نفس بکش

۱۱ مطلب در بهمن ۱۳۹۴ ثبت شده است

من سعی میکنم غیبت نکنم.اما گاهی که دردم میاد و حرصم میگیره این کارو میکنم و همیشه هم محور غیبتم یک خانواده ای از فامیل مون هستند.نفرت زیادی هم از دختر بزرگ شون(که البته از من کوچک تره) در دلم دارم.یعنی اگه کل دل منو بگردی بیشترین حجم نفرتم از این دختره.دلیلش هم احتمالا 2 سال هم خونگی باهاشه که باعث شده شخصیتش رو بشناسم.

اوایل فکر می کردم من زیادی حساسم اما به تدریج متوجه شدم که فقط من نیستم که حس بدی به این خانواده دارم.بلکه تمام فامیل این طورن.خانوم خانواده که هروقت میان خونمون( یا بیشتر وقتا) بعد از ناله کردن در مورد کم بودن درآمدشون و گرون بودن همه چیز برمیگرده میگه:شما که کارمندید و این همه!!!! درآمد دارین این همه پولو چیکار میکنین؟و اندر مزایا و همه چیزای خوبی که واسه کارمندا وجود داره و قشر شغل آزاد(اونم از نوع 2 شغله) ازش بی بهره ان داد سخن میده.

بعد همین خانوم وقتی نوبت به داماد کارمند خودشون میرسه مدعی اند که بهشون پولی نمیدن و هرچی میدن میره واسه قسط ها.این درحالیه که داماد و دخترشون هنوز تو خرج زندگی نیستن و اول زندگی خونه از خودشون دارن و ماشین و واسه همین هاست که دارن قسط میدن.بعد پدر کارمند من باید خرج 6 نفر اعضای خانواده و دختر دانشگاه آزادیشو با همون حقوق بده و کللیییییییییی هم پول بمونه واسش!!!

خب حرصم میگیره!اعصابم خورد میشه و دلم میخواد همینارو تو روش بالا بیارم که اینقدر این حرفای مزخرفو نزنه.خانومی که حتی از بازار سیب زمینی و  کدو و شیر و ماست نمیخری چون خودتون دامداری و کشاورزی دارید و حتی قیمت یه دونه خودکار رو نمیدونی چون اساسا کل خرید با شوهرته،چطور میتونی از درآمد و دخل و خرج دیگران بپرسی؟؟؟اصلا چطور روت میشه؟

آدم درآمد دوس پسرشو نمیپرسه چون معتقده فضولی تو کار دیگرانه.بعد بقیه اینطورن.

این مادر خانواده بود.دختر این خانواده هم همین طوره.به مقادیر زیادی فضوله.در حدی که به جای مادرش برای خونه ی اون هم تصمیم میگیره و از نظر من بی ادبه نسبت به مادرش.من اقلا به مادرم جلوی دیگران احترام میذارم و اگه بخوام داد زدن یا بی ادبی کنم وقتی تنهاییم این کارو میکنم.اینو گفتم که بدونید یه آدم پاستوریزه مودب راجع به بی ادبیه کسی قضاوت نکرده.

پریشب که یکی از دخترخاله های دوست داشتنیم پیش مون بود ناخواسته درباره این خانواده حرف پیش اومد.از این گفت که دختر اون خانوم بهش گفته که موقع جشن عروسی شون نمیخواستن پول جمع کنن.منظورم پولیه که مهمونا به عنوان کادو میدن.طبیعتا به خاطر این که نیاز نداشتن میخواستن این کارو بکنن.اما چون حموم و دستشوییه خونه ی دختره به سلیقه ش نبوده بنایی کردن و به خاطر جبران هزینه ی اون تعمیر کادو رو جمع کردن.مطمئنا وضع مالیش خوبه که چنین تصمیمی داشته هرچند اجرا نکرده باشه.اما سوال من اینه:تا وقتی تو خرجِ زندگی نیستی و از اون مهم تر از نحوه ی زندگی و اولویت ها و درآمد کسی باخبر نیستی چطور میتونی درباره ی دیگران قضاوت کنی؟

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ بهمن ۹۴ ، ۱۵:۲۷
نیمچه مهندس ...

