نفس بکش

در حسرت یک نفس راحت

نفس بکش

در حسرت یک نفس راحت

مخلوطی از خوشبختی و شک

جمعه, ۱۹ آبان ۱۳۹۶، ۰۳:۲۱ ب.ظ

1.بابا رفته بود کربلا.یهویی شده بود.دو روز قبل از رفتن مامان بهم گفت.با خودش صحبت کردم و اون قدر گریه کردم که تو یه سال گذشته اون قدر گریه نکرده بودم.دلیلش منم دوس دارم بیام و این حرفا نبود.دلم نمیخواست بره،عین چی میترسیدم.دو سال بود نذاشته بودم نه مامان و نه بابا برن.همون شب که گریه کردم تو حیاط خوابگاه اون قدر آهنگ گوش دادم و دویدم که نفسم بگیره و دیگه به هیچی نتونم فکر کنم و نهایتش آروم تر شدم.

حالا بابا خونه ست.خونه و گاراژ کلا بوی آبگوشت گرفته،لباس شویی از صبح روشنه و پاهای بابا تاول زده و پوستش یه درجه سوخته.نمیدونم فردا چطوری میخواد رانندگی کنه تا سر کارش.

2.دوستم رو دو روز پیش تو دانشگاه دیدم.بعد از دو سال.دوست دوران کارشناسیم بود.غروب بود و تو دانشگاه خر پر نمیزد.اگه به من بود اصلا نمیدیدمش،چون هیچ وقت به قیافه ی آدما دقیق نگاه نمیکنم و تند هم راه میرم.جوری که نفس نفس میزنم.اون منو دید و با شک صدام زد و حدود 25 دقیقه با هم حرف زدیم و بعد خداحافظی کردیم.واقعا حال و هوام عوض شد.

3.وقتی از کسی خوشم نیاد(حالا به هر دلیلی)اصلا نمیتونم حتی یکی از حرفاشو بپذیرم.میدونم حرکت بدیه و حتی این جمله رو میدونم که حرف رو فارغ از این که کی گفته بشنو و اگه خوبه قبول کن اما اینم از مقاومت های ذهن منه.

4.حس میکنم نصف نوشته هام درباره ی حالات درونیمه.بعضی وقتا میگم بسه دیگه،چقدر میخوای راجع به این که نظرت راجع به فلان چیز چیه یا حالت وقتی فلان چیز رو میبینی چقدر بد میشه یا خوب میشه بنویسی؟تکراری نشده حرفام؟

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۸/۱۹
نیمچه مهندس ...

نظرات  (۱)

درود بر شما
مطالب زیبایی دارید ، با اجازه چند تا از مطالبتون رو کپی میکنم با ذکر منبع
پاسخ:
چجوری آخه؟به موضوع سایت تون ربط نداره خب:|

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی