نفس بکش

در حسرت یک نفس راحت

نفس بکش

در حسرت یک نفس راحت

تو قضیه ی زلزله ی کرمانشاه خیلی اینو خوندم که مسکن مهر ضعیف ساخته شده،ساختمان ها فرو ریختن و بالای N  نفر فوت کرده ان.در حالی که عکسی که برای این مطالب گذاشته بودن هیچ ساختمان فرو ریخته ای رو نشون نمی داد و دیوارها بودن که ریخته بودن.

یه استاد داریم که ارشدش رو زلزله خونده.باهاش در این مورد تو کلاس حرف میزدیم و سوال میپرسیدیم.چیزهایی که در ادامه می نویسم خلاصه ی این صحبت ها و نوشته هاشه.

1-مهمه که درک کنیم وقتی یه اتفاق این چنینی میفته نمیشه گفت کار این دولت یا اون دولت بوده.تو قضیه ی مسکن مهر تعداد کشته ها رو غیر واقعی اعلام می کردن.از کجا میدونیم غیر واقعیه؟از تعداد خونه هایی که تحویل مردم دادن.این تعداد رو ضرب در میانگین تعداد افراد یه خانواده(که 5 نفر در نظر گرفتند) می کنیم و به عددی می رسیم تقریبا نصف آماری که اعلام کرده بودن و خب این تعداد همه شون که نمرده ان.

2-مسکن مهر خوب مقاومت کرده.احتمالا همه تون تو عکس هایی که خبرگزاری ها یا کانال های تلگرام پخش کرده ان دیدین که دیوار خونه ها ریخته و اسکلت سالمه.من خودم اول فکر می کردم چرا باید چنین مصالح بدی استفاده کنن که دیوارها بریزه؟ولی بعد فهمیدم قضیه کلا یه چیز دیگه س.

در گذشته معماری میومد در برابر نیروهای طبیعی مثل زلزله مقاومت می کرد.یعنی اگه خونه می ساختن طوری می خواستن بسازن که در برابر سیل،طوفان و زلزله و آتش سوزی مقاومت کنه.اما معماری حالا اینو فهمیده که نمیشه در برابر نیروهای طبیعت مقاومت کرد.پس رو آوردن به نوع جدیدی از معماری که خودش رو با طبیعت همساز کنه.یعنی اگه قبلا دیوارها رو قدرتمند میساختن که در برابر لرزش مقاومت کنه،حالا طوری میسازن که دیوار بریزه تا باعث آسیب به اسکلت نشه.این یه سیستم جدیده که تو مسکن مهر هم کار شده.یه ایراد نیست.آسیب کمتر به ساختمون یعنی مالک از نظر مالی کمتر برای بازسازی هزینه خواهد کرد و به خاطر مصالح کمتری که استفاده شده و دیوار قطور نیست آسیب به افراد هم کمتر میشه.

3-مورد بالا معنیش این نیست که مسکن مهر بی اشکاله.یه موردی که دیدم خونه ای بود که طبقه ی بالای همکفش به یه طرف لنگر برداشته بود.مالک یا پیمانکار به خاطر هزینه ی کمتر،زود تموم شدن،سهل انگاری یا حالا هر دلیلی از زدن بادبند منصرف شده بود و این مورد تو زلزله کار دستش داده بود.

4-مورد دیگه ای که دیدم طبقه ای بود که زیر طبقه ی بالایی کلا نابود شده بود.اصطلاحش اینه:طبقه ی نرم.تمام ساختمان هایی که میبینیم بالاش مسکونیه و پایینش تجاری ممکنه این اتفاق واسشون بیفته.در تجاری ها حتما دیدید که سقف بلندتره.اینجا ما به همین خاطر به ستون های قوی تری نیاز داریم و اگه این کار انجام نشه طبقه ی نرم اتفاق میفته.به جز ارتفاع زیاد طبقه،نداشتن بادبند در طبقه ی همکف هم میتونه باعث ایجاد طبقه ی نرم بشه.بادبند یا دیوار برشی نمیذارن که فضای بیشتری واسه پارکینگ داشته باشن و چنین میشه که میبینید.

چیزی که بیشتر مردم و ساختمان سازها از آن غفلت دارند؛ اتصال دیوارها به ستون ها و اسکلت ساختمان است. تمام دیوارها باید از هر طرف با حداقل دو شاخک که از ستون بیرون آمده و در دیوار فرو رفته به ساختمان متصل شوند.این مورد رو تو عکس زیر میبینیم.


 

نتیجه که بخوام بگیرم باید بگم که اگه بخوان پیمانکار های مسکن مهر رو دادگاهی هم کنن بر اساس آیین نامه ها اشتباه فاحشی نداشته ان.فوقش یکم جریمه میشن یا مجبور به بازسازی یا برای بردن آبروی کشور تو یه پروژه ی ملی - که البته به خاطر خسیس بازی دولت در صرف بودجه بوده و  تقصیر پیمانکاراون جاست که کلا چنین پروژه ای رو با توجه به اهمیتش برای دولت،برداشته- یه مجازات براشون در نظر بگیرن.

بر اساس آیین نامه ی مقررات ساختمان آمریکا که فعلا جدیدترین در بین بقیه س پیمانکاران مسکن مهر اشتباه نکرده اند.اشتباه از دولته که برای چنین پروژه هایی مناقصه برگزار میکنه.کسی برنده س که کمترین قیمت رو بده و نتیجه میشه گچ ترک خورده ی خونه،خونه ای که نما نداره،اونم برای قشری که بیشترین هزینه ای که تو زندگی شون میکنن خرید خونه است.دولت اگه آبرو براش مهمه باید روش دیگه ای در پیش بگیره.

یه چیز مهم دیگه هم بگم.در ساخت خونه هدف این نیست که طوری بسازن که انسان در حوادث طبیعی آسیب نبینه.واسه همین نمیشه گفت دیوار یا کلا بقیه ی اجزا باید سبک باشن تا آسیبی به انسان وارد نشه.چون به بقیه ی چیزهای مهم دیگه مثل آسایش حرارتی و صوتی آسیب وارد میشه.ولی مطمئنم که بشر اون قدر پیشرفت میکنه که یه روزی مصالح سبک و در عین حال مقاوم و ارزون ساخته بشه تا علاوه بر آسایش،جان انسان هم در حوادثی مثل زلزله به خاطر آوار به خطر نیفته.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۹۶ ، ۱۹:۱۱
نیمچه مهندس ...

یه وقتایی هست که دلم میخواد نجات دهنده واقعا وجود داشت.

یا حداقل یه قاتل برای قتل عام.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ آذر ۹۶ ، ۰۰:۰۷
نیمچه مهندس ...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ آذر ۹۶ ، ۱۶:۱۱
نیمچه مهندس ...

بابا وقتی از کربلا برگشت به جز همون روز که مهمون داشتیم هیچ هیجانی نداشت.هیجان اون روزش هم مثل وقتایی بود که مهمون داشتیم.نمیدونم چطور این کارو میکنه.من یه اتوبوس سوار میشم و از خوابگاه میام خونه هیجان زده میشم یکی هم مثل بابا این طوریه.

از خودم هیجان زده تر رو دیروز دیدم.از دانشگاه برمیگشتم و نزدیک خوابگاه یه دختره جلوتر از من به آسمون نگاه می کرد و عکس می گرفت یا شاید هم فیلم و خوشحال می خندید.یه دسته ی بزرگ کلاغ تو آسمون پرواز می کردن و قارقارشون فضا رو پر کرده بود و حتی کمی ترسناک بود.صدای پامو که شنید برگشت با خنده بهم گفت:قشنگ نیست؟

رک بگم،بهش حسودیم شد.خیلی حالش خوب بود.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ آذر ۹۶ ، ۰۱:۲۶
نیمچه مهندس ...


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۹۶ ، ۲۱:۳۸
نیمچه مهندس ...

1.بابا رفته بود کربلا.یهویی شده بود.دو روز قبل از رفتن مامان بهم گفت.با خودش صحبت کردم و اون قدر گریه کردم که تو یه سال گذشته اون قدر گریه نکرده بودم.دلیلش منم دوس دارم بیام و این حرفا نبود.دلم نمیخواست بره،عین چی میترسیدم.دو سال بود نذاشته بودم نه مامان و نه بابا برن.همون شب که گریه کردم تو حیاط خوابگاه اون قدر آهنگ گوش دادم و دویدم که نفسم بگیره و دیگه به هیچی نتونم فکر کنم و نهایتش آروم تر شدم.

