نفس بکش

مینیمال

چهارشنبه, ۲۲ شهریور ۱۳۹۶، ۰۶:۳۰ ب.ظ

1.چرا گریه کردن رو مساوی ضعیف بودن میدونیم؟؟!

2.اینقدر اعصابم خرد میشه وقتی به گذشته ی تحصیلیم و حتی غیر تحصیلیم فکر میکنم و میبینم اون جاهایی که ضرر کردم همون جاهایی بوده که به حرف پدر و مادرم گوش کردم.هر کاری میکنم که خودمو از گذشته بکنم و درگیرش نشم تا اعصابم آروم باشه نمیتونم.گیر کردم تو گذشته.الان رو تمام حرف ها و پیشنهادات شون گارد دارم.

3.اینقدر اعصابم خرد میشه وقتی یکی میگه فلان شغل حقوقش کمه میگن حداقل واسه خانوما که خوبه.د آخه لامسگ!چرا فکر می کنی حق یه خانوم کمتر از آقاست؟میخواد بره سر کار نه بیگاری.راست میگن تا مظلوم نباشه ظالمی وجود نداره.تا وقتی خودت میذاری ازت بیگاری بکشن،تا وقتی قدر خودتو نمیدونی این جملات هم وجود دارن و همیشه هم حقت رو میخورن.حق گرفتنیه نه تو سینی تقدیم کردنی.خودتو کم ارزش ندون.

4.عادت دارم همیشه یه سری تب رو رو مرورگرم باز بذارم واسه خوندن و طی چند روز یا چند هفته بخونمش.دو تا هم درگیری دارم باهاش.اگه این تب هارو باز نکنم احساس میکنم از ظرفیت لپ تاپم برای یادگیری یا سرگرمی استفاده نکردم.اگه هم باز کنم با توجه به زمان بر بودن خوندن شون،حس میکنم اونا نباید اونجا باز بمونن و باید فوری بخونم شون یا اصلا من دارم وقتمو تلف میکنم که هنوز نتونستم اون مطالب رو بخونم.با این حال همیشه وجود چند تا تب خونده نشده این حس رو در من به وجود میاره که خیلی مطالعه میکنم و این حالم رو خوب میکنه.

5.باورم نمیشه دیدن یه دوست و پنج دقیقه صحبت باهاش اون قدر حالمو خوب کنه که حتی بعد از چهار ساعت هم شارژ باشم.چرا از خودم دریغ میکنم؟

6.من درباره ی آدما به زبون قضاوت نمیکنم.اما تا دلتون بخواد تو ذهنم قضاوت میکنم.اگه طرف فقط یه جا بی حرکت ایستاده باشه لباس پوشیدنش رو نقد میکنم.راه که بره و حرف بزنه و کاری بکنه(که معلومه اکثر آدما این کارا رو انجام میدن) نقدها و قضاوت های بعدی هم شروع میشه.جالبه تا جایی تو ذهنم پیش میرم که در نهایت خودم به خودم میگم بسه.چرا اینقدر مردمو قضاوت میکنی؟از کجا معلوم اون آدم بهتری نسبت به تو نباشه؟نمیدونم چرا همیشه خودم رو نسبت به دیگران برتر میبینم.چنین حسی از کجا اومده؟

7.گفتنش سخته ولی من هیچ وقت تو عروسی ها شاد نبودم.یه جور حس غضب دارم.بعضی وقتا فکر میکنم به خاطر این باشه که برنامه ی عادی زندگیم رو به هم ریختن.باعث شدن از منطقه ی امنم بیرون بیام.تو بچگی هم همین طور بودم.بعضی وقتا فکر میکنم به خاطر این بوده که مامانم تو بچگی ما رو میذاشت خونه و میرفت عروسی مردم شرکت می کرد و تا آخرش هم(که تو منطقه ی ما گاهی تا ساعت سه صبح هم هست) می موند.نه که مارو نبره.میبرد و ما وقتی خسته میشدیم میخواستیم بریم خونه بخوابیم و مامان هم باهامون بیاد خونه که معمولا اینطور نمیشد و بعد از به خونه بردن ما خودش دوباره بر میگشت.تو عالم بچگی فکر می کردم عروسی مامانم رو از من گرفته!این که اسمی از بابا نمیبرم به این خاطره که من با مامانم بیشتر از بابام بودم که تو هم سن و سال های ما این یه چیز طبیعیه و نسل جدید رو نمیدونم.

8.من اگه پولشو داشته باشم که سوناتا بخرم و نیاز دیگه ای هم نداشته باشم قطعا میخرم و به این دلیل که آینه ش مثلا یه میلیون تومنه و اگه بشکنه هزینه ی زیادی رو دستم میذاره از خریدش منصرف نمیشم.من اگه پول داشتم چنین ماشینی بخرم قطعا بعدها هم در این حد وجود دارم که کار کنم و درآمدم در حدی باشه که از پس هزینه هاش بربیام.یکی از فامیل ها میخواست ماشین جدید بخره و طی صحبتی که با یه فردی از فامیل داشتن و من هم میشنیدم متوجه شدم یه دلیل منصرف شدن شون اینه.

9.امیدوارم که مورد بالا باز یه قضاوت ذهنی نبوده باشه و صرفا خودمو جای طرف گذاشته باشم تا مقایسه کنم.

10.چند روز پیش یه فیلم تو تی وی نشون میداد که به محض دیدن گفتم چقدر شبیه فیلمای تیم برتونه.یکم نگاهش کردم و بعد از داداشم پرسیدم اسم این چیه؟چارلی و کارخانه ی شکلات سازی؟چون به نظرم خیلی شکل داستانی به همین اسم بود که تو بچگی تو مجله خونده بودم.اونم گفت نمیدونه و راهنما هم چیزی ننوشته بود.یکم بعدتر اسمشو زیرنویس کرد و دیدم بعله!حدسم درست بود.اون لحظه خیلی حس خفن بودن کردم.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۶/۲۲
نیمچه مهندس ...