نفس بکش

۱۴ مطلب در فروردين ۱۳۹۵ ثبت شده است

گفت از پدرت برام بگو.

بعد از یه مکث چند ثانیه ای گفتم:باباممم.....خب،زیاد اهل حرف زدن نیست.کارمنده،صبحا از هفت تا ظهر میره سرکار بعد ناهار میخوره و استراحت میکنه و دوباره میره سرکار تا هشت،نُه شب...

+ واقعا؟!

*آره

+هر روز؟!

*بابای من حتی جمعه ها هم میره سرکار!

+چرااا؟

*آخه کارشون خیلی زیاده.نه مثل بقیه کارمندا کار الکی،خودم دیدم واقعا کارشون زیاده.

بعد از اون حدود ده دقیقه با سوالایی که ازم پرسید واسش راجع به پدرم توضیح دادم و تمام.

اون مکالمه ی بالا کل تعریفِ من از پدرم بود.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۵ ، ۱۶:۴۷
نیمچه مهندس ...
این روزا یه آرامش خاصی دارم.البته عاریه س.مال آرام بخشیه که دکتر بهم داده.نه از حرف و رفتاری مثل قبل عصبانی میشم،نه هیجان زده نه ناراحت و نه کلا هیچی.حسیه که تا حالا تجربه نکرده بودم.ولی خوبه.خوبیش اینه که انگار بای دیفالت انگری منیجمِنت میکنی!
زیاد میخوابم.یعنی در شبانه روز شاید کلاس نداشته باشم12-13 ساعت بخوابم.
بعد واااقعا آرومم.یعنی حتی رو لحن حرف زدنم هم اثر گذاشته و وقتی با دوستم تلفنی صحبت می کردم و بهش گفتم چه بی حال حرف میزنی(اون همیشه پر انرژیه) گفت خودت که بی حال تری و اون وقت فهمیدم که این قرصه حتی رو حرف زدنم هم اثر گذاشته.
تا دقایقی دیگر میرویم نزد پزشک محترم تا بگوییم چونیم.خودش گفت 2 هفته دیگه اگه خوابت زیاد یا کم شد باهام تماس بگیر.ما هم که داریم میریم بیرون،پس بذار حضوری خدمت برسیم!
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۵ ، ۱۶:۲۵
نیمچه مهندس ...

برادر کوچیک دارین؟

دوسش دارین یا نه؟بهش حسودی میکنین یا نه؟چی صداش میزنین؟

ما یه جوجه داریم که سیزده سالشه.تا چهار سالگی صداش میزدم خوشگلم.بعد تبدیل شد به جوجه و بعد هم نی نی.طلا و خوجل هم اسم سومش بود.

قسمت جالبش اینه که کاملا به این صدا زدن عادت کرده و وقتی تو یه جمعی هم صداش میزنیم خوجل برمیگرده و نگاه میکنه و اصلا هم خجالت نمیکشه.قدر خواهر بزرگاتونو بدونید که اینقدر بهتون محبت میکنن.

برادر کوچیک خیلی شیرینه.همش لپاشو میکشی،دستاشو میگیری و میچرخین و از ته دل قهقهه میزنه،یادش میدی معلق بزنه،نقاشی و نوشتن یادش میدی،مجبور میشی روزی دویست بار یه کارتون رو ببینی و روزی سیصد بار گوش بدی به تعریفاش از کارتونی که دویست بار با هم دیدید.بهش میگی لپتو بیار یه گاز بگیرم و لپشو میاره و از حرف گوش کردنش کیفور میشی.

اما وقتی میرسه به سن نوجوونی خیلی سرکش میشه.خلاصه که اگه برادر کوچیک دارید همین الان برید و لپشو بکشید تا بعدا داغش به دلتون نمونه!

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۹۵ ، ۲۱:۲۹
نیمچه مهندس ...

دقیقا یک ساعت و نیمه که دراز کشیدم و خوابم نبرده.هی این پهلو اون پهلو شدم و غلت زدم و آخرش عصبانی شدم که چرا خوابم نمیبره؟!!

قاعدتا باید با 6 ساعت خواب دیشب و فعالیت روزانه و دو ساعت پیاده روی الان خوابم ببره اما دریغ....

دکتره بهم گفت اگه با این داروها که بهت دادم خوابت بیش از حد یا کمتر از حد شد باهام تماس بگیر و من از روی تجربه های قبلیم حدس زدم که خوابم زیاد میشه اما انگار این بار برعکس شده.لحظه به لحظه دارم هوشیارتر میشم.

حرفی برای گفتن ندارم.رضا یزدانی تو گوشم میخونه:ته قصه عین فیلما میمیره رفیق من عین آکترای خبره شبیه پل نیومن...

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۵ ، ۰۲:۱۳
نیمچه مهندس ...

به خاطر پیش بینیه وضع هوا میدونستم که امروز سیزده به دری نخواهیم داشت و باید تو بک گراند ویندوز اکس پی بریم سیزده ولی اصلا هم ناراحت نشدم.

چند ساله اصلا برام مهم نیس سیزده به در یا چنین جمع های خانوادگی رو برم.نمیدونم به خاطر تکراری بودن جاییه که حدود 16 ساله میریم یا تکراری بودن آدما و فعالیت ها یا مشکل چیز دیگه ایه؟؟؟

+یه صدایی تو سرم سه کلمه آخر جمله قبل رو اکو میکنه...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ فروردين ۹۵ ، ۰۲:۲۶
نیمچه مهندس ...

گاهی وقتا میخوام آتیش بزنم به همه چی فقطططط برای این که دردام آروم شه

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۵۷
نیمچه مهندس ...

دخترعمو به آبجی گفت من شماره ی تورو تو گوشیم لی لی سیو کردم و کلی خندیدیم.اون وقتا که ما بچه بودیم یه تبلیغ پفک پخش میشد به اسم لی لی نمکی و خواهرم همیشه موقع پخشش می گفت من لی لی نمکیم!نمیدونم چرا ولی خب 5 سالش بود دیگه.چه انتظاری میشه ازش داشت؟!

بعد داستان ها گفتند در ستایش اینکه چقدر قرتی بودی و هر روز چند دست لباس عوض می کردی و اصلا شلوار نمی پوشیدی و فقط پیرهن!فقط بلوز و دامن و ساق!و موهاتو خرگوشی میبستی و روزی یه دفتر نقاشی تموم می کردی بس که نقاشی میکشیدی.

بعدش من یادم اومد که چند روز پیش داشتیم درباره ی داداش حرف میزدیم که این تیستوی کثافت خیلی خوش شانسه که خواهر بزرگ داره.که ما در دوران کودکیش از بس مراقب تیپش و تمیز بودن لباساش بودیم الان اینقدر مراقب خودش و تیپشه.از بس خودمون از روشی که باهاش تربیت شدیم ناراضی بودیم اونقدر سعی کردیم که اینارو یه جور دیگه بزرگ کنن.طوری که بذارن از 15 سالگی برن سرکار و خودشون تصمیم بگیرن چیکار کنن با پول شون و از مسائل کاری و پولی دور نگهشون ندارن که مثل ما در 23 سالگی هنوز ندونن میخوان چیکاره بشن.

درباره خوش شانس دهه هشتادی مون هم که حرفی نزنم بهتره.

بعد از تموم شدن صحبت های دخترعمو و مامان من با بغض و طنز گفتم:من چی بودم؟قبول نیس!اینا هر کدوم یه صفت مشخصه دارن،شیطونای نابی بودن،قرتی بودن یا هنرمند،من هیچی نبودم:(

مامان مثل همیشه که در این مواقع یه بغل الکیه گول زننده میکنه اومد با این حربه گولم بزنه و گفت:توام هرچی بهت میپوشوندم خیلی بهت میومد و  همه تعریف می کردن.منم گفتم:پس من از اول خوش تیپ بودم! و قضیه تموم شد.

اما از همون وقت تا حالا دارم فکر میکنم:من چی بودم؟من چی هستم؟و فقط به این نتیجه رسیدم که:هیچی!

من واقعا هیچی نیستم:(نه مشخصه ی خاصی تو بچگی داشتم و نه استعداد و مهارت ویژه ای در حال حاضر و این چیزی نیست که با یه تفکر دو ساعته بهش رسیده باشم.به طور جدی چهار ماهه بهش رسیدم و همش افسرده ام.چون نمیدونم باید چیکار کنم واسش.

+پریشب تو رختخواب داشتم فکر می کردم که به جای انصراف از رشته ی قبلیم باید از زندگی انصراف می دادم...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ فروردين ۹۵ ، ۲۱:۵۶
نیمچه مهندس ...

ما عادت داریم پرده های خونه رو صبحا بدیم کنار و کل بهار پنجره ها و در بازه.هرچند به خاطر این کار لازم میشه قرص ستیریزین یا هر ضد حساسیت دیگه ای بخورم و مصرف دستمال کاغذی خانواده رو یه تنه دو برابر میکنم ولی همچنان به این کار ادامه میدیم.چون شاعر میفرماید که:از باد بهار بهره بردار....

ولی تازگی ها فهمیدم که دیگران این کارو نمیکنن انگار.یعنی دقیق ترشو بخوام بگم از وقتی دقیق شدم رو شکل پنجره های خونه ها متوجه شدم که کسی پرده هاشو نمیزنه کنار.صبح و ظهر و شب هم نداره.من اگه پرده رو نزنم کنار دق میکنم از بی نوری.انگار که یک موجود فتوسنتز کننده ام که برای ادامه ی حیات به نور طبیعی نیازمندم.مشاهداتم باعث شد یه نظریه ارائه بدم:شهریا پرده های خونشونو کنار نمیزنن!پس ما که کلی تو روستا زندگی کردیم و عادت داریم به کنار زدن پرده ها و تو چشم بودن باغچه،همه جا این کارو خواهیم کرد!

من برم به بقیه ی اکتشافاتم برسم!

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ فروردين ۹۵ ، ۰۱:۰۵
نیمچه مهندس ...

به قدری خسته و بی حال و بی حوصله ام که تمام مشقامو گذاشتم وسط اتاق و همش بیخودی غر میزنم و میگم چرا من اینقدر تنبلم؟چرا حوصله ندارم؟

واقعا چرا اینجوریم؟کلی کار دارم واسه انجام دادن ها!ولی حال انجام دادنشو ندارم.

شما هم اینطوری هستین؟؟!یا فقط من؟؟

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ فروردين ۹۵ ، ۱۶:۲۸
نیمچه مهندس ...

شاید اوایلش هیچ دردی نداشته باشید.شاید در حد یه دل پیچه ی ساده درد داشته باشید.شاید از همون روز اول میفتید توی رخت خواب و از شدت درد نمی تونید تکون بخورید.شاید از چند ساعت قبل یا چند روز قبل دردایی داشته باشید یا حال روحیتون بد باشه یا افسرده یا عصبی باشید.به هر حال باااااید از روز اول مراقب خودتون باشید.منظورم از روز اول اولین باریه که این اتفاق طبیعی براتون میفته.اگه درداتون زیاده و دکتر بهتون دارو داده از دارو خوردن فراری نباشید.دیدم که میگم!دارو واسه درمانه.بخورید بابا

تو رخت خواب لش نکنید!هرچی بیشتر خودتونو بندازید حال روحی و جسمی تون بدتر میشه.پاشید برید پیاده روی،روز در میون دوش بگیرید،بیشتر از قبل شاد باشید و غذاهایی که یکم اذیت تون میکنه نخورید.با یه هفته نخوردن چند قلم کسی نمرده از بی ویتامینی و اینا.شبا یه قرص آهن بخورید این یه هفته رو و کلا از نظر غذا بیشتر به خودتون برسید.میدونم میل به غذا ندارید ولی بخورید.خودتونو کمتر خسته کنید.

ممکنه چند سالی هیـــــــــــــــــــــــــــــــــچ دردی نداشته باشید ولی دلیل نمیشه بعدا هم همین طور باشید.اگه یه وقت این طور شدید هیچ اشکالی نداره.در برابر پذیرفتنش مقاومت نکنید.یه چیز عادیه.برید دکتر تا برای دردهاتون یا تهوع صبح گاهی تون بهتون دارو بده و از دارو خوردن نترسید.

فعلا وصیتی ندارم.تا توصیه های بعدی بای!

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ فروردين ۹۵ ، ۱۵:۳۵
نیمچه مهندس ...