حالا بابا خونه ست.خونه و گاراژ کلا بوی آبگوشت گرفته،لباس شویی از صبح روشنه و پاهای بابا تاول زده و پوستش یه درجه سوخته.نمیدونم فردا چطوری میخواد رانندگی کنه تا سر کارش.

2.دوستم رو دو روز پیش تو دانشگاه دیدم.بعد از دو سال.دوست دوران کارشناسیم بود.غروب بود و تو دانشگاه خر پر نمیزد.اگه به من بود اصلا نمیدیدمش،چون هیچ وقت به قیافه ی آدما دقیق نگاه نمیکنم و تند هم راه میرم.جوری که نفس نفس میزنم.اون منو دید و با شک صدام زد و حدود 25 دقیقه با هم حرف زدیم و بعد خداحافظی کردیم.واقعا حال و هوام عوض شد.

3.وقتی از کسی خوشم نیاد(حالا به هر دلیلی)اصلا نمیتونم حتی یکی از حرفاشو بپذیرم.میدونم حرکت بدیه و حتی این جمله رو میدونم که حرف رو فارغ از این که کی گفته بشنو و اگه خوبه قبول کن اما اینم از مقاومت های ذهن منه.

4.حس میکنم نصف نوشته هام درباره ی حالات درونیمه.بعضی وقتا میگم بسه دیگه،چقدر میخوای راجع به این که نظرت راجع به فلان چیز چیه یا حالت وقتی فلان چیز رو میبینی چقدر بد میشه یا خوب میشه بنویسی؟تکراری نشده حرفام؟

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۶ ، ۱۵:۲۱
نیمچه مهندس ...

مال حروم یعنی اون ته چین مرغی که هم اتاقی هام داشتن بین کلاساشون و بدو بدو ها درست می کردن تا شام بخوریم و وقتی برنج دم کشید و رفتیم بیاریم دیدیم بلند کردن.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ آبان ۹۶ ، ۲۱:۴۰
نیمچه مهندس ...

1.چرا گریه کردن رو مساوی ضعیف بودن میدونیم؟؟!

2.اینقدر اعصابم خرد میشه وقتی به گذشته ی تحصیلیم و حتی غیر تحصیلیم فکر میکنم و میبینم اون جاهایی که ضرر کردم همون جاهایی بوده که به حرف پدر و مادرم گوش کردم.هر کاری میکنم که خودمو از گذشته بکنم و درگیرش نشم تا اعصابم آروم باشه نمیتونم.گیر کردم تو گذشته.الان رو تمام حرف ها و پیشنهادات شون گارد دارم.

3.اینقدر اعصابم خرد میشه وقتی یکی میگه فلان شغل حقوقش کمه میگن حداقل واسه خانوما که خوبه.د آخه لامسگ!چرا فکر می کنی حق یه خانوم کمتر از آقاست؟میخواد بره سر کار نه بیگاری.راست میگن تا مظلوم نباشه ظالمی وجود نداره.تا وقتی خودت میذاری ازت بیگاری بکشن،تا وقتی قدر خودتو نمیدونی این جملات هم وجود دارن و همیشه هم حقت رو میخورن.حق گرفتنیه نه تو سینی تقدیم کردنی.خودتو کم ارزش ندون.

4.عادت دارم همیشه یه سری تب رو رو مرورگرم باز بذارم واسه خوندن و طی چند روز یا چند هفته بخونمش.دو تا هم درگیری دارم باهاش.اگه این تب هارو باز نکنم احساس میکنم از ظرفیت لپ تاپم برای یادگیری یا سرگرمی استفاده نکردم.اگه هم باز کنم با توجه به زمان بر بودن خوندن شون،حس میکنم اونا نباید اونجا باز بمونن و باید فوری بخونم شون یا اصلا من دارم وقتمو تلف میکنم که هنوز نتونستم اون مطالب رو بخونم.با این حال همیشه وجود چند تا تب خونده نشده این حس رو در من به وجود میاره که خیلی مطالعه میکنم و این حالم رو خوب میکنه.

