نفس بکش

در حسرت یک نفس راحت

نفس بکش

در حسرت یک نفس راحت

۱۲ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است

خیلی حالم خوبه.خوبِ خوب:)

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۴ ، ۰۲:۰۷
نیمچه مهندس ...

من و خواهرم یازده دوازده ساله که بودیم از اصطلاح "گرم"استفاده می کردیم.به جمعی که چند نفر نشسته بودن و داشتن چای میخوردن و حرف میزدن میگفتیم گرم.به خونه ای که پرده های گل گلی یا قرمز و نارنجی داشت میگفتیم گرم.پنجره ای که جلوش به جای پرده حصیر وصل بود و خونه ای که گلدون داشت و جایی که آدما داشتن میخندیدن و خونه ای که وسیله ی چوبی یا دیوارای رنگ چوب داشت از نظر ما گرم بود.همون موقع ها یادمه وقتی این کلمه رو استفاده می کردیم هم سن و سال هامون نمیفهمیدن یعنی چی و باید منظورمونو توضیح می دادیم.

حالا که سالها گذشته فهمیدم که ما کلمه ی درستی استفاده می کردیم و توی طراحی و دکوراسیون خونه هم از این کلمه استفاده میکنند.اما این باعث نشده که گاهی فکر نکنم یا ما از زهره اومدیم یا دیگران از مریخ!

هنوزم ممکنه وقتی دارم طرز درست کردن سوپ جو رو به دخترخالم یاد میدم و میگم:بعد ورمیشل میریزی...بگه:چییییی؟؟؟ورچی چی؟و بعد از توضیح من بگه چه با کلاسین شما!ما میگیم رشته و حتی وقتی میگی خب مامانم از اول همین رو بهمون گفته تعجب کنه.

هنوزم تعجب میکنم از این که "یه" مادربزرگ به دختراش آشپزی یاد داده و دستپخت همه شون تو یه غذا با هم فرق میکنه.

هنوزم تعجب میکنم از دخترا و پسرایی که با هم کلِ دخترا بهترن،پسرا بهترن راه میندازن.

هنوزم تعجب میکنم از پسرایی که مد روز لباس میپوشن و دانشگاه میان اما وقتی دهنشون رو باز میکنن و عقایدشون راجع به زن ها و مردها رو بیان میکنن حرفای یه مرد از سال های 1330 رو میشنوم.

من هنوز نتونستم دروغ شنیدن یا گفتن رو عادی کنم واسه خودم.

+از کجا به کجا رسیدم!

حدود دو هفته س خیلی خواب های پرشخصیتی میبینم.پر از آدمای عجیب غریب که حتی تو خواب هم از دیدن شون تعجب کردم!در این حد عجیب غریب!!

+اگه یه فکر آبی و سفید،یه رویای پروازی و یه دنیای روشن می خواین این کتاب لاغر رو بخونین:جاناتان،مرغ دریایی.نوشته ریچارد باخ

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۴ ، ۰۲:۰۰
نیمچه مهندس ...

از خیلی وقت قبلا پی برده بودم که اصلا انتقاد پذیر نیستم.در این حد که اگه چای درست کنم و طبق سلیقه ام با بیسکوئیت سبوس دار یا آبلیمو بخورمش و کسی بگه چای رو اینطوری نمیخورن که،مطمئنا تا آخر عمر کینه ی اون "بد سلیقه ی فضول" رو توی دلم نگه خواهم داشت!

ظرف یک سال گذشته فهمیدم که نگه داشتن کینه توی دلم برام مشکلات جسمی میاره.چون با هر بار به یاد آوردنش اژدهای خشم تو وجودم آتیش بازی راه مینداره و خشم های فروخورده تبدیل میشن به خشم های بالاآورده شده! و شونه ها و گردن و پام و معدم درد میگیره و از اونجا که آدمی ام که سود و ضرر هر چیزی رو حساب میکنم تصمیم گرفتم کینه به دل گرفتن رو برای سود خودم بذارم کنار.

