"چندی پیش هنگام غروب یکی از همسایه ها زنگ در خانه مان را زد و از ما خواهش کرد که همگی بر علیه بیمارس آبله واکسینه شویم.او فقط یکی از هزارن داوطلبی بود که در شهر نیویورک زنگ درها را می زدند.آن زمان مردم وحشت زده به صف های واکسیناسیون هجوم می آوردند...بیش از دو هزار پزشک و پرستار شبانه روز با هیجان،انبوه مردم را واکسینه می کردند.علت این همه هیجان چه بود؟هشت نفر در شهر نیویورک قبلا به آبله مبتلا بودند.دو نفر نیز جانشان را از دست داده بودند.مرگ دو نفر در جمعیت هشت میلیونی!

الان درست سی و هفت سال است در این شهر زندگی میکنم ولی هنوز کسی زنگ خانه ام را برای هشدار به خاطر بیماری روانی حاصل از اضطراب نزده است....هیچ کس در این خانه را نزده تا بوید از هر ده نفری که در ایالت متحده زندگی می کنند یک نفر مبتلا به از هم پاشیدگی روانی خواهد شد.بنابراین بخشی از این کتاب را برای نواختن در خانه شما و هشدار به شما می نویسم."

این شروع بخش سوم کتاب چگونه بر فشارهای روحی و نگرانی ها غلبه کنیم و زندگی را آغاز کنیم هست که تو ایران ترجمه شده به آیین زندگی.امروز صبح وقتی به این بخش رسیدم دیدم چقدر شبیه این روزای ماست:یه بیماری ویروسی،اخبار مختلف و مرگ و آدم هایی که بعضی هاشون از تصوری که از این بیماری ساختن بیشتر از خودش زجر میکشن.

چند روز پیش از بیرون که اومدم وقتی داشتم دست هام رو میشستم یاد چرنوبیل افتادم.با خودم فکر کردم حتی غذایی که میخوردن اشعه بهش نفوذ کرده بود اما نه میتونستن تمیزش کنن و نه میتونستن نخورن.وضعیت ما اصلا قابل مقایسه با اونا نیست.ما اگه بریم شهر کوچیک یا روستا احتمال مریض شدن مون به خاطر تماس کمتر،کمتر میشه.اگه بهداشت دست و روبوسی رو رعایت کنیم مریض نمیشیم.اگه سیستم ایمنی مون قوی باشه و حتی مریض هم بشیم خوب میشیم.پس چرا خودمون رو با نگرانی ضعیف کنیم؟

+میدونم دو درصد مرگ مال کشور ما نیست و احتمالا بیشتر از این هاست.اما وقتی کاری از دستت برنمیاد چرا نگران باشی؟