نفس بکش

در حسرت یک نفس راحت

نفس بکش

در حسرت یک نفس راحت

sweet home

سه شنبه, ۱۴ دی ۱۳۹۵، ۰۲:۲۳ ق.ظ

من از اینام که به شدت طرفدار خدا یکی یار یکی هستم.خیلی صفر و صدی فکر میکنم.یا همه یا هیچ!اگه اینطوری نبود مطمئنا الان اعصاب آروم تری داشتم.مطمئنا اینقدر استرس واسه چیزایی نداشتم که واسه بقیه مسئله ای نیست.مثلا یه نمونه اش اینه که یکی از هم کلاسی هام جلسه آخر اومد ازم جزوه خواست منم جزوه ام دست دوستم بود یه بخشیش و گفتم هروقت گرفتمش براتون میذارم انتشارات از اونجا بگیرید و همین حرف ساده -که من قول حسابش میکنم- از استرس منو دیوونه کرده بود که وای جزوه م دست دوستمه و به اون بنده خدا هم قول دادم و منم فردا میخوام برم خونه و نیستم.یعنی اگه کاری رو به کسی قول بدم انجام میدم ولی به خودم نه!اگه تا اون حد به خودم وفادار بودم الان یه آدم خفنی بودم!

من از اینا هم هستم که خیلی زود عصبانی میشم و نشونش هم میدم.در حدی که همه میفهمن و ساکت میشن!(میدونم خیلی تابلوام!)مثلا شما تصور کنین یه جمع فامیلی رو متشکل از خاله ها و دخترخاله های شما.یکی یه حرفی میزنه و نظر شمارو میخواد و شما میگید و اونم نظرشو میگه(در حقیقت میخواد نظرشو فرو کنه بهت)و توام که اینو فهمیدی و متنفری از تحمیل کردن جوابشو میدی و سکوت قشنگی جمع رو در بر میگیره.از اونا که اگه نشکنیش یه بوته خار هم میاد رد میشه!

بعد تصور کنین این فرد(که منظورم خودمم)مهربون هم باشه.این مورد رو ترکیب کنین با مورد بالایی و میبینین که چه حجم عذاب وجدانی رو تحمل میکنه از ناراحت کردن عزیزانش.پس این فرد سعی میکنه کمتر حرف بزنه و وقتایی هم که حرف میزنه در حال لودگی و مسخره بازی و جک تعریف کردن باشه و بقیه ی وقتارو فرو بره تو خودش و لپ تاپش و گوشیش.بعد مامان تون میگه تو همش تو گوشیت هستی و شما وقتی با مسخره بازی جواب دادن نتیجه نداد میرید تو پاراگراف دوم و بعدش دوباره سه خط بالایی تکرار میشه و دوباره از اول.

بعد من خیال میکنم بدترین مامان و بابای دنیارو دارم و کلی غصه دار میشم و ساکت.این واقعا منو خسته میکنه،انرژیمو خالی میکنه و باعث میشه بدتر برم سراغ نت گردی.عین یه معتاد که پناه میبره به چیزی.

با این حال الان اینارو از رو ناراحتی یا خستگی و حتی عذاب وجدان نمیگم.یه بخشی از سی پی یومو درگیر کرده و اینجا که مینویسم اون بخش آزاد میشه.

+یه مامانم میگم:آقا!(بله دقیقا با همین ادبیات حرف میزنم)پول بدین من برم پیش روان شناس وگرنه فردا خودکشی میکنم!و این حرفو با همون لحن مسخرگی و لودگی که بالاتر اشاره کردم گفتم.چون دقیقا اینجوریم که حرفای جدیمو با خانواده با شوخی فقط بیان میکنم.بعد با خواهرم وارد یه مکالمه ای شدم مبنی بر این که اگه دکتر فلانی منو تو خیابون ببینه فکر کنم دعوام کنه که چرا دیگه پیشش نرفتم و اون میگفت نه بابا نمیشناسه و منم جواب دادم چرا یه بار تو خیابون دیدمش چند لحظه نگام کرد من رفتم اون سمت خیابون! و بعدش تو تی وی داشت یه دعایی پخش میشد به اسم حدیث کسا و مامان چیزی راجع بهش گفت و بعد ما چیزی گفتیم و من دوباره شروع کردم مسخره بازی و کلا بحث به ابتذال کشیده شد!:))

و اینا باعث میشه من خونه رو هم چنان با اون موارد بالاترتر دوس داشته باشم.چون اینجام محبوبم،سلبریتیه خونه ام،شاد کننده منم،میتونم بخندونم پس حس قدرت میکنم.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۱۰/۱۴
نیمچه مهندس ...

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی