نفس بکش

یازده سال پیش در چنین روزی...

پنجشنبه, ۹ شهریور ۱۳۹۶، ۰۲:۵۴ ق.ظ

چهارده سالم بود که اولین سفر تنهاییم رو رفتم.سفر چابکسری که از طرف محل کار بابام برای بچه های کارکنان ترتیب داده شده بود و استانی بود.یه گردان دختر هم سن و سال که وجه مشترک شون محل کار پدرشون و استان زندگی شون بود.ما رو بردن مشهد یه اردوگاهی جمع کردند و اونجا سوار اتوبوس شدیم و راه افتادیم.چیزی که الان یادم میاد عبور از میامی و شب تو اتوبوس خوابیدن و یه جا وسط شهرها ایستادن و غذا خوردن بود و البته آقایی که یکی از مربی هامون بود و تو راه رسیدن به چابکسر برامون داستان می گفت و مسابقه برگزار می کرد.

تو اردوگاه تو کلبه های چوبی با تخت های دو طبقه و درهای توری اقامت کردیم و روزی که ما وارد شدیم هوا یه ساعت آفتابی بود و بعدش ابری شد تا یه هفته بعد که خواستیم برگردیم و دقیقا زمانی که منتظر اتوبوس بودیم واسه برگشت،هوا آفتابی شد.

زندگی خوابگاهی و شریکی رو من اولین بار اونجا تجربه کردم.شریک شدن اتاق با پنج نفر دیگه،سر ساعت مشخص غذا خوردن،تو صف واستادن واسه غذا و دستشویی و حمام و تئاتر،پنج صبح بیدار شدن و نماز زوری در حالی که گاهی وقتا تو تشهد،سجده میرفتم از شدت خواب،پیج شدن واسه تلفن از طرف خانواده (بله،اون موقع موبایل نداشتم) و چیزای دیگه.اون چیزایی که خیلی شیرین بود گشتن بین باغ های پرتقال و لیمو بود.لمس پوست خیس و خزه دار درخت ها و دیدن حلزون ها،خوردن پرتقال های کال و ترش و دل درد گرفتن و درمانگاه رفتن،دیدن کاخ گلستان و تابلوی شام آخر و گشتن تو بازارهای شلوغ و تو ساحل گوش ماهی جمع کردن و آب بازی با بچه هایی که حتی اسم همو نمیدونستیم و شرکت تو کلاس های اردو بود.خوشحالم که اون موقع به کم عکسی الان نبودم و کلی عکس ازش دارم.فکر میکنم علاقه م به مستقل شدن از همونجا شروع شد و از همونجا بود که ناراحت شدم از کثیف و نابود شدن طبیعت.همون جا بود که برای اولین بار دقت کردم که چقدر زباله تو طبیعت رها شده.

اینا امروز که برادر کوچک رفت اردو یادم اومد.دقیقا همین اردویی که چند سال پیش برادر بزرگ رفت تهران و من شمال و کوچیکه داره میره اصفهان و من چقدر دلم میخواست منم برم و اگه خودم کلاس نداشتم میپرسیدم ببینم میشه به عنوان مربی ای چیزی باهاشون برم یا نه.خواهر چقدر حرص خورد و گفت من اصلا بچه تون نیستم انگار (که نمیدونم چه ربطی داره) که من اردو نرفتم.واقعا تقصیر ما نیست که اون سال این اردو رو برگزار نکردن.

                    ----------------------------------------------------------------------------------------------------

همیشه به این خارجیا غبطه خوردم.به بعضی کارای جالبی که برای بچه هاشون یا خودشون انجام میدن.مثلا اردوهای تابستانی که هرکسی در رشته ای که دوست داره شرکت میکنه.فضا،کُشتی،آواز،پیش آهنگی...به نظرم این جور جاها بچه ها جدای از اون رشته خیلی چیزا یاد میگیرن.درک دیگران،صبر،احترام به دیگران و طبیعت،پذیرش تفاوت ها،کنار اومدن با یکدیگر،نظم.کاش تو ایران هم از این برنامه ها بذارن حالا که اردوگاهش هست.

یه کارتونی هست به اسم تعطیلات تابستانی.خیلی دوسش دارم.در مورد همین اردوهاست و قهرمانش یه پسر ده ساله س.

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۶/۰۶/۰۹
نیمچه مهندس ...