5.باورم نمیشه دیدن یه دوست و پنج دقیقه صحبت باهاش اون قدر حالمو خوب کنه که حتی بعد از چهار ساعت هم شارژ باشم.چرا از خودم دریغ میکنم؟

6.من درباره ی آدما به زبون قضاوت نمیکنم.اما تا دلتون بخواد تو ذهنم قضاوت میکنم.اگه طرف فقط یه جا بی حرکت ایستاده باشه لباس پوشیدنش رو نقد میکنم.راه که بره و حرف بزنه و کاری بکنه(که معلومه اکثر آدما این کارا رو انجام میدن) نقدها و قضاوت های بعدی هم شروع میشه.جالبه تا جایی تو ذهنم پیش میرم که در نهایت خودم به خودم میگم بسه.چرا اینقدر مردمو قضاوت میکنی؟از کجا معلوم اون آدم بهتری نسبت به تو نباشه؟نمیدونم چرا همیشه خودم رو نسبت به دیگران برتر میبینم.چنین حسی از کجا اومده؟

7.گفتنش سخته ولی من هیچ وقت تو عروسی ها شاد نبودم.یه جور حس غضب دارم.بعضی وقتا فکر میکنم به خاطر این باشه که برنامه ی عادی زندگیم رو به هم ریختن.باعث شدن از منطقه ی امنم بیرون بیام.تو بچگی هم همین طور بودم.بعضی وقتا فکر میکنم به خاطر این بوده که مامانم تو بچگی ما رو میذاشت خونه و میرفت عروسی مردم شرکت می کرد و تا آخرش هم(که تو منطقه ی ما گاهی تا ساعت سه صبح هم هست) می موند.نه که مارو نبره.میبرد و ما وقتی خسته میشدیم میخواستیم بریم خونه بخوابیم و مامان هم باهامون بیاد خونه که معمولا اینطور نمیشد و بعد از به خونه بردن ما خودش دوباره بر میگشت.تو عالم بچگی فکر می کردم عروسی مامانم رو از من گرفته!این که اسمی از بابا نمیبرم به این خاطره که من با مامانم بیشتر از بابام بودم که تو هم سن و سال های ما این یه چیز طبیعیه و نسل جدید رو نمیدونم.

8.من اگه پولشو داشته باشم که سوناتا بخرم و نیاز دیگه ای هم نداشته باشم قطعا میخرم و به این دلیل که آینه ش مثلا یه میلیون تومنه و اگه بشکنه هزینه ی زیادی رو دستم میذاره از خریدش منصرف نمیشم.من اگه پول داشتم چنین ماشینی بخرم قطعا بعدها هم در این حد وجود دارم که کار کنم و درآمدم در حدی باشه که از پس هزینه هاش بربیام.یکی از فامیل ها میخواست ماشین جدید بخره و طی صحبتی که با یه فردی از فامیل داشتن و من هم میشنیدم متوجه شدم یه دلیل منصرف شدن شون اینه.

9.امیدوارم که مورد بالا باز یه قضاوت ذهنی نبوده باشه و صرفا خودمو جای طرف گذاشته باشم تا مقایسه کنم.

10.چند روز پیش یه فیلم تو تی وی نشون میداد که به محض دیدن گفتم چقدر شبیه فیلمای تیم برتونه.یکم نگاهش کردم و بعد از داداشم پرسیدم اسم این چیه؟چارلی و کارخانه ی شکلات سازی؟چون به نظرم خیلی شکل داستانی به همین اسم بود که تو بچگی تو مجله خونده بودم.اونم گفت نمیدونه و راهنما هم چیزی ننوشته بود.یکم بعدتر اسمشو زیرنویس کرد و دیدم بعله!حدسم درست بود.اون لحظه خیلی حس خفن بودن کردم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۶ ، ۱۸:۳۰
نیمچه مهندس ...

چند ماهیه که یه چیزایی به ذهنم میاد یا بعضی وقتا به زبون میارم که با این جمله شروع میشه:تو یه دنیای برعکس..... که مضمونش همون چیزی هست که تو هشتگ کلیشه ی برعکس خوندیم.من بهش فکر می کردم،یکی اومده هشتگش کرده!

