نفس بکش

دیشب از یه مردی حرف میزدن که دوبار ازدواج کرده و طلاق گرفته و حالا دوباره میخواد با همسر اولش ازدواج کنه.یه مردی تو جمع مون بود که یه ازدواج ناموفق داشت.من حواسم نبود و گفتم:پس مرده مشکل داشته که هر دو ازدواجش به طلاق کشیده و یکی دیگه گفت اگه زنه قبول کنه خنگه.

یهو یادم اومد و خجالت کشیدم از خودم.برای اولین بار از گفتن یه حرف خجالت کشیدم و پشیمون شدم از گفتن.امیدوارم ناراحت نشده باشه.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۹۷ ، ۱۵:۰۷
نیمچه مهندس ...

من وقتی با یه چیز جدید که هنوز برام ابهام داره رو به رو میشم:

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۹۷ ، ۱۹:۲۱
نیمچه مهندس ...

دو روزه یه ابر مقاله رو از ایمیلم باز کردم و دارم میخونم و هنوز تموم نشده.از بس که بینش لینک های جالب و مفید داده و جالب اینه که من تمام این مطالب رو قبلا خوندم ولی بازم هر وقت میخونم منو سر شوق میاره.هر وقت این نوشته ها رو میخونم تا چند وقت پر انرژی ام و کاغذ و قلم از دستم و خنده از لبم نمیفته.چند دقیقه پیش اون جاشو میخوندم که نوشته بود چطور صبح ها زود بیدار شیم و خوش خلق هم باشیم.
یهو دیدم من این تابستون تقریبا تمام روزها رو صبح زود بیدار شدم.از وقتی که ساعت ها رو عقب بردن هم شش بیدارم.ساعت بیولوژیکیم عوض نشده ولی با تغییر ساعت انگار یه ساعت زودتر از قبل بیدار میشم.به صبح هام فکر کردم که چقدر شاد و پر انرژی شروع شون میکنم.

+سلام،صبح بخیر.بغل کردن مامان یا بابا.من آدم لمسی ای هستم،در روز بیش از ده بار مامان و بابا و خواهرمو بغل میکنم.خودمو مرتب و خوشگل میکنم و جامو جمع میکنم و پرده رو میزنم کنار و پنجره رو باز میکنم.میرم تو حیاط و دستامو باز میکنم و نفس عمیییییق میکشم و کیف میکنم از هوای تازه ی سر صبح.یکم نرمش میکنم و باغچه رو نگاه میکنم و با گل ها خوش و بش میکنم.به گل های لب پنجره م آب میدم و باهاشون حرف میزنم و ازشون تعریف میکنم که چقدر امروز خوشگل و شاداب شدن یا چه گل های قشنگی دادن و قد و بالای تو رعنا رو بنازم :) بعضی روزا هم باب اسفنجی طور چشمامو که باز میکنم با لبخند گل و گشاد میگم سلام امروز:)
یه روز هم بابا داشت کش و قوس میومد که منم پریدم وسط و گفتم فلان کارو کن،این طوری یا اون طوری کن و پنج دقیقه با هم نرمش های درازکش کردیم و چای نوشیدیم و موقع سر کار رفتن دست تکون دادیم برای هم.
من اینارو تا به امروز موفقیت نمیدیدم.ولی با خوندن ابر مقاله ی امروز یهو دیدم من چقدر شاد شدم.چه خوش اخلاق شدم و سحرخیزم و روتین دارم و امیدوارم به آینده.من یه تن سالم و یه خانواده ی خوب دارم که با بدی هاشون قبول شون دارم و اگه اونا هم منو با بدی هام بپذیرن معرکه میشه.هر روز دارم یه قدم کوچولو بر میدارم و در دراز مدت میبینم که تغییر مثبت کردم.من مدیون این دو نفرم.

دارن هاردی

گیس گلابتون

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۹۷ ، ۲۳:۴۲
نیمچه مهندس ...

1.یادتونه چند سال پیش یه قطار تهران مشهد تو یه ایستگاه از خط خارج شد و کلی کشته داد و حتی تو یه روستا موج انفجار شیشه ها رو شکسته بود و خرابی هم به بار آورده بود و آخرش گفتن مقصر سوزنبان بوده؟ یادتونه چند سال بعدش هم دوباره همون جا قطار از خط خارج شد؟
امروز تو تاکسی کنار یه آقایی نشسته بودم که بازنشسته ی راه آهن بود و داشت با یکی دیگه که انگار همکارش بود راجع به چیزی حرف میزد که یهو وسط حرفاشون گفتن اون سوزنبان رو اعدام کردن.من شوکه شدم.میدونم همین امسال پنج تا نوجوان رو اعدام کردن،میدونم به خاطر حرف زدن میبرن اعدام میکنن ولی اونا همه انگار دور بودن و این نزدیک ترین برخورد من با اعدام بود.

2.الهی که دلار زودتر به ثبات قیمت برسه.این سرگردانی قیمت و نوسانات شدید کاسه کوزه ی کارم رو شکسته.همش بد میارم.

3.پول لازم داشتم و رفتم دو تیکه طلا فروختم و حتی بیشتر از چیزی که فکر می کردم دستم اومد.فرداش قیمت طلا ریزش کرد:|

4.از طلافروشی که خارج شدم چشمم افتاد به دست خانومه.پنج شیش تا النگوی ضخیم دستش بود.با خودم فکر کردم:سیزده چهارده میلیونی سرمایه رو دستش کرده و با خودش داره میبره این ور اون ور.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۹۷ ، ۱۳:۱۹
نیمچه مهندس ...

پیراهن دامادی بابام تمام این سال ها نوی نو تو کمد بود.از بچگی همه ی لباسای توی کمد رو برمیداشتم میپوشیدم و بازی می کردم.آخرین باری که پوشیده بودمش تا زانوم بود.امشب وقتی داشتم لباسا رو مرتب می کردم دیدمش و پوشیدمش.فیت بود.یه شلوار سفید هم تنم کردم و رفتم پیش مامان و بابام و گفتم:بابا تو این قدر لاغر بودی؟چی شد که اون بقچه رو درآوردی؟
اشاره کرد به مامانم!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ مهر ۹۷ ، ۲۳:۵۰
نیمچه مهندس ...

یادتونه گفتم کارشناسی قبول شدم؟اگه یادتون نیس دو پست قبل رو بخونین.خب ما یعنی مامان و بابام جمعه رفتیم شاهرود خونه ی پسرعموم تا صبح زود بریم سمت گرگان.از چهار ساعتی که تو مسیر بودیم بگذریم میرسیم به جاهای بدتر:ثبت نام.
من نمیفهمم این چه علاقه ایه ادارات ما به فرم بازی و کاغذبازی و امضا گرفتن دارن.اون قدری مشخصات پر کردم که دیگه حالم داشت از اسم و فامیلم به هم میخورد.خلاصه تر بگم من روز شنبه ثبت نام کردم و برگشتیم خونه ی پسرعموم و صبح یکشنبه اومدیم خونه ی خودمون و بار و بنه بستم و دوباره روز دوشنبه به سمت گرگان که برم خوابگاه.فیش واریز خوابگاه رو تحویل دادم و کارت خوابگاه تحویل گرفتم و رفتیم خوابگاه و دو ساعت بعدش برگشتم دانشگاه و فرم انصراف پر کردم.کارمندهایی که موقع ثبت نام پاچه می گرفتن حالا که سرشون خلوت شده بود با مهربونی میگفتن آخه چرا و من برای همه شون توضیح می دادم که تو خوابگاه بهم گفتن فقط یه ترم خوابگاه داری و اگه فلان شرایط رو رعایت کنی شاید ترم دو هم بهت خوابگاه بدن و سال دوم رو هم پانسیون میگیری و اگه میخوای کلاس زبان بری بهت نامه میدیم که دیر بری خوابگاه.

ولی من تصمیمم رو گرفته بودم.درس اولویت اول من نبود.من شش سال دانشگاه رفته ام و حوصله ی امر و نهی های خوابگاه رو ندارم.ولی اگه فکر کردید که به همین راحتی یه فرم پر کردم و مدرکمو دادن که برم سخت در اشتباهید.دوباره امضابازی و چون پایان وقت اداری رسیده بود به مرحله ی آخر که گرفتن مدرکم از بایگانی بود نرسیدیم و به این صورت موندیم تو شهر غریب.ساعت شش عصر رفتیم ناهار خوردیم.بله،تازه ناهار بعد از حدود ده ساعت گذشتن از صبحانه.بعدش یه دارویی که استفاده می کردم و تموم شده بود رو رفتم از داروخونه خریدم و این جا بود که شکست دوم رو خوردم.من این محلول رو با یه پماد و دو تا قرص دیگه خریده بودم 96 تومن و چون قیمت باقی داروها رو میدونستم برآورد کرده بودم که قیمت این محلول 50 تومنه اما تو این شهر من خریدم 4500 تومن!یعنی چیزی حدود 60 تومن رفته تو پاچه ام اونم تا یقه! هیچ وقت از جاهای گرون شهر دارو نخرین حتی اگه شهرتون یه وجبه چون پول جای اجاره رو در حقیقت ازتون میگیرن.
بله عزیزان،تا اینجا براتون گفتم که وقت اداری تموم شد و ما موندیم تو شهر غریب.هتل نمیتونیم بگیریم چون گرونه بنابراین سوئیت گرفتیم.سوئیته عالی بود با قیمت مناسب ولی ما اون قدر خسته بودیم که مامانم هشت و نیم شب خوابید و من و بابام هم یه ساعت بعد خواب هفت پادشاه رو میدیدیم.صبح هشت نشده من دانشگاه بودم تا پول خوابگاهمو بگیرم.بعد از یه ربع منتظر مسئول مالی بودن گفت باید بری امور دانشجویی پیش فلانی.رفتم و گفت این با صندوق رفاه تهرانه و منم رفتم مدرکمو بگیرم که یه ساعتی طول کشید.عکسایی که روز قبل بهشون داده بودم رو هم گم کرده بودن تازه!آیا فکر میکنین من به پولم رسیدم؟خیر!!! تو اون خراب شده هیشکی نمیدونست من چطور میتونم پولمو پس بگیرم بنابراین خودم دست به کار شدم. با تهران تماس گرفتم و گفتن یه نامه بنویس با شماره حساب تجارتت بده تا برات واریز کنیم.دو ساعت دیگه دنبال امضا بودم و دوباره زنگ زدم و تازه فهمیدم که مسئول امور دانشجویی باید یه نامه از تو سیستم درخواست بنویسه نه من! رفتم بانک حساب باز کردم و دادم بهشون و اونام گفتن چند روز دیگه مینویسن درخواست رو چون الان سرشون شلوغه.باشد که تا یه ماه دیگه پولم برگرده.

+حریری به رنگ آبان پستی نوشته راجع به جهاز خوابگاهی:)منم خواستم به نوبه ی خودم وصیت کنم قبل از ثبت نام اول برید خوابگاه رو ببینین تا هم وسایل اضافی یا واجب دستتون بیاد هم مطمئن شید گرفتن پانسیون یا خونه براتون مناسب تر از خوابگاست یا نه و هم این که خوابگاه اینترنت داره و بیشتر از یه ترم بهتون تعلق میگیره و اساسا باید شهریه پرداخت کنین یا رایگانه.

++برادرم تمام اون فاکینگ فرم ها رو از تو سایت دانشگاهی که قبول شده پرینت گرفت و تو خونه پر کرد،مدارک لازم رو آماده کرده و بهشون گفتن قشنگ سر فرصت که حذف و اضافه تموم شد شما جدیدها رو ثبت نام می کنیم.به این میگن دانشگاه و اتوماسیون.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ مهر ۹۷ ، ۰۱:۲۹
نیمچه مهندس ...

واقعا انصاف نیست شما زحمت بکشین تا اینجا بیایین و غرغر و ناراحتی بخونین.بذارید از روزای خوبم بگم.این روزا من خوشحالم و احساس میکنم تو مسیرم هستم.اتفاق خارق العاده ای نیفتاده ولی من دیگه احساس سردرگمی ندارم،افسرده نیستم و پدر و مادرم هم با تفاوت های من نسبتا کنار اومدن.

حالا دیگه تقریبا میتونم که نخوام کارامو بیست انجام بدم.وقتی وقتمو تو تلگرام یا اینستاگرام میگذرونم خودمو سرزنش نمیکنم که داری وقت تلف میکنی و یه ماهه که ورزش نکردم ولی ناراحت نیستم.میدونم که از چند روز آینده و با شروع فصل جدید،فصل جدیدی تو زندگیم شروع میشه و کارایی خواهم کرد که همیشه دوست داشتم و نتونستم.