البته که هنوز صد در صد موفق نبودم یا بهتر بگم شاید 30 درصد موفق بودم.

بعد امروز در پی یک کشف و شهود به این نتیجه رسیدم که کینه به دل نگرفتن راه حل من نیست.بهتره انتقادپذیر شم!هوم؟؟ با توجه به اوضاع راه حل مشتی ای به نظر میرسه.من الان یک انتقادپذیرِ یک ساعت و نیمه هستم!

و اما شهود مورد نظر چی بود؟این بود:

ازم پرسید کلاس فلانت چطور پیش میره؟گفتم از هفته پیش تا امروز(که شیش روز میگذره)دو بار تمرین کردم و چون بلد بودم دیگه تمرین نکردم.گفت:خب بهتره تمرین کنی.تمرین خیلی مهمه و از این حرفا.گفتم آره ولی من تنبلم.و اون گفت خب تنبل باشی ولی واسه این کار تمرین کن.

عقل حکم می کرد حرف کسیو که 7 سال بیشتر از من تجربه داره بپذیرم ولی نازک نارنجیتم می گفت بیخیال.تو الان ناراحت شدی از حرفش که بهت اصرار کرد که تمرین بیشتری کنی.چرا بهش نمیگی؟و خب مشخصه که من حرف کیو گوش دادم.

بهش گفتم ناراحت شدم.دو ساعت بعد دوباره بهش زنگ زدم که تاکید کنم ناراحت شدم از حرفش که خدای نکرده یادش نره.و اینجا بود که مکالمه ای شکل گرفت مبنی بر این که تو نمی تونی مردمو مجبور کنی که ازت انتقاد نکنن و اگه من بهت نگم که بیشتر تمرین کن خب بالاخره استادت بهت میگه.و من جواب دادم واسه همینه که از مردم بدم میاد!جوابی که نشون می داد دوس ندارم این مکالمه ادامه پیدا کنه.

+واضحه که من به فرد مورد نظر نخواهم گفت تو چشم منو به روی حقیقت باز کردی!چون پررو میشه:)) از اون گذشته اگه یه وقت از قولم مبنی بر انتقاد پذیر بودن تخطی کردم کسی نمیدونه که بخواد سرزنشم کنه.بعله!!همچین آدمی هستم من!:) ولی اگه شما یه وقت متوجه شدید زدم زیر قولم بهم یادآوری کنید.

تو پرانتز اینم بگم که یکی دیگه از عواملی که باعث شد تصمیم به انتقادپذیر بودن بگیرم این بود که من یه وبلاگ نویسم.آدمی که افکارشو مینویسه با اونی که نمی نویسه فرق داره و باید آماده ی انتقاد شدن(البته به شکل اصولی نه انتقاد بی مورد) باشه.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۴ ، ۱۸:۴۱
نیمچه مهندس ...

عزیز دلم

حرفایی که میخوام بهت بزنم بارها قبلا بهت گفتم.نمیخوام تکرار مکررات کنم.بلکه میخوام این بار از زاویه ی دیگه ای بنویسم.

همیشه بهت گیر دادم که ورزش کن.پیاده روی برو یا بدو.هر ورزشی که وزنت رو کم کنه یا وزن متعادلت رو خوب نگه داره.بهت گیر دادم که نوشابه نخور،بیرون غذا نخور یا ماهی یک بار بخور.غذای سرخ شده کم بخور و آب زیاد.صبح ها حتما صبحانه بخور تا ظهر کمتر ناهار بخوری.هی گیر دادم که بعد از غذا نوشیدنی نخور.اگه میتونی 7 یا 8 شب یه غذای سبک بخور  تا شب راحت بخوابی.شب قبل از خواب یه لیوان شیر گرم بخور تا خواب آرومی داشته باشی و به عنوان غر آخر می گفتم که شبا زود بخواب.

این بار میخوام بهت بگم که منم یه زمانی صبحانه نمیخوردم،شبا دیر میخوابیدم و ساعت غذا خوردنم مشخص نبود.فکر میکنی نتیجه چی بود؟چند سال بعد گاستریت گرفتم و مجبور به مراعات.حالا هم اگه چند دقیقه غذام دیر بشه معدم درد میگیره.حالا در حالی که تو بوفه ی دانشگاه بچه ها دارن ساندویچ بندری با نوشابه یا دلستر میخورن من ساندویچ مرغی که تو خونه درست کردم از کیفم درمیارم.در حالی که بچه ها بین کلاسا کیک میخورن من شیر میخرم و میخورم.

بذار همه چیزو تقصیر معده م نندازم.بذار بهت بگم که وقتی شونزده سالم بود و یه روز صبحِ زود زنگ زدن خونمون و گفتن دخترعموم که بیمارستان بستری بود مرده چه تاثیر بدی روم گذاشت.بذار بهت بگم که وقتی فهمیدم دخترعموم به خاطر سبک زندگیه پر استرس و خوردن فست فود که توی یه سال اخیر پیش گرفته بود و عوامل دیگه به خاطر سرطان فوت کرد تاثیر زیادی روی ناخودآگاهم گذاشت.باعث شد شبا زود بخوابم و صبحانه بخورم و از اون تاریخ به بعد لب به کیک و آبمیوه ی صنعتی و چیپس و پفک نزنم.باعث شد در حالی که دیگران دارن دلستر میخورن من شیر بخورم.

عزیز دلم،من توی شونزده سالگی فهمیدم که سلامتی بزرگ ترین نعمت دنیاست و سعی کردم حفظش کنم.سلامتی چیزیه که تا وقتی نبینی کسی به خاطر نداشتنش مرده باور نمیکنی ممکنه از دستش بدی.

عزیزدلم،نذار از دستت بدم.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۴ ، ۰۰:۳۸
نیمچه مهندس ...

سه روزه با خواهرم داریم دائم آهنگ گوش میدیم و خیلی حالم خوبه:)

وقتی داریم غذا میخوریم،وقتی چای میخوریم،وقتی مشغول انجام کاری هستیم وقت گوش دادن آهنگه و این یعنی همه ی روز:))سلیقه مون شبیه همه و این لذت گوش دادن رو صد برابر میکنه.هر دو لذت میبریم از شنیدن تعبیرای تازه و ذوق مرگ میشیم.

تو پوشه هام رسیدم به یه آهنگ که نمیشناختمش و وقتی پخش کردم جفت مون ذوق مرگ شدیم.چون یکی از آهنگ هایی بود که تو بچگی شنیده بودیم(آهنگ بچگونه نه ها!) و کلی نوستالژیک بود واسمون.بعد شروع کردیم به حرف زدن که یادته اون وقتا شادمهر رو بورس بود؟یادته با کاست آهنگ گوش میدادن؟یادته پسردایی و دختردایی ها آهنگ بازهای فامیل بودن و ویدئو داشتن و چقدر بعضی کلیپ هاشون رو دوس داشتیم؟یادته اون وقتا خوب نبود آدم"ترانه" گوش بده؟یادته"نسترن با تو دل من"؟

و گفتیم چقدر خوب بود که اون وقتا آدمایی دور و برمون بودن که سلیقه های خوب داشتن و باعث شدن سلیقه ی موسیقیایی ما خوب بشه.

+بلند شد میوه بیاره و همون موقع داشت یه آهنگ خوب پخش میشد.وقت برگشتن با شوق لی لی میرفت.بهش گفتم:مثل اسب شیهه میکشی.خیلی شادیا!چند دقیقه بعدش من پاشدم و همون کار رو تکرار کردم و خواهرم گفت:هو ایز هورس؟:))

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ آذر ۹۴ ، ۲۳:۴۱
نیمچه مهندس ...