وااای به حالت اگه بچه ت پسر باشه...

+ این یه جمله از هشتگ کلیشه ی برعکس نیست.این جمله ایه که خانواده ی عروسِ خاله ام بهش گفته ان.چون تو خانواده شون دختر کم دارن و هیییچ نوه ی دختری هم ندارن.

-چقدر ناراحت میشم هر بار به اون زنی فکر میکنم که زایمان کرد و وقتی به شوهرش گفتن بچه دختره حتی نرفت ببینه حال زنش چطوره و از بیمارستان رفت بیرون.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ شهریور ۹۶ ، ۱۳:۵۷
نیمچه مهندس ...

خوشحالم که عروسیا مثل ده پونزده سال پیش که داییم ازدواج کرد سه روزه نیست یا حتی بدتر و قبل تر از اون هفت روزه!من این همه تو جمع بودن رو طاقت نمیارم.خسته میشم و تا یه هفته باید تنها باشم تا انرژی دوباره جمع کنم.

قبلاها یه رسمی داشتن که میرفتن لوازم خونه ی عروس و داماد رو که مامان و بابای عروس خریده بودن میدیدن.در حقیقت دعوت می کردن افراد رو برای این کار.نوجوون که بودم برای دیدن اقوام میرفتم ولی بعد از چند بار دیگه نرفتم.که چی بری ببینی یه نفر واسه زندگیش چیا خریده؟عیدهای مختلف هم کادو میخرن واسه عروس و داماد و بازم مهمون دعوت میکنن و اون رو هم نمیرم.اگه هم برم فقط واسه دیدن آدما میرم و اون وقتی که هدیه هاشون رو میارن اصلا دور و برش نمیرم.

مامان چیزای وحشتناکی از قدیم تعریف میکنه که هر وقت میشنوم خدارو شکر میکنم که تو اون دوره زندگی نکردم.مثلا یه موردش همون رسم دیدن جهازه که بودن ملتی که بالش های دوخته شده رو باز می کردن ببینن چی توش ریختن:پنبه یا پرز!کلا حریم خصوصی هویج هم نبوده.خودم یه مورد همین طوری دیدم که مربوط به دوسال پیشه.عروسی فامیل بود و وقتی عروس و داماد رو بردن تا دم خونه شون،تو خونه شون هم رفتن و یکی در یخچال رو هم باز کرد توشو نگاه کرد.من حتی با همین رفتن به داخل خونه ی عروس و داماد هم مشکل دارم و تا مجبورم نکنن نمیرم.شاید یه سورپرایز برای خودشون تو خونه ترتیب داده باشن و نخوان کسی ببینه.اصلا به نظرم فضای خونه اون قدر خصوصیه که جز فامیل درجه یک (پدر و مادر و خواهر و برادر) کسی حق دیدنش رو نداره.

اون قدر خوشم اومد یه پسرخاله م بعد از ماشین بازی تو خیابون وقتی به دم در رسیدن اعلام کرده بود خونه شون طبقه پنجمه و آسانسور هم نداره و ممنون که اومدین عروسی مون و به این صورت دم هر کسی که میخواست بره توی خونه شون رو ببینه قیچی کرد:) تازه از ایجاد سروصدا برای همسایه ها که می گذریم.

+زن،شده گوسفند عزا و عروسی.واسه هر چیزی که میخوان استدلال کنن میگن اگه مادر و خواهر خودت هم بود فلان؟نکنین این کارو.اینطوری خیلی اهل استدلال و دل رحم به نظر نمیایین.فقط بی شعوری تون بولد میشه.بیشعور نباشیم.

یه سری رسم واسه بعد از روز عروسی هم بوده که لازم به گفتنش نیست.فقط همین قدر بگم که بعضیا بودن که در کمال پررویی رفتن خونه ی نو عروس و دنبال اون نشانه ی خاص گشتن و وقتی نوبت به دختر خودشون رسیده بسیار مدرن شدن.زندگی کردن تو یه شهر سوم و یا رفتن به ماه عسل بلافاصله بعد از عروسی چیز بسیار خوبیست.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۵۳
نیمچه مهندس ...