فکر کنم حالم خیلی بده.پریروز از زور حال بدی حتی نمیتونستم گریه کنم و امروز از ظهر به بعد شادم.در درونم چه خبر است واقعا؟؟؟ قاعدتا الان باید شبیه اون روز حالم بد باشه.چون هیچی عوض نشده و عامل بد کننده ی حالم همچنان سر جاشه.به نظر میرسه مقصر پیاده رویه دیروز و امروز هستن که به شکل غیر قابل باوری حال منو خوب میکنن.حالا میخواد مسیر پیاده روی به سمت مطب دندون پزشکی باشه.

+دندون عقل دومم داره درمیاد.پارسال همین موقع ها اولیش در اومد.دکتر بهم گفت جدیده رو میشه راحت کشید و پارسالیه جراحی لازم داره.ولی محض اطمینان عکس هم واسم نوشت که بگیرم.ما نیز فقط داروهایمان را گرفتیم و برگشتیم منزل.الان تو دفترچه ام یه سونوگرافی و یه دندون گرافیه انجام نشده دارم.آشنای رادیولوژیست ندارید قسطی حساب کنیم؟:)

-یه ملیون و پونصد دادم دانشگاه واسه انصراف و تسویه حساب.کمرم شکسته....

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۲۹
نیمچه مهندس ...

چند سال پیش یکی کتاب بیگانه ی آلبر کامو رو پیشنهاد داد بخونم.به عنوان یه کتاب خیلی قشنگ و چون پیشنهاد قبلیش،سینوهه پزشک مخصوص فرعون رو دوس داشتم اینم خوندم.اما خوشم نیومد.بعدتر (یه ماه پیش)خواهرم کتاب تنهایی پر هیاهوی بهومیل هرابال رو خرید و بازم خوشم نیومد.

همه چیز حسیه.وقتی خوشت نیومد نیومده.حالا میخوان جزء کتاب های خوبِ دنیا باشن.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ بهمن ۹۴ ، ۱۵:۳۷
نیمچه مهندس ...

دیشب یه خواب مزخرف دیدم.وقتی میگم مزخرف بخونید کابوس.

اکثرا توی خواب هام جایی ام که هیچ وقت تو بیداری ندیدمش.تو شهری بودم که همه جاش آب بود.فکر نکنید مثل ونیز ها!ابدا.اونجا کوچه و پیاده رو های خوب داره ولی شهرِ خواب من همه جاش پرِ آب بود و بعضی جاها درختا زده بودن بیرون و یه تیکه زمین که وانت ها پارک بودن.دقیقا وانت!و لبه هایی 20-30 و حتی 10 سانتی که آدم میتونست اونجا بایسته و با وانت ها چک و چونه بزنه واسه قیمت کرایه که سوار شی و بری به مقصدت و من که وقتی یه قیمت غیر معقول شنیدم سوار نشدم و خودم زدم به آب!

بقیه ی خوابم یادم نمیاد.فقط تصویر محوی از کسی که میشناسم وقتی خونشون بودم(در حالی که اصلا خونشون نرفتم) و حس بدم توی خواب که ناراحت بودم.شاید هم چون ناراحت بودم خیال می کردم توی خواب ناراحتم.

نمیدونم چرا زیاد از این خوابها میبینم.بهتر بگم،کابوس.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ بهمن ۹۴ ، ۱۵:۱۵
نیمچه مهندس ...

میخوام خودمو دوباره تعریف کنم.اینو جایی خوندم که هر از گاهی باید خودتو و واقعیتو تعریف کنی.