+این واقعا بده که من از تاریخ کشور خودم در حدی میدونم که تو کتاب های تاریخ مدرسه خوندم که قطعا همه چیز رو هم نگفته.تازگی یه کتاب از خالد حسینی که یه نویسنده ی افغانه خوندم به اسم هزار خورشید تابان که داستان دو زن افغان رو در ذیل تاریخ معاصر کشورش بیان میکنه.تصور من از افغانستان متاسفانه همیشه یه کشور درگیر جنگ و قهوه ای رنگ بود.یعنی این رنگی بود که با شنیدن اسمش میومد تو ذهنم به اضافه ی کلی غبار ناشی از انفجار و تیراندازی.بعد از خوندن بادبادک باز و این کتاب فکرم کاملا عوض شده.حالا یه کشور زیبا تو ذهنمه که تاریخش رو کمابیش میدونم.تقریبا دوره ای شبیه ایران رو گذرونده ولی این که الان چطوره رو نمیدونم.

کاش ما هم یه خالد حسینی داشتیم.

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۴۹
نیمچه مهندس ...

دخترخاله ام معلمه.یعنی در حقیقت معاون یه پیش دبستانی.دیروز خونه مون بود و میگفت:بچه که بودیم لوازم مدرسه خریده منتظر اول مهر بودیم.یه حس خاصی داشت،نگرانی و شور و شوق با هم.الانم همون حس رو دارم:)
حالا منم تقریبا میشه گفت شوق دارم.کارشناسی رو قبول شدم و شنبه میرم ثبت نام.شوقم واسه دانشگاه نیست،واسه برنامه هاییه که واسه دو سال آینده م ریختم و قراره آینده م رو تغییر بده.خوشحالم و امیدوار.

+پس از سالها یه مسافرت رفتم و بعدش به اندازه ی همه ی عمرم مریض شدم.هم چنان درگیرم و تازه بعد از پایان دوره ی درمانم باید دندون پزشکی هم برم تا دندون عقل بی عقلم رو بکشم.فکر میکنم این سومین عقلیه که میکشم.

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۷ ، ۱۰:۴۰
نیمچه مهندس ...
آخرین باری که یه شمال درست و حسابی رفتم دوازده سال پیش بود و حالا بعد از این همه سال دوباره رفتم اونجا و برگشتم.همه ی چیزهایی که تو ذهنم بود عوض شده بود به جز زباله ها.تا چسبیده به ساحل ها پلاژ و ویلا و مغازه ساخته بودن و ساحل ها همه شلوغ بود.اما گشتیم و ساحل های خلوت و تقریبا تمیز و طبیعی پیدا کردیم و لذت بردیم از آسمون و دریا و ساحل و صخره و پوشش گیاهی و مرغ های دریایی که تا آدم میدیدن پرواز می کردن.کلی آب بازی کردیم و پاهامونو تو شن های داغ فرو کردیم.غذاهای محلی خوردیم،جنگل های اسرار آمیز دیدیم و تالابی که روش پر از برگ نیلوفر بود.
کازینوی قدیم رامسر رو از همون دور دیدیم و باهاش بای بای کردیم.خونه ی میرزا کوچک تو رشت رو دیدیم و شگفت زده شدیم که رشت فاضلاب نداره و تمام فاضلاب ها به رودخانه ها میریزه.راهنما گفت که خونه ش خیلی بزرگ بوده و مالک های قبلی به وراث دادن و آخرین مالک میخواسته خونه رو بسوزونه و جاش برج بسازه که مردم نذاشتن این کارو کنه و بالاخره اونجا رو ازش خریدن و بازسازی کردن.تو فومن کلوچه ی خوشمزه ش رو خوردیم و سر راه ماسوله کلی مزرعه ی چای سبز و کلی مزرعه ی درو شده ی آتیش زده شده دیدیم و دود خوردیم
بعد از گرگان کنار جاده وایسادیم تا از دست فروش ها بلوز خنک بخریم و به جای صد تومن یه میلیون کشید و نیم ساعت ما رو علاف کرد:) از ته ماشین مون آب ریخت و ترسیدیم که خراب شده باشه و رفتیم تعمیرگاه و تعمیرکار نوجوونی بهمون گفت که به خاطر آب و هواست و عادیه.تو ماسوله یهو تمام خاطرات قدیمیم کن فیکون شد.کوچه ها اونی نبود که تو ذهنم بود و کلی شلوغ شده بود اونجا.هر چند هنوز خونه ها بافت سنتی داره اما به وضوح مصالح اونی نیست که قبلا بوده و حالا فقط ظاهر خونه ها چوبیه و اندود گل داره.بازارش بزرگ تر شده و چیزای بی ربطی مثل سوسیس و سیب زمینی هم میفروشن.هنوز به اونجا گازکشی نشده و کلی کارگاه صنایع دستی و مغازه و رستوران باز کردن.یه آبشار هم بود که من اصلا این یکی رو یادم نمیومد.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

این پستو هفته پیش نوشتم و پیش نویس کردم که بعدا چند تا عکس بهش اضافه کنم و بعد هوا کنم که یه اتفاقاتی افتاد که نشد.حالا امروز اومدم عکسارو نگاه میکنم میبینم همه خودمون توش هستیم و نمیشه.
دو روز بعد از سفر حالم بد شد و رفتم بیمارستان و بستری شدم.آزمایش و سونو دادم که خیال دکتر راحت بشه که آپاندیس نیست و نبود،گاستروآنتیت بود.تو اون دو روز فکر کنم بی اغراق ده تا سرم یک کیلویی بهم زدن و یه دارویی هم بهم تزریق می کردن که بهم حالت تهوع میداد.از بس که تو بیمارستان دراز کشیدم از وقتی مرخص شدم هنوز پشتم درد میکنه.یک روز کامل هم تمام وعده های غذاییم سوپ بود که باعث شد الان از سوپ متنفر باشم.بعد فکر کن فردای شب مرخصیم خواهرم سوپ درست کرده بود!
چون بعد از مرخصی هم درد داشتم محض احتیاط دکتر گوارش هم رفتم و اونم گفت چیزی نیست و فقط به خودت استراحت بده،آب زیاد بخور و پیاده روی کن.
امروز نتیجه ی کنکور اومد.هم من و هم برادرم روزانه قبول شدیم.خدایی از خودم انتظار نداشتم.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ شهریور ۹۷ ، ۱۲:۱۳
نیمچه مهندس ...

یه وقت هایی هم هست که روز آدم از ساعت پنج عصر شروع میشه. نه که تا اون موقع خواب بوده باشی،بلکه از اون موقع انرژیت بالا میره.هیچ اشکالی هم نداره.همین سه جمله ی قبلی رو کسی به من نگفته بود،خودم تجربه کردم و احتمالا توام که الان داری میخونیش بهش توجه نمیکنی تا وقتی که خودت تجربه کنی.این تجربه ی آدمیه که به "از شنبه" و "بذارم ساعت رُند شه" و "ایشالا از اول ماه" اعتقاد نداشته."بیا همین الان شروع کنیم" ورد زبونش بوده و وضعش الان اینه.پس حواست باشه که کلاهت پس معرکه س.

+پیام های بازرگانی:
من چم شده که کتاب دارم و نمیتونم بخونم؟ یه مجموعه داستان از سلینجر دارم که سه روزه خریدمش.قاعدتا با این حجم باید تا حالا تموم میشد.هشت تا داستانه که توی مجله چاپ شده بوده و تا جایی که من میدونم سلینجر هیچ وقت نذاشته اونا رو به صورت کتاب چاپ کنن.

++++

من همیشه گند میزنم تو برنامه هام.یعنی میشینم واسه یه روز یا یه هفته برنامه میریزم و بعد دونه دونه انجام میدم ولی تا صد در صد نشه از خودم قبول نمیکنم و واسه همین دفعه ی بعد دونه دونه یا یکی در میون برنامه رو کنسل میکنم.این شده که اسم برنامه ریزی میاد رومو اون ور میکنم.این قضیه ی پرفکت بودن رو حل کنم نصف مشکلاتم حله.

دو هفته پیش یه سری مطالبی خوندم که خلاصه ش این عکسه ست:

متمم
*راستی،دوس دارین اینو بدین به دوستاتون؟
موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۹۷ ، ۲۰:۰۹
نیمچه مهندس ...