نفس بکش

زیر پوست شهر

شنبه, ۱ اسفند ۱۳۹۴، ۰۶:۴۸ ب.ظ

روزهاییه که خیابونا شلوغن.نمیدونم مردم خریدی میکنن یا نه ولی همین شلوغ بودن خیابونا و مغازه ها حالمو خوب میکنه.یادمه پارسال همین موقعا خیابونا به شدت خلوت بود و کسی نمیرفت تو مغازه ها.این برای من نشونه ی خوبی نبود.نشونه ی فقری بود که دامن مردمو گرفته بود.موافق بریز و بپاش نیستم اما موافق یک تکه ی نو داشتن در سال جدید هستم و پارسال من نشونی از بهار و شور و شوق تو خیابونای شهرمون نمیدیدم و حالا خوشحالم که این نشونه ها برگشتن.

اما چند روزیه چیزی اذیتم میکنه.چیزی که نمیتونم کاری واسش بکنم.در حالی که من مینالم از اینکه امسال بودجه ی خریدم نصف شده و به دویست تومن رسیده خواهرم از بچه های کلاس بافتنیش و وضع خرید کردن شون گفت.خیریه ای هست سر کوچه ی ما که من اوایل بهمن رفتم اونجا تا اعلام آمادگی کنم واسه هرکاری که از دستم برمیاد.صحبت کردم و قرار شد واسه بچه های نوجوونشون کلاس کامپیوتر داشته باشم.ضمن صحبتا متوجه شدم کسانی که تحت حمایت شون هستن به دو گروه جوون و میانسال تقسیم میشن.اما اصلا فکر نمی کردم همونجا هم زندگی کنن.چند هفته بعدش به خواهرم پیشنهاد کردم بره اونجا و به بچه ها بافتنی یاد بده تا هم کار خوبی کرده باشه و هم به واسطه ی نمایشگاهی که معمولا از کارای بچه های خیریه برگزار میشه تبلیغی برای کار خودش باشه.چون چند وقته عروسک میبافه.

خواهرم رفت و تدریسش رو شروع کرد و من طبق معمول که شک میفته به جونم راجع به توانایی هام و فلجم میکنه نرفتم!کلاسش هفته ای یه باره.هفته ی اول رفت و برگشت و فاش کرد که اونا بچه های 9 تا 18 ساله ای ان که بی سرپرست یا بد سرپرستن و همون جا زندگی میکنن و من تا 2-3 روز خراب بودم.هفته ی بعدش شک داشت که بچه هارو میبرن راهپیمایی 22 بهمن یا کلاسش برگزار میشه؟چون در حقیقت طبق روال این جور موسسه ها انتظار داشتیم ببرن که خب خداروشکر به خاطر سخت بودن کنترل کردن شون نبردن!رفت و برگشت و چیزایی گفت که من تا همین الان هم درگیرم.گفت که بچه ها رو برده بودن خرید عید.اما چه خرید کردنی!باید مانتوهای حدود 50 تومنی رو بر میداشتن،تماما آستین بلند و رنگ تیره!بعضیاشون ناراضی بودن از خریدشون و یکی شون حتی گریه می کرد:(

وقتی خواهرم باهاشون حرف میزده و ازشون پرسیده چطوری مانتوی 50 تومنی پیدا کردید یکی شون حرفی زده بود که دل من آتیش گرفت:خانوم دیگه میدونیم باید سلیقه مونو با همین 50 تومنی ها جور کنیم...

خیلی فکر کردم که من چیکار میتونم واسشون بکنم و در نهایت به این نتیجه رسیدم که تردیدم رو بذارم کنار و کلاس کامپیوترمو برگزار کنم.واسه همین از دیروز یکی از کتابای سیر تا پیاز کامپیوتریمو کشیدم بیرون و شروع کردم به دوباره خوندنش:)

به قول خواهرم:تو همین شهر کوچیک تو دو قدمیه ما چه اتفاقا که نمیفته.

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۴/۱۲/۰۱
نیمچه مهندس ...

نظرات  (۳)

دستتون درد نکنه. اینطور مواقع آدم نمیتونه دل به دولت و روال اداری خوش بکنه، 
هر کی، هر کاری از دستش بر بیاد...
پاسخ:
امیدوارم بتونم واقعا چیزی بهشون یاد بدم.این خیلی برام مهمه
آره واقعا

چه کار خوبی میکنین:)
منم خیلیی دوست دارم ازینکارا بکنم ولی وقتش نمیشه:(
پاسخ:
همین که الان نیتشو داری خوبه به نظرم.بعد که وقت پیدا کنی میتونی بری و انجامش بدی
:)))))
دو ساعت داشتم به نظرت میخندیدم خدا حفظت کنه خواهرم:)))

حالا از اخر نظرات بسته خوبه یا نه؟؟:دی
پاسخ:
آها!این یه مورد!
خدایا ببین،من یه نفرو شاد کردم.حالا نوبت توئه
خوب نیس.چون اون کامنتا و جواب هاش خودش کلی دلیل واسه خندیدن بود