من چی بودم؟

من آدمی بودم که زود عصبانی می شدم و واقعیات رو به سختی قبول می کردم و شاید کمی تخیلی فکر می کردم به واقعیت ها.خودم رو باهوش میدونستم.به این صورت که خیال می کردم هر رشته ای بخوام میتونم بخونم و موفق هم باشم.من تلاش کمی داشتم و بهترین ها رو میخواستم و زود ناامید میشدم و همیشه در حال قبول نکردن قوانین و هنجار هایی از جامعه بودم که اونارو مزخرف و ظالمانه و بی معنی میدونستم.سعی می کردم وقتی چیزی رو قبول دارم به دیگران هم بفهمونم اما دارای قدرت متقاعد کردن نبودم.

حالا چی هستم؟

حالا هم زود عصبانی میشم اما بهش آگاهی دارم و گاهی سعی میکنم خودمو کنترل کنم.اما این باعث شده خشم فروخورده داشته باشم و از خودم عصبانی باشم که چرا اونجا عصبی نشدی؟در حالی که جاش بود و باید میشدی.

حالا تخیلی فکر نمیکنم و واقعیت رو قبول میکنم اما در قسمت قبول واقعیت هایی که به احساس مربوطند احساسم از منطق جلو میزنه.

میدونم که باهوشم اما نمیتونم توی هر رشته ای موفق باشم و پذیرفتم که شکست خوردم و باید تغییر رشته بدم.(البته من 3 سال پیش اینو فهمیدم و پذیرفتم اما بابام نپذیرفت و من 3 سال به خاطر بابام ادامه دادم.باید یادم باشه روی محکم ایستادن روی حرف و مواضعم کار کنم.)

هم چنان تلاشم کمه و زود ناامید میشم اما یاد گرفتم دوباره دست به کار شم و فهمیدم که احساسم بعد از شکست موقتیه و بعدا خوب میشم.

در قبول نکردن هنجارهای ظالمانه و خرافاتانه و بی معنی 5 درجه پیشرفت کردم و اینو حُسن میدونم نه عیب.اما دیگه سعی نمی کنم به کسی چیزی بفهمونم مگر کسانی که خیلی دوسشون دارم.

خیلی سالها پیش شاید مذهبی بودم و برای خودم چهارچوب هایی داشتم اما آگاهانه نبود.حالا چادر سر نمیکنم اما مذهبی تر شده ام و دلیل خیلی از چیزهایی که رعایت میکنم رو میدونم.ذهنم بازتر شده اما ارزش هام همچنان سر جایشان اند و فکر میکنم اینطوری ارزش شان خیلی خیلی بیشتر است.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ بهمن ۹۴ ، ۱۳:۳۴
نیمچه مهندس ...

شما وقتی حوصله تون سر میره چیکار میکنین؟

یه کاری باشه که از خونه نری بیرون،همین پهلوی بخاری انجام بدی.هیجان انگیز هم باشه.کتاب خوندن هم نباشه،فیلم دیدن هم نباشه.


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ بهمن ۹۴ ، ۱۷:۲۳
نیمچه مهندس ...

پس فردا به دانشگاه رفته و تغییر رشته خواهم داد.نخطه،تماااام!

+از لذت های دنیا رسیدن بسته ی پستی واسه آدمه.هرچند که بدونی توش چیه

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ بهمن ۹۴ ، ۱۵:۱۵
نیمچه مهندس ...

آلما توکل رو چرا فیلتر کردن آخه؟

یه وبلاگ درست و حسابی داشتیم برای خوندن ها.اه!

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۶ بهمن ۹۴ ، ۰۰:۱۲
نیمچه مهندس ...

پرسید:دوس داشتی پسر بودی؟

گفتم:گاهی وقتا آره

+شرایطی که اگه دین هم به وجودش نیاورده بود فعلا که به اسم دین تمومش کردن.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۹۴ ، ۱۵:۵۰
نیمچه مهندس ...

انگار رها کردن از نظر همه وحشتناک به نظر میرسه.چون همه سعی می کنن همدیگه رو نهی کنن از این کار.حتی اگه درست باشه.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ بهمن ۹۴ ، ۱۳:۲۶
نیمچه مهندس ...