گاهی پیش اومده برام که توی آینه نگاه کردم و یهو یه حس خاصی بهم دست داده.شاید نتونم خوب توصیفش کنم اما سعی مو میکنم.تو آینه نگاه می کردم که یهو از خودم میپرسم:من کی ام؟چطور وجود دارم؟یعنی امکان داشت که وجود نداشتم یا مثلا سنگ بودم و نه انسان؟

زل زدم توی چشم هام و این سوالا و این حالت در کسری از ثانیه اتفاق میفته و نمیدونم چرا این طور میشه.همیشه هم از یه چیز شگفت زده ام و اون این که وقتی این حالت برام پیش میاد چشم هام شبیه چشم های کسیه که از موضوعی بی نهایت تعجب کرده یا ترسیده.داره از حدقه میزنه بیرون.

+قبلاها مثلا 2-3سال پیش خیلی بیشتر این اتفاق میفتاد.خصوصا وقتایی که تنها بودم و خصوصا وقتی توی حموم با فاصله ی کم جلوی آینه می ایستادم.حس غریب خوشایندیه.

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۴ ، ۲۳:۱۸
نیمچه مهندس ...

چقدر بدم میاد از دخترایی که میشینن دور هم و از دخترایی که با پسری دوستند بد حرف میزنند.از جمله میدونی فلانی با فلانی دوسته؟ شروع میکنن و میرسن به جاهایی که من نمیتونم بنویسم.

چطور میتونی اینقدر راحت غیبت کنی؟چطور میتونی اینقدر راحت تهمت بزنی؟اگه اینقدر ادعای مسلمونی داری چطور میتونی کسیو و رفتارشو مسخره کنی؟تو دین شما این کارا زشت نیس و فقط کار اون فرد زشته؟

د آخه آدم!با خودت فکر نکردی تنها راهی که میاد به ذهن دیگران که تو چطور از اون رابطه خاص خبر داری اینه که خودتم اونجا بودی؟؟!

+به نظر من طرز تفکر آدم در مورد روابط باید یا سنتی باشه یا غیر سنتی.یعنی یا قبول نداری دوستی با پسر یا دختری و بعد ازدواج باهاش رو،یا قبول داری.

+سعی کردم به تفکرات این دخترا احترام بذارم.اما اعتراف میکنم تو تریا که نشسته بودم و حرف هاشون رو شنیدم پوزخند زدم و بعدش هم اگه کسی به صورتم نگام می کرد انزجار رو تو چهره ام می دید.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۴ ، ۰۱:۴۰
نیمچه مهندس ...

امروز که با دوستم داشتیم از دانشگاه برمیگشتیم ازش پرسیدم این دخترایی که الان سر کلاس باهاشون اومدی از قبل میشناختی یا تو دانشگاه باهاشون آشنا شدی؟اونم جواب داد تو دانشگاه و منم ازش تعریف کردم که خیلی زود با دیگران دوست میشی.و گفتم منم گاهی دوس دارم مثل تو باشم ولی سخته برام ودوستم هم گفت اتفاقا یه دوست دیگه هم دارم شبیه توئه.میگه نمیشه همین جوری فوری با کسی دوست شد که.

منم گفتم آره!اتفاقا نظر منم همین طوره و برای دوست شدن با کسی خیلی بررسی میکنم که مثلا عقیده ش در فلان مورد چیه؟یا چطور وقتاشو میگذرونه و از این چیزا.

حالا دارم فکر میکنم نکنه من این همه سال زیادی مته به خشخاش گذاشتم و برای دوست شدن لازم نیست از این همه فیلتر ردشون کنم؟!

امتحانی یه هفته فیلترها رو بیخیال میشم.

+تو پرانتز اینم بگم که خودم میدونم درونگراها اینطورین و به جای یه عالمه دوست معمولی داشتن چندتا دوست با کیفیت دارن!

