نفس بکش

در حسرت یک نفس راحت

نفس بکش

در حسرت یک نفس راحت

لعنت به آویشن

سه شنبه, ۲ شهریور ۱۳۹۵، ۱۱:۴۲ ب.ظ

بارها شده که یه برنامه ای برای روز بعدم ریختم اما انجامش ندادم و به این نتیجه رسیدم که وقتی برنامه میریزم مطمئنا انجامش نمیدم ولی اگه برنامه نریزم ممکنه انجامش بدم.

این روزا از بی برنامگی و همش خواب بودن خسته شده بودم.این شد که گفتم حالا که داروهای دندونم هم تموم شده و اون خواب آلودگی که به خاطر اون داروها ایجاد میشد رو دیگه ندارم بهتره یه برنامکی(برنامه ی کوچیک تا انجمش بدم و نزنم زیرش) بریزم.مصمم هم بودم هرطور هست انجامش بدم.امااااا.....

هیچ فکر نمی کردم یه علتی از غیب پیدا بشه و منو زمین گیر کنه.و اون علت چی بود؟؟دمنوش آویشنی که دیشب خورده بودم چون توصیه ی کسی بود که میگفت آفت رو به خاطر خاصیت مبارزه با عفونتش از بین میبره.طرف دخترخالم بود و از نظر جثه شبیه من و من با خودم گفتم بعیده وقتی اون تونسته بخوره و عارضه ای نداشته من نتونم.این شد که دیشب مقادیری آویشن خشک(چای کیسه ای نه ها!خودِ گیاه آویشن)در قوری ریختیم و چای نمودیم و با نبات میل کردیم.

صبح که بیدار شدم گوش راستم سوت میزد و انگار هوا توش جریان داشت.به قدری این سوت قوی بود که طی پروسه ی خواب دیدن هم قشننننننگ حسش می کردم.یکم بینی مو گرفتم تا بلکه خوب شم.اثر نداشت.پاشدم برم دست و صورتمو بشورم دیدم دارم افقی میشم!دستمو به دیوار گرفتم و راه رفتم.کلا تعادل نداشتم و یه حس مزخرفی تو کل وجودم داشتم.دیگه از توصیف بقیه ی حالاتم و گریه هام میگذرم.اولش نمیفهمیدم چرا اینطوری شدم و فکر می کردم مثل 2-3 ماه پیش شدم که همین حالات به علاوه ی حالت تهوع رو داشتم و رفتم دکتر گوش تا خوب شدم.بعد یهو یافتم و وقتی عنوان کردم مامان گفت درسته اون دمنوش فشارت رو میاره پایین.فشارمو گرفتن و دیدم بله 9 هستش.صبحونه خوردن و قرصی که واسه گوش بود هم اثری نذاشت روی اون سوت سوت گوشم و تا همین الان دارم میشنوم ش و با یه گوش بیشتر نمیشنوم.

خلاصه که من الان به هیچ گیاهی اعتماد ندارم.حتی به جعفریه عزیزم.این وسط خواهر هم وقت گیر آورده و با توصیه های پزشکیش اومده میگه شما فکر میکنید درمان های گیاهی هیچ عوارضی ندارن.بفرما اینم نتیجه ش.

خب،دست کم اینو میدونم که دیگه وقتی آفت بزنم نمیرم سراغ چنین درمان هایی و به همون دهان شویه ی گیاهیه پرسیکا اکتفا میکنم.

+آویشن،با اون بوش.اییشششش:|

*تو کتاب خاطرات آدم و حوا،آدم وقتی اولین بچه ش به دنیا میاد از سفر برمیگرده و میبینه حوا یه موجودی کنارش هست که آدم بهش میگه بچه خرس!یه جا از زبون آدم نوشته قابیل(شایدم هابیل،یادم نیست:|) بچه ی بدی شده.کاش همون طور خرس می موند.

کاش خرس می موندم...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۶/۰۲
نیمچه مهندس ...

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی