نفس بکش

خودمو به خواب زده بودم تا از اتاقم بیرون نرم و با مهمون ها احوال پرسی نکنم،چون حالم خوب نبود.سرما خورده بودم و تقریبا دو هفته بود که با سردرد شدید از خواب بیدار می شدم که چند روز پیش اتفاقی فهمیدم فشارم هم پایینه.

بلند حرف میزدن و بعضی وقتا میخندیدن و منم می شنیدم.مامان بعضی وقتا وسط حرفاش می گفت من در این مورد نظرم چی بوده که نشون می داد خودش هم باهاش موافقه.زیاد از حرفای من مثال میزد.

امروز ظهر وقتی با بابا داشتن چای میخوردن مامان درباره ی صبح که رفته بود خونه ی مامان بزرگم حرف زد و بابا پرسید:"داداشت هم بود؟چی می گفت؟" و مامان جواب داد:"چرت و پرت.می گفت که نمیبینی فلانی از وقتی پسردار شده اصلا حالش بهتره و شادتره؟ (پسر فلانی 16 سالشه و بعد از اون هم یه دختر 8 ساله داره.) خودش که اون طوریه فکر میکنه بقیه هم مثل اونن." و بابا جواب داد:اه! ( واکنشی که سرزنش و بد اومدنش رو نشون میده.) و من داشتم فکر می کردم شما منو فمینیست بار آوردین.


۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ آذر ۹۷ ، ۱۳:۳۶
نیمچه مهندس ...

وام گرفته و میخواد دامداری راه بندازه.از بچگی تو این کاره و چم و خم کار رو بلده.دیروز با برادرش رفته بود واسه معامله ی گوسفند.گوسفندا بره هم داشتن.بار ماشین کردن و برای این که تو هوای سرد بره ها نمیرن جلوی نیسان سوارشون کردن!خودش هم با گوسفندا نشسته عقب.تو راه بارون اومده و خیس شدن.وسط راه دیده یکی از گوسفندا مونده زیر دست و پای بقیه گوسفندا و انگار میخواد بمیره.نگه داشتن و چاقو خواسته که سر ببره که برادرش گفته:چی؟سر ببری؟!یک و هشصد دادی که نرسیده به خونه سر ببری؟نفس مصنوعی بده.و اون همین کارو کرده و گوسفنده زنده مونده.


۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۷ ، ۱۷:۳۸
نیمچه مهندس ...

همون قدر که برگزار کردن عروسی سخته کنسل کردنش هم سخته.قرار بود فردا عروسی خواهرم باشه که یکی از فامیل های دامادمون فوت کرد و مامان تلفن دست گرفت و به مدت دو روز زنگ زد به تمام مهمون های راه دور و بعد نزدیک و با تکرار یه جمله به اندازه ی سی صد بار اطلاع داد که عروسی کنسله.نوازنده ای که چند ماه عروسی رو به خاطرش عقب انداختن تا اونو بیارن کنسل شد و بهش خسارت پرداخت شد.آرایشگاه کنسل شد و لباسش رو هم دوخته وگرنه باید اونو هم کنسل می کردن.حالا باید دوباره برنامه بریزن کی جشن برگزار کنن.

خواهرم حالا که عروسی کنسل شده میخواد یه سری چیز بسازه به عنوان هدیه بده به مهمونا.احتمالا یه روز میره آرایشگاه و بعد آتلیه که عکس هاشون رو بگیرن تا روز جشن مجبور نباشه تمام این کارها رو با هم انجام بده.از آرایشگاه رفتن برای ساعت های طولانی فراری بود و من این راه رو بهش پیشنهاد دادم تا روز جشن مجبور نباشه از صبح زود بشینه زیر دست آرایشگر.

این سنت ها خیلی روی مخ منن.درسته که بعضیاشون جالبن و خوش میگذره ولی بعضی هاشون مثل عروسی برای من طاقت فرساست.طاقت ساعت های طولانی توی جمع بودن رو ندارم.انرژیم تموم میشه.اگه بعدش بشینی کنج عزلت خودت خوبه ولی بدیش همینه که بعد از عروسی چیزی به اسم پاتختی وجود داره.به نظرم جشن خوب اونه که عروس مجبور نباشه گریم کنه و کل جشن با شام 3 ساعت باشه و بعدش هم بری ماه عسل تا پاتختی کنسل شه.به عروس و داماد تو جشن خودشون خوش نگذره چه فایده داره اون همه هزینه کنن؟جای شکرش باقیه از سر و ته مراسم ها یه جوری زده شده و مثل قدیم ها عروسی ها طولانی نیست.


۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۹۷ ، ۱۰:۵۱
نیمچه مهندس ...

بعد از خوندن دو تا کتاب راجع به افغانستان امروز یه فیلم دیدم راجع بهش.یه انیمیشن.ببینید.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ آبان ۹۷ ، ۱۵:۱۹
نیمچه مهندس ...

مردها هم بچه هاشونو با خودشون میبرن باشگاه؟
باشگاه ما اینجوریه که علاوه بر مربی و کمک مربی،بعضی هم باشگاهی ها هم بچه هاشونو با خودشون میارن اونجا.یا نوزادن و تو کریر،یا چهار پنج ساله ان و هرکاری مامان شون بکنه اونا هم انجام میدن.یکم هم صمیمی میشن با همدیگه بازی می کنن.
همیشه برام سواله که چرا وقتی یه زوج بچه دار میشن اونی که باید از کارش بگذره مادره.در شرایطی که درآمد مرد بیشتره برام قابل درکه ولی تو شرایط برابر نمیفهمم.بچه ی هر دوشونه دیگه،تازه از نظر سختی نگهداری هم بخوای بسنجی زن نه ماه نگه داشته بچه رو.حالا نوبت مرده.برای بچه هم که تا شش ماهگی فرقی نداره کی مواظبشه.یه سری نیازها داره که هر کسی میتونه رفعش کنه.شیر هم میشه براش تو شیشه نگه داشت.شش تا هجده ماهگی اضطراب جدایی داره که اونم فقط یه مراقب بیست و چهار ساعته ی ثابت میخواد.هم چنان برای بچه مامان یا بابا فرق نداره.

مردسالاری نگهداری بچه رو وظیفه ی زن دونسته و بر اساس عرفی که ساخته شده قانون ایجاد کردن.الان قانون باید عوض شه،باید از زن و شغلش حمایت بشه و برای بارداری و بچه دار شدنش کاری کنن که شغلش  رو از دست نده.اما اینا برای ایران به نظرم خیلی دور میرسه.خیلی دور و نا امیدانه...

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ آبان ۹۷ ، ۱۴:۳۱
نیمچه مهندس ...

اگر از شما پرسیدند که ارزش پول کشور X چقدر است، یک راه خوب این است که بپرسید: اگر آن کشور از روی نقشه‌ی جهان حذف شود، دنیا دلش برای چه چیزهایی تنگ خواهد شد؟ نقطه‌ی شروع حلِ معادلات اقتصادی، این جمله است. بقیه‌ی پارامترها فقط این جواب اولیه را کمی تعدیل می‌کنند.
اینو چند وقت پیش تو سایت شعبانعلی خوندم(تو لینک هام هست.) و هی تعمیمش میدم به خودم.اگه نباشی دلشون برای چیت تنگ میشه؟بعد هی سعی میکنم آدم تر باشم.


۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ مهر ۹۷ ، ۲۰:۴۵
نیمچه مهندس ...

دیشب از یه مردی حرف میزدن که دوبار ازدواج کرده و طلاق گرفته و حالا دوباره میخواد با همسر اولش ازدواج کنه.یه مردی تو جمع مون بود که یه ازدواج ناموفق داشت.من حواسم نبود و گفتم:پس مرده مشکل داشته که هر دو ازدواجش به طلاق کشیده و یکی دیگه گفت اگه زنه قبول کنه خنگه.

یهو یادم اومد و خجالت کشیدم از خودم.برای اولین بار از گفتن یه حرف خجالت کشیدم و پشیمون شدم از گفتن.امیدوارم ناراحت نشده باشه.

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۹۷ ، ۱۵:۰۷
نیمچه مهندس ...

من وقتی با یه چیز جدید که هنوز برام ابهام داره رو به رو میشم:

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۹۷ ، ۱۹:۲۱
نیمچه مهندس ...

دو روزه یه ابر مقاله رو از ایمیلم باز کردم و دارم میخونم و هنوز تموم نشده.از بس که بینش لینک های جالب و مفید داده و جالب اینه که من تمام این مطالب رو قبلا خوندم ولی بازم هر وقت میخونم منو سر شوق میاره.هر وقت این نوشته ها رو میخونم تا چند وقت پر انرژی ام و کاغذ و قلم از دستم و خنده از لبم نمیفته.چند دقیقه پیش اون جاشو میخوندم که نوشته بود چطور صبح ها زود بیدار شیم و خوش خلق هم باشیم.
یهو دیدم من این تابستون تقریبا تمام روزها رو صبح زود بیدار شدم.از وقتی که ساعت ها رو عقب بردن هم شش بیدارم.ساعت بیولوژیکیم عوض نشده ولی با تغییر ساعت انگار یه ساعت زودتر از قبل بیدار میشم.به صبح هام فکر کردم که چقدر شاد و پر انرژی شروع شون میکنم.

+سلام،صبح بخیر.بغل کردن مامان یا بابا.من آدم لمسی ای هستم،در روز بیش از ده بار مامان و بابا و خواهرمو بغل میکنم.خودمو مرتب و خوشگل میکنم و جامو جمع میکنم و پرده رو میزنم کنار و پنجره رو باز میکنم.میرم تو حیاط و دستامو باز میکنم و نفس عمیییییق میکشم و کیف میکنم از هوای تازه ی سر صبح.یکم نرمش میکنم و باغچه رو نگاه میکنم و با گل ها خوش و بش میکنم.به گل های لب پنجره م آب میدم و باهاشون حرف میزنم و ازشون تعریف میکنم که چقدر امروز خوشگل و شاداب شدن یا چه گل های قشنگی دادن و قد و بالای تو رعنا رو بنازم :) بعضی روزا هم باب اسفنجی طور چشمامو که باز میکنم با لبخند گل و گشاد میگم سلام امروز:)
یه روز هم بابا داشت کش و قوس میومد که منم پریدم وسط و گفتم فلان کارو کن،این طوری یا اون طوری کن و پنج دقیقه با هم نرمش های درازکش کردیم و چای نوشیدیم و موقع سر کار رفتن دست تکون دادیم برای هم.
من اینارو تا به امروز موفقیت نمیدیدم.ولی با خوندن ابر مقاله ی امروز یهو دیدم من چقدر شاد شدم.چه خوش اخلاق شدم و سحرخیزم و روتین دارم و امیدوارم به آینده.من یه تن سالم و یه خانواده ی خوب دارم که با بدی هاشون قبول شون دارم و اگه اونا هم منو با بدی هام بپذیرن معرکه میشه.هر روز دارم یه قدم کوچولو بر میدارم و در دراز مدت میبینم که تغییر مثبت کردم.من مدیون این دو نفرم.

دارن هاردی

گیس گلابتون

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۹۷ ، ۲۳:۴۲
نیمچه مهندس ...

1.یادتونه چند سال پیش یه قطار تهران مشهد تو یه ایستگاه از خط خارج شد و کلی کشته داد و حتی تو یه روستا موج انفجار شیشه ها رو شکسته بود و خرابی هم به بار آورده بود و آخرش گفتن مقصر سوزنبان بوده؟ یادتونه چند سال بعدش هم دوباره همون جا قطار از خط خارج شد؟
امروز تو تاکسی کنار یه آقایی نشسته بودم که بازنشسته ی راه آهن بود و داشت با یکی دیگه که انگار همکارش بود راجع به چیزی حرف میزد که یهو وسط حرفاشون گفتن اون سوزنبان رو اعدام کردن.من شوکه شدم.میدونم همین امسال پنج تا نوجوان رو اعدام کردن،میدونم به خاطر حرف زدن میبرن اعدام میکنن ولی اونا همه انگار دور بودن و این نزدیک ترین برخورد من با اعدام بود.

2.الهی که دلار زودتر به ثبات قیمت برسه.این سرگردانی قیمت و نوسانات شدید کاسه کوزه ی کارم رو شکسته.همش بد میارم.

3.پول لازم داشتم و رفتم دو تیکه طلا فروختم و حتی بیشتر از چیزی که فکر می کردم دستم اومد.فرداش قیمت طلا ریزش کرد:|

4.از طلافروشی که خارج شدم چشمم افتاد به دست خانومه.پنج شیش تا النگوی ضخیم دستش بود.با خودم فکر کردم:سیزده چهارده میلیونی سرمایه رو دستش کرده و با خودش داره میبره این ور اون ور.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۹۷ ، ۱۳:۱۹
نیمچه مهندس ...