+یه چیزی که اذیتم میکنه و نمیذاره به سمت دوست شدن با کسی برم و صبر کنم که طرف بیاد سمتم تجربه هاییه که از دوست های هم ورودیه دانشگاهم داشتم.آدمایی که ترم یک باهاشون دوست بودم ترم های بعد که به خاطر جدا بودن کلاسامون باهم نبودیم نمیومدن یه سلام کنن و اکثرا هم وقتی بهشون سلام می کردم یا یه سلام سرد دادن و یا اصلا جواب ندادن.(نمیدونم شنیدن یا نه ولی چند بار اتفاق افتاده.)این باعث شده پیش زمینه ذهنیم این باشه:1-هم ورودی هام مغرورن2-کسانی که هم سن خودم هستن مغرورن!

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ آذر ۹۴ ، ۲۱:۱۵
نیمچه مهندس ...

چیزی که خودم میدونم درسته اینه:فرقی نمیکنه چادر سر کنی یا مانتو.هردو حجاب هستن.البته با ملاک های من.

چیزی که چند هفته پیش استاد انقلاب گفت این بود:نمیتونی توی خودِ هدف تغییری ایجاد کنی اما توی راه های نیل به هدف چرا.و دقیقا همین مثال چادر و مانتو رو زد.

تا 2 سال پیش چادر رو دوس داشتم.نه که حالا دوس نداشته باشم ولی حس میکنم داره بهم تحمیل میشه.وقتی یه کاری رو دائم انجام بدی فک میکنن وظیفه ته.میشه حق مسلم و من همیشه از مجبور بودن بدم میومده.

*روزایی که دلم میخواد با مانتو میرم بیرون.مامان هیچ وقت این کارمو دوست نداشت و  طور بدی باهام رفتار می کرد.مثلا باهام حرف نمیزد یا وقتی داشتم سعی می کردم قانعش کنم که لباس من حجابه با صدای بلند و غیر منطقی حرف میزد.من آدمی نیستم که به خاطر رضایت دیگران کاری رو انجام بدم یا ندم.حتی رضایت مامانم.اما ته ذهنم همیشه از ناراحت بودنش ناراحت بودم و به خاطر ناراحت نشدنش چادر سر کردم تا حالا.(چون برعکس مهم نبودن رضایت کسی برام،ناراحت نشدنش برام مهمه.به خصوص مامان و بابام)همیشه عذاب وجدان داشتم به خاطر ناراحت شدنش.

اما حالا که از این همه ملاحظه ی دیگرانو کردن افسردگی گرفتم میخوام دیگه واسه خودم زندگی کنم.با عقاید خودم و گور بابای عذاب وجدان و کلا وجدان.

روح من و وجدان من و درگیری های ذهنیه من برا کی دغدغه بود که من بخوام بهش اهمیت بدم؟؟

میخوام انقلاب کنم.

*یه آهنگی داره چاوشی با این مضمون:من بیشتر توی خودم جنگه برادر.این دقیقا توصیف حال منه.

+عنوان تکیه کلام استاد مذکوره وقتی میخواد چیزیو بگه فقط واسه شنیدن و نه نوشتن.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ آذر ۹۴ ، ۲۰:۳۴
نیمچه مهندس ...

چقدر عصبانی شدم و حرص خوردم و بعدش حالت دق پیدا کردم وقتی خواهرم گفت تو کارآموزی برادرشوهر یه خانومی اومده بود مرخصش کنه چون شوهرش سفر بود.این در حالیه که مادر اون خانوم تو بیمارستان بوده و از اون بدتر اینکه خانومه خودش کاملا هوشیار بوده و میتونسته خودشو مرخص کنه اما به خاطر قانون کثافت و مسخره ی کشورمون نتونسته.

+به اسم دین و شرع همه چیزو به گند کشیدن.لعنت

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آذر ۹۴ ، ۱۵:۰۵
نیمچه مهندس ...