نفس بکش

من یه مبارز بودم.شما نباشید

پنجشنبه, ۷ مرداد ۱۳۹۵، ۰۲:۳۴ ق.ظ

گاهی یه چیزایی میاد تو ذهنم که فکر میکنم خاطراتم هستن اما وقتی واسه مامان تعریف میکنم اصلا یادش نمیاد یا وجود افرادی که من ازشون حرف میزنم رو تکذیب میکنه.مثلا پسر چهار ساله ای که من تو همون سن یادمه و هم بازیم بود وهم چنان معتقدم اشکان وجود داشت و مامان یادش نیست  و من حتی فامیلیش رو یادمه.اما بعضی چیزا رو مطمئن نیستم.شبیه خواب و رویا هستن.یه لحظه تو خواب و بیداری اسم کسی رو به زبون میارم یا جایی رو خیلی واضح میبینم و بعد گیجم که واقعی بوده یا رویا؟

یه بیابون رو تصور کنین.اون اطراف پره از تپه های کوچیک خاکی.یه پل میبینین که از زیرش آبی رد نمیشه و برای شما که هفت سالتونه ارتفاعش خیلی زیاده.جاده ی خاکی با عرض چهار متر و شما که با مامان و باباتون اونجا ایستادید و جلوتر تابلوی مزینان.تو ذهن خسته تون دسته های عزای عاشورا رو هنوز به یاد دارین و منتظرید که زودتر اتوبوس بیاد و برید خونه بخوابید.صحبت از ابوترابی و پسرشه و تا همین الان که دارم این متنو مینویسم نرفتم سرچی کنم ببینم کی هستن و اصلا وجود دارن یا نه!

نمیدونم اینا خواب بودن یا دژاوو ولی چیزایی شبیه این زیاد میاد تو ذهنم و حتی جلوی چشمای بازم و بعد میرن و اصلا نمیدونم چرا میان.

+دکتر بهم گفت چرا داری میجنگی؟زندگی کن.حتی همین الان که دارم حرفشو مینویسم مثل اون وقت گریه م گرفته.چرا اینجوری شدم؟من آدم قوی ای بودم.چرا باید به خاطر یه حرف ساده مثل این گریه کنم؟

....بهم گفت حتما لحن صحبتت بده.لحنتو عوض کن.به نظر میاد پرتوقعی.همون جا توی دلم گفتم دیگه پیشش نمیام.

حساسم و بی نهایت پرتوقع.میدونم...

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۵/۰۵/۰۷
نیمچه مهندس ...

نظرات  (۱)

امان از دژاوو... 
پاسخ:
واقعا امان