاه میام خونه هیجان زده میشم یکی هم مثل بابا این طوریه.

از خودم هیجان زده تر رو دیروز دیدم.از دانشگاه برمیگشتم و نزدیک خوابگاه یه دختره جلوتر از من به آسمون نگاه می کرد و عکس می گرفت یا شاید هم فیلم و خوشحال می خندید.یه دسته ی بزرگ کلاغ تو آسمون پرواز می کردن و قارقارشون فضا رو پر کرده بود و حتی کمی ترسناک بود.صدای پامو که شنید برگشت با خنده بهم گفت:قشنگ نیست؟

رک بگم،بهش حسودیم شد.خیلی حالش خوب بود.

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۶/۰۹/۱۰
نیمچه مهندس ...

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی